لیست کلیه پارتهای رمان رعیت ارباب زاده : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 101
پدرم رفته رفته چشم هاش باز میشد و با تعجب بسیار در کلامش به ارباب گفت: _ارباب جان،من به فدای سر شما،من... یعنی ما نمیفهمیم منظور شما از این حرف چیه؟ ما چطور همراه آفتاب بیاییم!! ارباب چهارزانو نشست و گفت: _خیلی ساده بود، من بخاطر اینکه خاطر آفتاب برام خیلی عزیزه، میخوام خانواده اش هم کنارش...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 102
ارباب پوزخندی زد و گفت: _این ها میز و صندلین،بخاطر اینکه کسی اینجا نبوده، کلفتا ملحفه ی سفید روشون کشیدن تا گرد و خاک نگیرین! سرتکون دادم و لب زدم: _آهان باشه ارباب،فقط.. ارباب نگاهش رو تو صورتم دقیق تر کرد و گفت: _فقط چی آفتاب چی میخوای بگی؟ لب زدم: _پدر و مادرم و ماهدخت چی؟اونا کی میان!...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 103
میتونم بگم ویلا یه نفس راحت کشیده بود، زیور خانم تمام ویلا رو گرد گیری کرده بود.. تمام میز و صندلی ها خیلی مرتب چیشده شده بودن. درحال نگاه کردن به اطرافم بودم که صدای مش رجب رو شنیدم: _بفرمایید خانم جان،اینم از حیاط ویلا،شده یه دست گل، حیف که ارباب نیستن و اینجارو ببین و کیف کنن! لبخند دندو...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 104
نفسم رو از سر آسودگی بیرون دادم و جواب دادم: _آه.. پس خوبه،حالا که دارن میان،پس بهتره زودتر بیای بریم یکم استراحت کنی و خستگی راه از تنت بیرون بیاد!! ماهدخت خم شد و بقچه رو از روی زمین برداشت و گفت: _میریم آفتاب میریم... آروم دستش رو به سمت صورتم آورد و نوازش وار به صورتم کشید و گفت: _چقدر ...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 105
پوران یعنی چی نگفت خاله خانم،من نمیفهمم این گل نسا چشه، چرا نمیخواد از طرفداری از اون دختر دست برداره!! خالهخانم چرخی تو اتاق زد و عصاش رو محکم به زمین کوبید: _بزار نگه،بزار ببینم تا کی میخواد در برابر من مقاوت کنه،من میفهمم ارباب کجا بردتش،فردا صبح باید برم ده بالا... باید تکلیفم رو باهاش ر...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 106
ارباب لب خیس کرد: _بهتون میگم، اما امشب باید برم و بخوابم،به اندازهی کافی خسته ام، نمیخوام بیشتر از این بیدار بمونم.. ارباب گفت و در مقابل چشم های ناباور فخرالزمان گزاشت و رفت.. فخرالزمان با چشم های به خون نشسته اش بهم زل زد: _نمیخوای بگی نه؟حالا که ارباب بهت اجازه داده زود باش خود تو بگو...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 107
به سمت ارباب متمایل شدم و لب زدم: _حتما از نگرانی زیاد راجب بهش این خواب رو دیدید، اتفاقی نیوفتاده آقا،لطفا بخوابید! ارباب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: _گل نسا،من یه ارباب بی غیرتم مگه نه،یه ارباب که به فکر زنش نیست مگه نه؟ ارباب وقتی حالش بد میشد،درست عین یه پسر بچه ی مهربون تو چشم هات زل می...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 108
سرم رو بالا گرفتم و گفتم: _احسنت،ارباب،این باهوش بودنتون رو کاملا ستایش میکنم.. ارباب پرویز،چشم ریز کرد و گفت: _خب میشنوم،چی میخوای بگی؟ دست دست کردم و لب زدم: _عروسم پرویز خان،یعنی دخترت گل نسا،اومدم گلگی اون رو برای شما بیارم.. میخوام جلوی رفتار و کردارش رو بگیرید،و الی اون دیگه عروس من ن...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 109
ترجیح دادم مهلقا بغل خودم بمونه تا اینکه به دست فخرالزمان بسپرمش، بخاطر همین جواب دادم: _نه نیازی نیست،بغل خودم جاش راحته.. گفتم و به سمت بیرون از اتاق راه گرفتم. به محض رسیدن به لبه ی پله ها،پدرم رو دیدم که داشت بالا میومد و با دیدن من سرجاش متوقف شد و بهم زل زده بود لبخندی زدم، و گفتم: _س...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 110
