دوست داشتی؟
رمان رعیت ارباب زاده از زهرا خزائی + رمان اربابی رایگان کاور اصلی

رمان رعیت ارباب زاده

  • زبان فارسی
  • 936.1K 👁
  • 5.3K ❤️
  • 3.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان رعیت ارباب‌زاده نوشته زهرا خزائی، داستانی عاشقانه، اربابی و اجتماعی درباره آفتاب، دختر هفده‌ساله‌ای از خانواده‌ای فقیر است که برای کمک به خانواده‌اش وارد عمارت اربابی می‌شود. اما توجه ارباب مغرور و تصمیم او برای انتخاب آفتاب به‌عنوان همسر دوم، زندگی این دختر را با ازدواجی اجباری و سرنوشتی تازه روبه‌رو می‌کند.

آفتاب… دخترکی هفده‌ساله از دل خاک و رنج، بزرگ‌شده زیر سایهٔ کاه‌گل‌های ترک‌خورده و دستان پینه‌بستهٔ مادر. رخت‌شور سادهٔ عمارت اربابی؛ دختری که عمرش بین حوض‌خانه، دیگ جوشان صابون و تن‌پوش‌های اشرافیِ خان‌زادگان گذشته. او نه رؤیا دارد، نه انتخاب. فقط کار… فقط سکوت… فقط فرمان‌بردن. وقتی مادرش بیمار می‌شود و پدرشان زیر قرض می‌ماند، آفتاب و خواهرش، «مهدخت»، مجبور می‌شوند برای نجات خانواده پا به عمارت ارباب بگذارند؛ جایی که زمینش بوی قدرت می‌دهد، دیوارهایش نفس رعیت را می‌گیرد و نگاه‌ها در آنجا حکم می‌رانند. ورود آن دو دختر به عمارت، انگار گره‌ای را در سرنوشت این خاندان می‌کشد. ارباب مردی سرد، مغرور و باتجربه—سال‌هاست در یک حسرت تلخ می‌سوزد؛ همسر اولش بچه‌دار نمی‌شود. خاندانش بی‌وارث مانده. نامش بی‌ادامه. خشمش بی‌لجام. و وقتی چشمش برای اولین‌بار به آفتاب می‌افتد… به دختری که میان بخار حوض و آفتاب ظهر برق می‌زند… به رخت‌شور خاموشی که نگاهش از جنس تسلیم نیست… بوی انتخاب تازه‌ای در هوا می‌پیچد. از همان روز، زمزمه‌ها در عمارت می‌پیچد. خدمتکارها زیر لب نام «آفتاب» را می‌برند. خانم‌اول شب‌ها خواب ندارد. و ارباب؟ کم‌کم چیزی شبیه «وسواس» در چشمانش جوانه می‌زند. تا اینکه یک شب، تصمیمی گرفته می‌شود… تصمیمی که هیچ‌کس جرأت مخالفت با آن را ندارد: برای ارباب زن دوم انتخاب می‌کنند. و انتخاب‌شده… آفتاب است.‌‌

