پارت پانزده :

دستام میلرزید و ارباب دنبالم راه افتاده بود و تمام مهمون ها فقط به ما زل زده بودن..
نمیدونستم چی درانتظارمه و از جلوی دید همه کنار رفتیم ....
تو همین فکرا بودیم که به اتاق رسیدم و ارباب با حالی پریشون وارد شد:
_داری چه غلطی میکنی؟
این چه سر و وضعیه که برای خودت ساختی؟
چرا داری با آبروی چندین چند ساله ی من و پدرم بازی میکنی؟
اونم تو همچین روزی،جلوی اون آدم ها که دنبال یه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    0

    بیچاره آفتاب دلم براش سوخت

    ۲ سال پیش
  • رویافلاح

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    ای بابا دعوا وکتک کاری🫥

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️