لیست کلیه پارتهای رمان رعیت ارباب زاده : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 1
_ماخدخت،شنیدم که ارباب میخواد واسه پسرش بازم زن بگیره این حقیقت داره؟؟ ماهدخت خواهرم،درحال ورز دادن لباس چرکا تو تشت مسی بود که با حوصله جواب داد: _والا چه میدونم این پسر ارباب هم همیشه درحال زن گرفتنه و روزی یه زن میگیره، اصلا مگه زن اولش چشه ،گل نسا خانوم رو میگم، زن به اون خوبی داره،حالا ن...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 2
نفس نفس زنان خودم رو به ماهدخت رسوندم،و از همون بالا تشت رو رو زمین کوبوندم که صداش دراومد: دختر مگه کور شدی چت شده امروز چرا همچین میکنی تو،فکر بابا نه نه ی پیرمون باش یکم آدم شو دل به کار بده.. زیور با یه تشت پره دیگه لباس برگشت: _من که میگم بهت ماهدخت این خواهرت رو بفرست بره ده پیش پدر و ما...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 3
صبح شده بود ماهدخت شروع به داد و هوار بالای سرم کرده بود: _پاشو .. پاشو زود باش باید بریم تو حیاط عمارت کلی شلوغ شده معلوم نیست اصلا چخبره دِ پاشو دیگه.. ناچار و خسته از رخت خابم بیرون اومدم،سری به اطرافم چرخوندم اما اصلا هیچ خبری از زیور و بقیه ی کلفتا نبود،شروع به مالیدن دوتا چشمام کردم و خا...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 4
با رسیدن به سالن اصلی عمارت زبونم قفل شد، فخر الزمان و پسرش هر دو روی صندلی چوبی سالن نشسته بود، که با دیدن گل نسا فخرالزمان لب زد: _شما پس کجای گل نسا جان.. نمیگی من و اراب زاده منتظرتیم؟؟ گل نسا انگشتاش رو تو همدیگه قفل کرد و جلو رفت: _چرا خانم بزرگ میگم، رفتم این دختر رو بیارم ببینید!!و...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 5
گل نسا خانوم همونجا سر جاش موند و منم از حرکت ایستادم. آروم به سمت ارباب زاده برگشت: _بله آقا.. امری داری؟؟ ارباب زاده از سرصندلیش بلند شد و به سمت من و گل نسا خانوم اومد: _این دختر کیه؟؟ گل نسا خانوم اشاره ای به من کرد: _آقا این دختر محمد علیه، خواهرشم ماهدخت اینجا کار میکنه، بریده ادامه ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 6
دو روز از اون روزی که برای زن اراب زاده به شکل ناگهانی انتخاب شده بودم گذشته بود،و حالا خونه ی پدرم بودم، خونه ای که برای همیشه باید فراموشش میکردم،چه خودش رو چه آدم های این خونه رو.. بین همه ی خدمت کارا زمزمه بالا گرفته بود همه از من میگفتن،از اینکه داشتم با اینکه کلفتی بیش نبودم زن ارباب این ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 7
عروسی تموم شده بود.. و تنها کسی که توی اتاق بود من بودم، فخرالزمان با اخم بهم زل میزد اگه منو بهش میدادن سرم رو زیر آب میکرد.. خیلی دلم گرفته بود ،میتونستم بگم توی این عمارت به این بزرگی،بین این همه جمال و کمال، ما بین این همه کلفت و خدمه... من هیچ کس رو نداشتم... تنها ترین عضو این خونه من ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 8
همش گریه میکردم و اشک هام رو پاک میکردم ، حجلم به پا بود همه چی آماده بود که یهو در اتاق بسته شد.. ترسیده شده به عقب برگشتم که با دیدن اراب زاده فورا از زمین بلند شدم و سرم رو پایین انداختم: _سلام، سلام ار.. ارباب.. جوابی به سلامم بازم داده نشد.. صدای قدم برداشتنش توی اتاق پیچیده بود که ا...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 9
بعد از بیرون زدن ارباب، زنای عمارت و کوکب و از جمله گل نسا و فخر زمان ریختن تو اتاق و پارچه ی سفید رو برداشتن و رفتن.. امشب شبی بود که حتی نمیتونستم راحت سرم رو روی بالش بزارم، تمام غم و غصه های عالم توی سرم ریخته بود،از یه ورم همش دردی بدی تو دلم میپیچید و و نمیتونستم جیک بزنم،به کی باید میگ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 10
با بیرون رفتن کوکب به سمت آیینه ی داخل اتاق راه افتادم، کوکب راست میگفت،از شدت گریه ی زیاد زیر چشمام گود افتاده بود و پوست همیشه سفیدم تیره شده بود. نفس عمیقی برای حال نابسامانم کشیدم و شروع به آرایش و پوشیدن و لباس های ارباب پسند کردم. حالا دیگه آماده شده بودم،باید میرفتم پایین برای صبحانه...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 11