پارت اول

_ماخدخت،شنیدم که ارباب میخواد واسه پسرش بازم زن بگیره این حقیقت داره؟؟
ماهدخت خواهرم،درحال ورز دادن لباس چرکا تو تشت مسی بود که با حوصله جواب داد:
_والا چه میدونم این پسر ارباب هم همیشه درحال زن گرفتنه و روزی یه زن میگیره،
اصلا مگه زن اولش چشه ،گل نسا خانوم رو میگم،
زن به اون خوبی داره،حالا نمیدونم چرا پسر ارباب که هنوز سنی هم نداره بازم هوس زن دوم به سرش زده..
یکم فکر کردم و جواب دادم:
_ماهدخت من یه چیزای شنیدم،
شنیدم که میگن گل نسا خانوم بچه دار نمیشه،به همین خاطره که ارباب میخواد واسه ارباب پسر بازم زن دوم بگیره،
چهرم یکم رنگ غم گرفت:
_بیچاره خانم ،از همین سن باید هو رو تحمل کنه..
ماهدخت هرسی شده بود و بیشتر به لباسای داخل تشت فشار میاورد و زیر لب ،لب میزد:
_چه میدونم والا ،خدامیدونه..
زیور یکی دیگه از کلفت های خونه با یه تشت پر دیگه لباس اومد:
_ور پریده ها شما هیچ کاری به جز غیبت کردن ندارید،
بابا پاشید توروخدا ارباب پسر قراره زن بگیره و شما دوتا هنوز اینجا نشستید و دارید حرف میزنید به ولا که به جای نمیرسید،
پاشید ،پاشید جم کنید لباسارو همه باید تا عصری بشورید و خشک کرده تحویل گل نسا خانوم بدید..
با لب و لوچه ی آویزون آستین لباسام رو بالا دادم و شروع کردم به ورز دادن لباسا..
صدای فخرالزمان مادر بزرگ ارباب پسر، مو به تن همه ی خدمت کارا سیخ کرد:
_بجنبید،مفت خورا،تا چند روز دیگه باید شاهد یه عروسی داخل عمارت باشیم اما شماها هنوز که هنوزه دست به کار نشدید،
دوباره صداش بالا رفت:
دِ بجنبید لامصبا..
داد میزد عین یه مرد،و همه ی کلفت ها مثل موش هیچی نمیگفتن و ساکت بودن..
دلم‌میخواست انقدر قدرت داشتم تا بتونم جلوی تمام اهالی این عمارت به ایستم اما هیچ خبری از اون قدرت برای من نبود..
تشت لباس های شسته شده رو زیر بغل زدم و به سمت حیاط پشتی برای پهن کردنشون راه افتادم..
سرم پایین بود و فکرم درگیر مراسمی که هیچ کس نمیدونست کی قراره عروسش بشه بود..
یهو به یه چیز سف برخوردم و تشت لباس از دستم افتاد..
یهو هول شدم و سرم رو بالا گرفتم،
وای خدا اون،
اون ارباب پسر بود،
من اولین بارم بود که اینجوری این شکلی باهاش رو به رو شده بودم.
هول شدم و جلو پاش افتادم شروع کردم به جمع کردن رخت های که کلا گلی شده بود!
یهوی با بالا رفتن صداش از جام پریدم:
_دست و پا چلفتی،
تا الان شستی حالا اومدی گند زدی به همه چی؟چرا جلو پات رو نگاه نمیکنی؟
بریده بریده و با ترسی که تو کلام ریخته بود با سری که پایین بود جواب دادم:
_منو،
منو،منو بب..
ببخش ارباب زاده،
بخدا،بخدا دست..
دست خودم نبود..
محکم یه لگد به تشت رخت ها زد:
_زود باش بگو ببینم،
اسم تو چیه؟
با ترس گفتم:
_من،من..
اسمم،اسمم..
آف..
آفتاب..
بدون اینکه هیچ حرفی بزنه گزاشت و رفت..
انتظار داشتم بمونه و به فلک ببندم،اما نمیدونم چرا این کارو نکرد،
ترس تمام وجودم رو احاطه کرده بود،فورا تشت رخت هارو زیر بغل گرفتم و به سمت شیر آب راه افتادم..

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 29 درصد تخفیف

فقط تا فردا ( تا پایان روز جمعه ۲۴ مهر ۱۴۰۵)
رمان اربابی عاشقانه‌ی عمارت و رخت‌شورخانه

درباره‌ی رمان رعیت ارباب‌زاده؛ وقتی نگاهِ یک ارباب روی دخترِ رخت‌شور می‌ماند

اگر از آن دسته‌ای هستید که با فضای عمارت‌های قدیمی، حوض‌خانه‌ی پر بخار و کشمکش رعیت و ارباب حال می‌کنید، «رعیت ارباب‌زاده» دقیقاً برای شما نوشته شده. قلم زهرا خزائی این‌بار سراغ یک رمان اربابی رفته که از همان صفحه‌های اول، خواننده را می‌برد میان دیوارهای عمارتی که «نفسِ رعیت را می‌گیرد».

رده سنی +۱۸ اربابی ازدواج اجباری اجتماعی و خانوادگی

قصه از کجا شروع می‌شود؟

دختری هفده‌ساله، یک تشت رخت، و ارباب‌زاده‌ای که تازه دنبال زن دوم می‌گردد.

