لیست کلیه پارتهای رمان رعیت ارباب زاده : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 121
ارباب کلافه بود،و با حالی نه چندان خوب جواب داد: _آفتاب پوران مستحق مرگه،من هیچ وقت نمیخوام اون زن،زن من باشه، اما... اما... محکم به پیشونی خودش زد و گفت: _لعنتی... توی جام نیم خیر شدم و رو بهش کردم: _ارباب چرا اینجوری میکنید،مگه چیشده،اتفاق بدی افتاده؟؟ ارباب آروم به سمتم چرخید و گفت: _...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 122
دراز کشیده بودم،به دور از تمامیه هیاهو ها.. به دور از جنجال به پا کردن های خانم بزرگ،نیش و کنایه های پوران... حتی... حتی به دور از نصیحت کردن های راه و بی راه گل نسا خانم.. من از همه چی به دور بودم،جز ارباب... ارباب خوابیده بود،اما من فکر و خیال نمیزاشت خواب به چشمام بیاد.. درست عین یه مرد...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 123
با ترس لب زدم: _پدر و مادرم آقا... اونا..اونا رفتن.. ارباب اخم هاش توی هم گره خورد و گفت: _بگوببینم کجا رفتن،مگه من بهشون اجازه دادم که از اینجا برن؟؟ جلو رفتم و بریده بریده لب باز کردم: _آقا،پدرم قرار بود بیاد عمارت باهاتون حرف بزنه... نیومد؟؟ ارباب کلافه صداش بالا رفت: _نه نه نه،نیومده...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 124
بزاق دهنم رو پایین دادم و گفتم: _اگه شما انقدر خشن رفتار نکنید،اصلا نیاز نیست که من روی اون تخت بخوابم و استراحت کنم... ماهدخت از ترس لب زد: _آفتاب چی داری میگی؟دیوونه شدی!! ارباب مات و مبهوت بهم خیره شده بود و من، بدون نگاهی به ماهدخت ادامه دادم: _شما... شما ارباب هستی،درست،باید همه ی ما ...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 125
فخرالزمان.. ب.. ب... بله خانوم بزرگ،من خودم.. خودم با چشم های خودم میرزا رو دیدم که گاو اش رو به سر زمین میبرد.. باپام روی زمین ضرب گرفتم و گفتم: _خیلی خب،همون کاری رو که بهت گفتم بی عیب و نقص انجام میدی شنیدی؟؟ من من کنان جواب داد: _من سرم بره حرفم نمیره خانم بزرگ،به چشم حتما کاری که خوا...
بروزرسانی در : ۴۹۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 126
دماغم روبالا کشیدم و مهلقای که داشت دست وپا میزد روبه سمت فخرالزمان گرفتم.. به آرومی بغلش کرد و گفت: _چقدر چشم هاش شبیه سپنده،اما ای کاش پسر میشد! بهم برخورد و لب زدم: _اما برای من و سپند اصلا فرقی نمیکنه پسر و دختر بودن، نعمت خدا،هرچی که باشه،قابل ستایشه،شماچرا همش پسر دوست دارید! فخزالز...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 127
چشم روی هم گزاشتم و گفتم: _اما من نمیتونم خانم بزرگ،من از ارباب بچه دارم.. مننمیتونم بهش خیانت کنم،شماهم نباید این کار کنید،چون ارباب مثل آب خوردن دفعه قبل میفهمه و اون وقت دیگه کار کسی که این نقشه هارو کشیده، تموم میشه.. فخرالزمان پوزخندی زد و گفت: _من برای برگشتن پوران هر کاری میکنم گل نس...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 128
به مریض خونه رسیده بودیم،بارون نم نم میکرد و طی چند قدم،با ارباب وارد مریض خونه شدیم!! دل تو دلم نبود بفهمم قضیه از چه قراره،آرزوم این بود که آفتاب حامله باشه، من میخواستم از این زن کم سن یه بچه داشته باشم،دلم میخواست حالا که گل نسا نتونسته بود پسر بزاد، حداقل آفتاب این کار رو تموم کنه... درس...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 129
یعنی باز باید برگردم عمارت،تازه داشتم یه نفس راحت میکشیدم،من نمیخواستم به اونجا برگردم اما متاسفانه حرف،حرف ارباب بود و من هم اصلا نمیتونستم هیچ مخالفتی داشته باشم.. رو به اربابی که پشتش به من بود دراز کشیده بودم که یهو صداش رو شنیدم: _خوابیدی؟ بلافاصله جواب دادم: _نه آقا بیدارم.. جواب داد: ...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 130
صبح شده بود،امروز ارباب خیلی خوشحال بود، همش میخندید و انگار کیفش خیلی کوک بود،چمدون هارو بسته بودم که ارباب گفت: _خب دیگه سوگلی ارباب آماده است! لبخندی متقابل تحویلش دادم و گفتم: _بله سپند، من دیگه آماده ام... ارباب قدم به قدم بهم نزدیک تر شد و کنارم روی زمین نشست و گفت: _حال عزیز دردونه ...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 131
بلافاصله جواب دادم: _آره،آره من دارم دق میکنم، دارم میمیرم که شوهرم رو دو دستی تقدیم زن دیگه ای کردم،من فکر نمیکردم ارباب انقدر به اون دختر نزدیک بشه! فکر میکردم که همیشه من باید طرفداری آفتاب رو پیش ارباب کنم بلکه دلش به رحم بیاد و یکم باهاش با مهربونی برخورد کنه! اما اینطور نشد خانم بزرگ،می...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 132
چشم روی هم گزاشتم و جوابی به ارباب ندادم و دوباره صدای ارباب به گوشم رسید: _من میرم بیرون،باید برم پدرت رو ببینم و بهش بگم حق نداشته بدون اجازه ی من ویلا رو ترک کنه! یه قدم به سمت ارباب برداشتم و گفتم: _سپند،توروخدا کاری با اون پیرمرد نداشته باش،حتمی کار داشتن که برگشتن! ارباب پوزخندی به روم ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 133
صداش روشنیدم، به آرومی به سمتش برگشتم و گفت: _کجا میخوای بری،سپند تورو پیدا میکنه،تو هیچ جای نمیتونی بری... چشم روی هم گزاشتم و گفتم: _جای میرم که پیدام نکنه! گل نسا ادامه داد: _تو از سپند حامله ای،پس حتمی پیدات میکنه و به عمارت برت میگردونه، اون وقت خودتو میکشه و بچه ات رو به دست نامادری ...
