قصه از کجا شروع میشود؟
دختری هفدهساله، یک تشت رخت، و اربابزادهای که تازه دنبال زن دوم میگردد.
آفتاب هفده سال بیشتر ندارد. بزرگشدهی خانهای با کاهگلهای ترکخورده و دستان پینهبستهی مادر است و حالا رختشور عمارت اربابی شده؛ کارش شده حوضخانه، دیگ صابون و لباسهای اشرافیِ خانزادهها. نه رؤیایی دارد، نه حق انتخابی. فقط کار میکند و سکوت میکند و فرمان میبرد.
اما وقتی مادرش بیمار میشود و پدر زیر قرض میماند، آفتاب و خواهرش مهدخت راهی جز رفتن به عمارت ندارند. همانجا، میان بخار حوض و آفتاب ظهر، چشم ارباب به دختری میافتد که هرچند ساکت است، نگاهش از جنس تسلیم نیست.
ارباب مردی است سرد و مغرور و باتجربه که سالهاست حسرتی تلخ میخوردش: همسر اولش بچهدار نمیشود، خاندان بیوارث مانده و نامش دارد بیادامه میماند. از آن روزِ برخورد، نگاهها عوض میشود. خدمتکارها زیر لب اسم «آفتاب» را میبرند، خانم اول شبها خواب ندارد و چیزی شبیه وسواس در چشم ارباب جوانه میزند.
آخرش یک شب تصمیمی گرفته میشود که کسی جرئت مخالفت با آن را ندارد: برای ارباب زن دوم انتخاب میکنند، و انتخابشده آفتاب است. حالا دختری که تا دیروز فقط رخت میشست، باید یاد بگیرد در قلب قدرت و حسادت و رقابت زنانهی یک عمارت دوام بیاورد.


ناهید هستم
در پارت 1190بله خبرای جدید