آفتاب هفده سال بیشتر ندارد. بزرگ‌شده‌ی خانه‌ای با کاه‌گل‌های ترک‌خورده و دستان پینه‌بسته‌ی مادر است و حالا رخت‌شور عمارت اربابی شده؛ کارش شده حوض‌خانه، دیگ صابون و لباس‌های اشرافیِ خان‌زاده‌ها. نه رؤیایی دارد، نه حق انتخابی. فقط کار می‌کند و سکوت می‌کند و فرمان می‌برد.

اما وقتی مادرش بیمار می‌شود و پدر زیر قرض می‌ماند، آفتاب و خواهرش مهدخت راهی جز رفتن به عمارت ندارند. همان‌جا، میان بخار حوض و آفتاب ظهر، چشم ارباب به دختری می‌افتد که هرچند ساکت است، نگاهش از جنس تسلیم نیست.

ارباب مردی است سرد و مغرور و باتجربه که سال‌هاست حسرتی تلخ می‌خوردش: همسر اولش بچه‌دار نمی‌شود، خاندان بی‌وارث مانده و نامش دارد بی‌ادامه می‌ماند. از آن روزِ برخورد، نگاه‌ها عوض می‌شود. خدمتکارها زیر لب اسم «آفتاب» را می‌برند، خانم اول شب‌ها خواب ندارد و چیزی شبیه وسواس در چشم ارباب جوانه می‌زند.

آخرش یک شب تصمیمی گرفته می‌شود که کسی جرئت مخالفت با آن را ندارد: برای ارباب زن دوم انتخاب می‌کنند، و انتخاب‌شده آفتاب است. حالا دختری که تا دیروز فقط رخت می‌شست، باید یاد بگیرد در قلب قدرت و حسادت و رقابت زنانه‌ی یک عمارت دوام بیاورد.

این رمان چه حس‌وحالی دارد؟

موضوع اصلی، عمارت اربابی و ازدواج یک ارباب‌زاده‌ی جذاب و مغرور با دختر رعیتش است؛ اما فقط عاشقانه نیست. لایه‌ی اجتماعی هم دارد: فاصله‌ی طبقاتی، قرضی که آدم را به بردگی می‌کشاند و زنانی که تصمیم زندگی‌شان را دیگران می‌گیرند. لایه‌ی خانوادگی هم کم نیست، از مادربزرگ سخت‌گیر عمارت تا خانم اولی که باید ببیند شوهرش برای همسر دوم آماده می‌شود.

اگر رمان‌های اربابی و ازدواج اجباری دوست دارید، این داستان همان کشمکش آشنا را با فضای پرجزئیات رخت‌شورخانه و حیاط پشتی عمارت تعریف می‌کند. نویسنده هم صریح گفته که انگیزه‌اش از نوشتن، علاقه‌اش به ژانر اربابی بوده و این علاقه توی روایت حس می‌شود. یادتان باشد رده سنی این رمان +۱۸ است.

آدم‌های عمارت

سپند ارباب‌زاده، مرد اول داستان

مردی مغرور و جذاب. سرد و باتجربه است، حسرت بی‌وارثی را با خودش می‌کشد و خشمش بی‌لگام است. ولی نگاه اول به آفتاب، چیزی را در او بیدار می‌کند که خودش هم برایش اسمی ندارد.

آفتاب رخت‌شور عمارت، قهرمان قصه

دختری هفده‌ساله از دل رنج و فقر. ساکت است اما تسلیم نیست، و به‌خاطر خانواده‌اش پا به جایی می‌گذارد که سرنوشتش را برای همیشه عوض می‌کند.

گل‌نسا خانم همسر اول و خانم عمارت

زنی که بی‌خبر از سرنوشت خودش، با خبر زن دوم گرفتن شوهر شب‌ها خواب ندارد. حضورش، رقابت پنهان عمارت را جدی‌تر می‌کند.

مقدمه‌ی رمان رعیت ارباب‌زاده

مقدمه

داستان عشقی آتشین بین ارباب و رخت شورانگیز عمارتش...نازگل دختری از تبار رعیت با چشمانی جسور و چهره ی درخشان پا به قلب ارباب خواهد گذاشت و...