بروزرسانی در : ۴۷۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 134
زیور چشم هاش پر از حلقه اشک شد و گفت: _من با تو به این عمارت اومدم، بخاطر تو به اینجا اومدم،به این خراب شده اومدم، پس با تو هم از اینجا میرم! چشم ریز کردم: _منظورت چیه زیور،یعنی چی؟؟نمیفهمم!! زیور لب خیس کردم: _من حرفم رو واضح زدم،من هم با تو میام،نمیخوام بزارم تنها بمونی،فهمیدی؟ لبخندی ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 135
با رسیدن به اولین اتومبیل و برداشتن دست براش،جلوی پامون ایستاد و همراه زیور سوار شدیم! ارباب نبود،هرچی گشتم نبود،گل نسا با مهلقا رو به روم بود و گفت: _پیدا میشه آقا،حالا که چیزی نشده!زیور هم همراهشه تنها نیست! قاطی تر از اون چیزی بودم که فکرشو میکردم،خیلی داغون بودم بخاطر همین با صدای خیلی با...
بروزرسانی در : ۴۷۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 136
چشم باز کردم و دیدم رو به روی یه در قهوه ای رنگ ایستادیم و زیور شروع به کوبیدن در کرد و گفت: _دای جان!!! زندای ملحیه،منم زیور... در رو باز کنید... میگفت و تند تند در رو به هم میکوبید! احساس میکردم تو کمرم یخ بسته دیگه تحمل نداشتم،احساس میکردم چشمام داره سنگین میشه و با شنیدن صدا های مبهم و گ...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 137
مهلقا رو تنها توی سالن گزاشتم و به سمت اتاق فخرالزمان راه افتادم، میخواستم برم و بهش بگم چه ترسی به جونم افتاده.. وارد اتاق اش شدم،روی صندلی گهواره ای نشسته بود ودرحال خوردن چای بود،پشت به من ایستاده بود، اما از جای که همیشه حواس اش جمع بود گفت: _گل نسا،چته،هول کردی؟؟ برای چی اینجا اومدی!! ...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 138
دیگه تحمل صحبت ها و نیش و کنایه های پوران رو نداشتم دست بالا کردم که تو صورتش بخابونم،اما پشیمون شدم و گفتم: _زود باش گمشو بیرون تا نزدم له و لوردت نکردم! پوران نفس عمیقی کشید و گفت: _خیلی خب،حالا که نمیخوای شوهر خوبی برای من باشی،لااقل،پدر خوبی برای پریسان باش.. با اومدن اسم دخترم آروم لب ...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 139
فخرالزمان داد زد: _کاش صفرخان نمیمرد من میمردم و این روز رو نمیدیدم! ارباب صداش بالا رفت: _من ارباب و خان این عمارتم،ارثی که از پدرم بهم رسیده از همون بچگی اختیارش با خودم بوده، اگه تا حالا چیزی راجب بهش نگفتم،چون فرزندی نداشتم، اما حالا دارید میبینید،من صاحب دوتا دخترم،دوتا دختر که ظریفه هس...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 140
پوران چشم هاش شروع به پریدن کرد و گفت: _تو... تو چطور جرئت میکنی به من میگی پیزوری.. سپند داد زد: _به همون حقی که تو الان یه گناهکاری و تبرعه شدی!! تو فقط یه بدبختی که برای رسیدن به اهدافت به هر دری میزنی! من میدونم تو دنبال خود منی،تو پدرت انقدر ثروت داره که چشمت دنبال چندر غاز ارث پریسان ن...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