ارباب بدون اینکه با من خداحافظی کنه گزاشت رفت و گل نسا خانوم هم پشت سرش بیرون رفت،اون حتی فکر نمیکرد من زنشم انقدر حالم داغون بود حد و حساب نداشت،اما من نباید جیک میزدم،اینجا من درست بود لفظی زن دوم ارباب بودم اما در مقابل افراد این عمارت هیچی نبودم،هیچی! بعد از اینکه صدای روشن شدن جیپ ارباب رو ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 12
تا کوکب برای فخزالزمان جوشنده برد،ظرف هارو سابیدم و شستم، خودم به تنهای اون همه بشقاب کثیف رو آب زدم و کنار گزاشتم،چونم میلرزید اما این اجازه رو بهش نمیدادم که بترکه و چشمام ببارن،با سن کمی که داشتم اما باید قوی باشم باید انقدر محکم باشم تا یه روزی همه از رفتاری که باهام داشتن پشیمون بشن. درحا...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 13
نمیدونستم باید به ساز کدوم یکی از افراد این خونه برقصم،نمیدونستم باید چیکار کنم توی این طالعه ی سیاهی که برام رقم خورده بود، تنها کاری که ازم برمیومد اطاعت بود و بس.. آروم قدم برداشتم و به سمت اتاق راه افتادم،آروم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم. بی مهابا خودم رو روی زمین انداختم و بغضم ناخو...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 14
تمامیه شکلات و شیرینی هارو توی سینی گزاشته بودم و همه چیز مرتب بود و آماده بود برای پذیرای از ارباب ،البته از زبون کوکب شنیده بودم که یه عده هم همراهش از شهر اومده بودن و انگار از خان زاده های شهر بود،نمیدونستم برای چی اومده بودن،و نمیخواستم بشینمم فکر کنم و همش صدای کوکب میومد که از من و زری میخ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 15
دستام میلرزید و ارباب دنبالم راه افتاده بود و تمام مهمون ها فقط به ما زل زده بودن.. نمیدونستم چی درانتظارمه و از جلوی دید همه کنار رفتیم .... تو همین فکرا بودیم که به اتاق رسیدم و ارباب با حالی پریشون وارد شد: _داری چه غلطی میکنی؟ این چه سر و وضعیه که برای خودت ساختی؟ چرا داری با آبروی چندی...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 16
آفتاب با بسته شدن صدای در مثل جن گرفته از از تخت بلند شدم: _چی.. چیشد.. نه نه بخدا من.. چشمم به ارباب خورد که داشت به سمتم قدم برمیداشت،ازش میترسیدم، میترسیدم بازم بیاد و با کمربند به جونم بیوفته،واهمه داشتم نکنه بازم چیزی شده و من مقصر همه چی شدم. بخاطر همین تو خودم جم شدم و بریده بریده...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 17
چیزی که این روزا میدیدم رو باور نمیکردم، رفتار ارباب از این رو به اون رو شده بود،کسی حتی جرعت نداشت از گل نازکتر بهم بگه،حتی اون فخزالزمان که همیشه قصد داشت اذیتم کنه، گل نسا خانومم همیشه هوام رو داشت و نمیزاشت چیز سنگین بردارم، اما امروز خیلی اتاق یه ریخته شده بود، به گفته ی ارباب لباس های...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 18
ارباب امروز بد عصبانی شده بود،همش هم بخاطر ندونم کاری های خودم بود، من دیگه باید هیچ کاری نمیکردم درست عین یه مترسک.. دستم رو آروم روی شکمم کشیدم،داخل شکمم بچه ای بود که خون یه خان توی رگاش جاری بود..آروم لب زدم: _مامانی شاید اگه تو زودتر به دنیا بیای حال و روز مادرت بهتر بشه،کمتر مورد خشم خان...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 19
در حال قدم زدم داخل محوطه ی بیرونی عمارت بودم که صدای خان از قدم برداشتن منعم کرد: _اینجای آفتاب؟؟ ترس برم داشت که نکنه اون دختر خاله اش حرفی زده باشه و من بازم مورد حمله های خان قرار بگیرم، چشم بستم و باز کردم و یه قدم به جلو برداشتم: _سلام ارباب، بله من اینجام اومدم یکم پیاده روی کنم پلکه ...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 20
یکی از قشنگ ترین رخت هامو تنم کردم،دامن گل گلی قرمز و جلیقه سفید،بدجور تو تنم خود نمای میکرد، حالا که داشتم برای دیدن پدر و مادرم میرفتم باید خیلی خوب میرفتم،نباید حتی زره ای غم توی چشمام ببینن و غصشون بشه... نگاهی به خودم از داخل آیینه انداختم و آروم دستم روروی شکمم که یه کوچولو برآمده شده بود...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