اولین برخورد آفتاب و ارباب‌زاده؛ برشی از متن

برش از متن

_ماخدخت،شنیدم که ارباب میخواد واسه پسرش بازم زن بگیره این حقیقت داره؟؟ ماهدخت خواهرم،درحال ورز دادن لباس چرکا تو تشت مسی بود که با حوصله جواب داد: _والا چه میدونم این پسر ارباب هم همیشه درحال زن گرفتنه و روزی یه زن میگیره، اصلا مگه زن اولش چشه ،گل نسا خانوم رو میگم، زن به اون خوبی داره،حالا نمیدونم چرا پسر ارباب که هنوز سنی هم نداره بازم هوس زن دوم به سرش زده.. یکم فکر کردم و جواب دادم: _ماهدخت من یه چیزای شنیدم، شنیدم که میگن گل نسا خانوم بچه دار نمیشه،به همین خاطره که ارباب میخواد واسه ارباب پسر بازم زن دوم بگیره، چهرم یکم رنگ غم گرفت: _بیچاره خانم ،از همین سن باید هو رو تحمل کنه.. ماهدخت هرسی شده بود و بیشتر به لباسای داخل تشت فشار میاورد و زیر لب ،لب میزد: _چه میدونم والا ،خدامیدونه.. زیور یکی دیگه از کلفت های خونه با یه تشت پر دیگه لباس اومد: _ور پریده ها شما هیچ کاری به جز غیبت کردن ندارید، بابا پاشید توروخدا ارباب پسر قراره زن بگیره و شما دوتا هنوز اینجا نشستید و دارید حرف میزنید به ولا که به جای نمیرسید، پاشید ،پاشید جم کنید لباسارو همه باید تا عصری بشورید و خشک کرده تحویل گل نسا خانوم بدید.. با لب و لوچه ی آویزون آستین لباسام رو بالا دادم و شروع کردم به ورز دادن لباسا.. صدای فخرالزمان مادر بزرگ ارباب پسر، مو به تن همه ی خدمت کارا سیخ کرد: _بجنبید،مفت خورا،تا چند روز دیگه باید شاهد یه عروسی داخل عمارت باشیم اما شماها هنوز که هنوزه دست به کار نشدید، دوباره صداش بالا رفت: دِ بجنبید لامصبا.. داد میزد عین یه مرد،و همه ی کلفت ها مثل موش هیچی نمیگفتن و ساکت بودن.. دلم‌میخواست انقدر قدرت داشتم تا بتونم جلوی تمام اهالی این عمارت به ایستم اما هیچ خبری از اون قدرت برای من نبود.. تشت لباس های شسته شده رو زیر بغل زدم و به سمت حیاط پشتی برای پهن کردنشون راه افتادم.. سرم پایین بود و فکرم درگیر مراسمی که هیچ کس نمیدونست کی قراره عروسش بشه بود.. یهو به یه چیز سف برخوردم و تشت لباس از دستم افتاد.. یهو هول شدم و سرم رو بالا گرفتم، وای خدا اون، اون ارباب پسر بود، من اولین بارم بود که اینجوری این شکلی باهاش رو به رو شده بودم. هول شدم و جلو پاش افتادم شروع کردم به جمع کردن رخت های که کلا گلی شده بود! یهوی با بالا رفتن صداش از جام پریدم: _دست و پا چلفتی، تا الان شستی حالا اومدی گند زدی به همه چی؟چرا جلو پات رو نگاه نمیکنی؟ بریده بریده و با ترسی که تو کلام ریخته بود با سری که پایین بود جواب دادم: _منو، منو،منو بب.. ببخش ارباب زاده، بخدا،بخدا دست.. دست خودم نبود.. محکم یه لگد به تشت رخت ها زد: _زود باش بگو ببینم، اسم تو چیه؟ با ترس گفتم: _من،من.. اسمم،اسمم.. آف.. آفتاب.. بدون اینکه هیچ حرفی بزنه گزاشت و رفت.. انتظار داشتم بمونه و به فلک ببندم،اما نمیدونم چرا این کارو نکرد، ترس تمام وجودم رو احاطه کرده بود،فورا تشت رخت هارو زیر بغل گرفتم و به سمت شیر آب راه افتادم..

