دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه رعیت ارباب زاده از زهرا خزائی در دنیای رمان رمان اربابی

رمان رعیت ارباب زاده

  • زبان فارسی
  • 903.2K 👁
  • 5.3K ❤️
  • 3.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رعیت ارباب زاده

او زاده ی درد بود...دختری که تا چشم باز کرد،رعیت بود و کلفت... زندگی انگار هیچ وقت با او مهربان نبود و سر سازش نداشت... زیبا بود و بچه سن،برای کلفتی هنوز خیلی جوان بود... نامش آفتاب بود...در این راه زجر های سختی اون را تحت تاثیر قرار می‌دهد.. همانند نامش زیبا بود و درخشنده... او مسئول شستن رخت چرک های عمارت اربابی بود روزی از روز ها با ارباب جوان و تحصیل کرده ی عمارت دیداری تازه می‌کند و همین دیدار اتفاقات بزرگی در زندگی دخترک رعیت رقم خواهد زد و اورا وارد چالش های سهمگین زندگی میکند

پارت اول

_ماخدخت،شنیدم که ارباب میخواد واسه پسرش بازم زن بگیره این حقیقت داره؟؟
ماهدخت خواهرم،درحال ورز دادن لباس چرکا تو تشت مسی بود که با حوصله جواب داد:
_والا چه میدونم این پسر ارباب هم همیشه درحال زن گرفتنه و روزی یه زن میگیره،
اصلا مگه زن اولش چشه ،گل نسا خانوم رو میگم،
زن به اون خوبی داره،حالا نمیدونم چرا پسر ارباب که هنوز سنی هم نداره بازم هوس زن دوم به سرش زده..
یکم فکر کردم و جواب دادم:
_ماهدخت من یه چیزای شنیدم،
شنیدم که میگن گل نسا خانوم بچه دار نمیشه،به همین خاطره که ارباب میخواد واسه ارباب پسر بازم زن دوم بگیره،
چهرم یکم رنگ غم گرفت:
_بیچاره خانم ،از همین سن باید هو رو تحمل کنه..
ماهدخت هرسی شده بود و بیشتر به لباسای داخل تشت فشار میاورد و زیر لب ،لب میزد:
_چه میدونم والا ،خدامیدونه..
زیور یکی دیگه از کلفت های خونه با یه تشت پر دیگه لباس اومد:
_ور پریده ها شما هیچ کاری به جز غیبت کردن ندارید،
بابا پاشید توروخدا ارباب پسر قراره زن بگیره و شما دوتا هنوز اینجا نشستید و دارید حرف میزنید به ولا که به جای نمیرسید،
پاشید ،پاشید جم کنید لباسارو همه باید تا عصری بشورید و خشک کرده تحویل گل نسا خانوم بدید..
با لب و لوچه ی آویزون آستین لباسام رو بالا دادم و شروع کردم به ورز دادن لباسا..
صدای فخرالزمان مادر بزرگ ارباب پسر، مو به تن همه ی خدمت کارا سیخ کرد:
_بجنبید،مفت خورا،تا چند روز دیگه باید شاهد یه عروسی داخل عمارت باشیم اما شماها هنوز که هنوزه دست به کار نشدید،
دوباره صداش بالا رفت:
دِ بجنبید لامصبا..
داد میزد عین یه مرد،و همه ی کلفت ها مثل موش هیچی نمیگفتن و ساکت بودن..
دلم‌میخواست انقدر قدرت داشتم تا بتونم جلوی تمام اهالی این عمارت به ایستم اما هیچ خبری از اون قدرت برای من نبود..
تشت لباس های شسته شده رو زیر بغل زدم و به سمت حیاط پشتی برای پهن کردنشون راه افتادم..
سرم پایین بود و فکرم درگیر مراسمی که هیچ کس نمیدونست کی قراره عروسش بشه بود..
یهو به یه چیز سف برخوردم و تشت لباس از دستم افتاد..
یهو هول شدم و سرم رو بالا گرفتم،
وای خدا اون،
اون ارباب پسر بود،
من اولین بارم بود که اینجوری این شکلی باهاش رو به رو شده بودم.
هول شدم و جلو پاش افتادم شروع کردم به جمع کردن رخت های که کلا گلی شده بود!
یهوی با بالا رفتن صداش از جام پریدم:
_دست و پا چلفتی،
تا الان شستی حالا اومدی گند زدی به همه چی؟چرا جلو پات رو نگاه نمیکنی؟
بریده بریده و با ترسی که تو کلام ریخته بود با سری که پایین بود جواب دادم:
_منو،
منو،منو بب..
ببخش ارباب زاده،
بخدا،بخدا دست..
دست خودم نبود..
محکم یه لگد به تشت رخت ها زد:
_زود باش بگو ببینم،
اسم تو چیه؟
با ترس گفتم:
_من،من..
اسمم،اسمم..
آف..
آفتاب..
بدون اینکه هیچ حرفی بزنه گزاشت و رفت..
انتظار داشتم بمونه و به فلک ببندم،اما نمیدونم چرا این کارو نکرد،
ترس تمام وجودم رو احاطه کرده بود،فورا تشت رخت هارو زیر بغل گرفتم و به سمت شیر آب راه افتادم..

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان رعیت ارباب زاده
  • سمانه

    در پارت 2470

    رمان خیلی قشنگ بود مرسی از نویسنده این رمان قشنگ🥹🥹💕💕

    ۳ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم عزیزم

    ۳ روز پیش
  • اسما

    در پارت 770

    تو این رمان ورا همه لکنت دارن 😐

    ۳ هفته پیش
  • رزیتا

    0

    سلام . من حق عضویت رو واریز کردم ولی رمان برای من باز نشده . بی زحمت میشه پیگیری کنید .

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    یکم صبر کنید اگه عضو نشدید به پشتیبانی‌پیام بدید

    ۱ ماه پیش
  • رزیتا

    0

    سلام عزیزم . من الان واریز کردم برای حق عضویت . ولی هنوز رمان برام باز نشده

    ۱ ماه پیش
  • حیدری

    در پارت 1470

    رمان زیبای هست

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم

    ۱ ماه پیش
  • حیدری

    در پارت 1250

    تا الان عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • حیدری

    در پارت 1250

    تا الان عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 2470

    خیلی زیبابود....مرسی ازقلم زیباتون

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم

    ۲ ماه پیش
  • خدیجه

    در پارت 1180

    بچه آفتاب پسر هستش

    ۲ ماه پیش
  • Melika

    در پارت 1180

    آفتاب ملکه عمارت میشه

    ۲ ماه پیش
  • لیلا عیدانیان

    در پارت 1220

    رمان بسیار زیبا کلی خیلی طولانی میباشد و آدم خسته پیشه از این همه بدی و ذلت

    ۳ ماه پیش
  • خانم برانزهی

    در پارت 1190

    داستان داره جالب میشه

    ۳ ماه پیش
  • اتنا

    در پارت 2470

    خیلی قشنگ بود ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 2470

    آخرش همه چیز خیلی به سرعت جمع بندی شد، ولی در کل قشنگ بود ، قلمتون مانا

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 1230

    بله میبخشه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