خلاصه رمان عاشقانه رعیت ارباب زاده
او زاده ی درد بود...دختری که تا چشم باز کرد،رعیت بود و کلفت... زندگی انگار هیچ وقت با او مهربان نبود و سر سازش نداشت... زیبا بود و بچه سن،برای کلفتی هنوز خیلی جوان بود... نامش آفتاب بود...در این راه زجر های سختی اون را تحت تاثیر قرار میدهد.. همانند نامش زیبا بود و درخشنده... او مسئول شستن رخت چرک های عمارت اربابی بود روزی از روز ها با ارباب جوان و تحصیل کرده ی عمارت دیداری تازه میکند و همین دیدار اتفاقات بزرگی در زندگی دخترک رعیت رقم خواهد زد و اورا وارد چالش های سهمگین زندگی میکند
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 247
پارت پایانی ۰۱ سال گذشت.... بوی خوش گل وگیاه های رشت،حالم رو دگرگون که نه،زیر و رو میکرد... تنفس عمیق توی این هوای پاک و بارونی،رنگ و روی تازه ای به زندگیم میبخشید... بلاخره همه چی به جایگاهی که میخواست رسید! اردوان و نیلوفر ازدواج کردن و بعداز دو سال،نتونستن دوری همدیگه رو تحمل کنن و ما،یعنی خان...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 246
موسی زیر چشمی نگاهی به ماهدخت انداخت و گفت: _موافق هم نباشیم همه موافقن دیگه،چیکار میشه کرد... قبل از سپند پیش قدم شدم و گفتم: _آقا موسی،مطمئن باش که نیلوفر دخترت با اردوان حالش خوب میشه! خوشبخت میشه... انقدر ناراحت نباشید! ماهدخت نگاهی به من انداخت و گفت: _موسی از این ناراحته که یک دانه دخترمون ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 245
لب زد: _میخواستم توی زمان خودش... اما حالا که شما انقدر ساز مخالف زدی و باعث شدی من آبرو ریزی بزرگی به بار بیارم، حالا خانواده ی نیلوفر چطور میزارن ما اصلا از در خونه اشون رد بشیم،چه برسه به اینکه اسم خاستگاری به دخترشون بیاریم! سپند چشم روی هم گزاشت و گفت: _اردوان من از تو نپرسیدم که خانواده اش ...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 244
دوباره پرسیدم: _واقعا میخوای دیگه ردغم رو توی چهره ام نبینی؟ جواب داد: _صددرصد همینطوره و همین رو میخوام! بزاق دهنم رو که خشک شده بود،با زور پایین فرستادم و گفتم: _خیلی خب پس بیا و همسر و پدر بودن خودت رو برای من و بچه هام ثابت کن. سپند جلو اومد... سیگاری رو روشن کرد و پک سنگینی بهش زد وگفت: _امش...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش

زهرا خزائی | نویسنده رمان
یکم صبر کنید اگه عضو نشدید به پشتیبانیپیام بدید
۲ هفته پیشرزیتا
0سلام عزیزم . من الان واریز کردم برای حق عضویت . ولی هنوز رمان برام باز نشده
۲ هفته پیشحیدری
در پارت 1470رمان زیبای هست
۲ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم
۲ هفته پیشحیدری
در پارت 1250تا الان عالی بود
۲ هفته پیشحیدری
در پارت 1250تا الان عالی بود
۲ هفته پیشآرزو
در پارت 2470خیلی زیبابود....مرسی ازقلم زیباتون
۴ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم
۴ هفته پیشخدیجه
در پارت 1180بچه آفتاب پسر هستش
۱ ماه پیشMelika
در پارت 1180آفتاب ملکه عمارت میشه
۲ ماه پیشلیلا عیدانیان
در پارت 1220رمان بسیار زیبا کلی خیلی طولانی میباشد و آدم خسته پیشه از این همه بدی و ذلت
۲ ماه پیشخانم برانزهی
در پارت 1190داستان داره جالب میشه
۲ ماه پیشاتنا
در پارت 2470خیلی قشنگ بود ممنونم
۲ ماه پیشسحر
در پارت 2470آخرش همه چیز خیلی به سرعت جمع بندی شد، ولی در کل قشنگ بود ، قلمتون مانا
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم
۲ ماه پیشمریم
در پارت 1230بله میبخشه
۲ ماه پیشعسل
در پارت 2420خدا قوت زهرا خانم عزیز ..واقعا از خواندن رمانات لذت میبرم عالی بود مثل همیشه..دست مریزاد🌺
۳ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
نظر لطف شماست🌹💫
۳ ماه پیشفاطمه
در پارت 2420من نمیتونم از۱۳بعد بخونم لطفا راهنمایی کنید
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
باید رمان رو خریداری کنید
۲ ماه پیشحنان
0واقعا یعنی چی پارت نمیزارید
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
وا رمان تموم شده یعنی چی؟؟؟
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
وا رمان تموم شده یعنی چی؟؟؟
۲ ماه پیش
رزیتا
0سلام . من حق عضویت رو واریز کردم ولی رمان برای من باز نشده . بی زحمت میشه پیگیری کنید .