برچسب‌های موضوعی

دانلود رمان اربابی جدید رمان ارباب مغرور و دختر رعیت رمان ازدواج اجباری جدید دانلود رمان رعیت ارباب زاده بدون سانسور رمان های زهرا خزائی دانلود رمان عاشقانه عمارت اربابی آفتاب و سپند عمارت اربابی گل‌نسا خانم داستان رخت‌شور عمارت

سوالات متداول درباره‌ی رمان رعیت ارباب‌زاده

رمان رعیت ارباب‌زاده درباره‌ی چیست

درباره‌ی آفتاب، دختر هفده‌ساله‌ی رخت‌شور یک عمارت اربابی است که برای نجات خانواده‌اش وارد عمارت می‌شود و سرانجام به‌عنوان زن دوم ارباب انتخاب می‌شود.

رده سنی رمان رعیت ارباب‌زاده چقدر است

رده سنی این رمان +۱۸ است.

شخصیت‌های اصلی این رمان چه کسانی هستند

آفتاب، سپند (ارباب‌زاده)، مهدخت (خواهر آفتاب) و گل‌نسا خانم (همسر اول) شخصیت‌های اصلی داستان‌اند.

رعیت ارباب‌زاده در چه ژانری است

ژانر اصلی آن عاشقانه است و زیرژانرهای اربابی، ازدواج اجباری، اجتماعی و خانوادگی را هم دارد.

رمان رعیت ارباب‌زاده چه زمانی نوشته شده

این رمان در فروردین ۱۴۰۰ نوشته شده است.

فکت‌شیت رمان

عنوانرعیت ارباب زاده
نویسندهزهرا خزائی
ژانر اصلیعاشقانه
ژانرهای فرعیاربابی، ازدواج اجباری، اجتماعی، خانوادگی
رده سنی+۱۸
شخصیت‌های کلیدیآفتاب، سپند، مهدخت، گل‌نسا خانم
مضمونعشق ارباب و رعیت، ازدواج اجباری، عمارت اربابی
تاریخ نگارشفروردین ۱۴۰۰
عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 5,336 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان رعیت ارباب زاده

  • ناهید هستم

    در پارت 1190

    بله خبرای جدید

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😢

    ۲ هفته پیش
  • اسم خودم ناهید هست

    در پارت 1180

    تا الان که خیلی لذت بردم

    ۲ هفته پیش
  • رامی

    در پارت 1160

    زیبا نوشتیت ادمو میخکوب داستان میکنه

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم

    ۲ هفته پیش
  • نازنین

    0

    سلام من واریزی انجام دادم کی عضو میشم؟

    ۴ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    در قسمت زنگوله به پشتبانی برنامه پیام بدید براتون اوکی میکنن

    ۴ هفته پیش
  • نازنین

    0

    سلام من واریزی انجام دادم کی عضو میشم ؟

    ۴ هفته پیش
  • Maryami

    در پارت 1190

    آفتاب حاملهه 😍😍

    ۱ ماه پیش
  • فریبا

    1

    سلام من واریزی انجام دادم کی عضو میشم؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عضویت که

    ۲ ماه پیش
  • Avinrostam

    در پارت 2470

    رمان قشنگی بود🌸🌸 نویسنده عزیز مانا باشید.💐💐

    ۲ ماه پیش
  • فقط خدا

    در پارت 1180

    بسیارعالی بود

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    1

    کی نسخه افلاین شو میزارین که نخواد عضو بشی؟ 😕💔

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    هیچ وقت

    ۲ ماه پیش
  • _______S

    0

    تا اینجا رمان ک خوندم خیلی قشنگ بود و ممنون بابت اینکه زحمت کشیدی ولی میشع لطف کنین رمان افلانشو بذارین

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خوشحالم ک دوست داشتید🩵

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 1230

    بسیار عالیه

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    در پارت 1190

    عالی و سپاس از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • قشنگخیلی عالی خوب

    در پارت 130

    رمانش واقعا عالیی

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    تشکررررررر

    ۳ ماه پیش
  • سمانه

    در پارت 2470

    رمان خیلی قشنگ بود مرسی از نویسنده این رمان قشنگ🥹🥹💕💕

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم عزیزم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 29 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️