پدرم نگاه گذرای بهم انداخت و گفت: _فخرالزمان کجارفت؟؟ سرم رو به نشونه ی چه میدونم تکون دادم و گفتم: _تو سالن بود نمیدونم! بعد از گرفتن جواب از دهن من،از اتاق بیرون زد ومن هم با عجله به دنبالش راه گرفتم: _فخراازمان، فخرالزمان.. خانم بزرگ سراسیمه جلوی پدرم ظاهر شد و گفت: _چیشده پرویز،خان،چی...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 111
با هول دستی به رخت ام کشیدم و گفتم: _این ارباب... این بخاطر اینکه... بخاطر اینکه با مادرم رفته بودیم توی باغچه و داشتیم گل های شعمدانی رو درست میکردیم، بخاطر همین یکم خاکی شد ببخشید آقا.. ارباب نگاهی ریزبینانه به من انداخت و رو به مادرم کرد: _شریفه خانم،شما خوبید؟؟ از ویلا راضی هستید؟ ماد...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 112
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم و ساکت بودم که بعد از گذشت چند دقیق نشستن ارباب روی صندلی رو دیدم و بعد گفت: _خیلی خب،حالا هم دیگه نمیخواد قنبرک بگیری، بیا اینجا.. ترسیده به سمت ارباب قدم برداشتم: _چ... چشم.. قدم برداشتم وبه آرومی کنار ارباب نشستم قلبم از شدت ترس محکم به قفسه ی س ینم...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 113
گل_نسا یک هفته از رفتن ارباب گذشته بود،این عمارت بدون ارباب درست مثل شلوار بدون کش میموند، هرکسی سازی میزد و همه باید مطیع اون یه نفر میبودن کوکب تو اتاق ام اومده بود سر پا ایستاد و گفت: _خانم جان،چیزی شده من رو خواستید! شیشه ی شیر رو توی دهن مهلقا گزاشتم و رو بهش کردم: _کوکب میخوام بیای و ...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 114
فخرالزمان عصبی دستش رو بالا برد که تو صورتم بخوابونه، اما ایستاد و من با نگاهی شرم بار به دست بالای سرش رفته گفتم: _آفرین خانم بزرگ،یعنی دیگه کارتون به جای رسیده روی من.. دختر سپهبد،دست بلند کنی؟؟ فخرالزمان،با حرص دستش رو پایین آورد و گفت: _دیگه دوس ندارم ببینمت گل نسا،لطفا دیگه جلوی چشمم نی...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 115
آفتاب.. یک ماه بعد... زیور جان،ببین اصلا سبزی هارو تمیز پاک نمیکنیا،اصلا اینجوری کارت رو نمیپسندم! زیور هول شده با دقت سبزی هارو وارسی کرد و گفت: _آخه من قربان تو دختر،سبزی به این تمیزی چرا همش گیر الکی میدی! اعصاب زیور رو اصلا نداشتم،بی حوصلگی کلافه ام کرده بود، نگاهی به پله های ویلا انداخ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 116
پدرم لبخند مهربونی به روم زد و گفت: _پس ماهرخ کنارت میمونه،من و مادرت هم میریم، نگران هم نباشی میاییم بهت سر میزنیم،تو میای سرکشی،دیگه نباید ناراحت باشی، الحمدلله،بهترین جا رو هم ارباب برات در نظر گرفته! با اومدن اسم ارباب با عجله پیش بند حرف پدرم گفتم: _آقا جان،گفتید ارباب... ارباب،میدونه....
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 117
ارباب با چشم های ترسناکی که داشت،نگاهی بهم انداخت وگفت: _زود باش چمدونت رو ببند،باید از اینجا بری؟ باحرفی که ارباب زد،چشمام اندازه ی نعلبکی شد و گفتم: _چی؟؟ چمدونم رو ببندم کجا برم؟اینجا.. اینجا خونه ی منه! ارباب پوزخندی زد و گفت: _خونه ی توعه؟؟چقدر جالب،ببین پوران، اصلا حوصله ی دری وری ...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 118
حس میکردم دارم خواب میبینم و ارباب میخواست واقعنی از این عمارت بیرونم کنه، خانم بزرگ داد زد: _ساکت شد سپند،شیرم رو حرومت میکنم اگه بخوای با زن حامله... ارباب بین حرفش پریدو گفت: _کافیه من راجب حامله بودنش باخودش حرف زدم، و اینکه باید بدونید، من خیلی زود هربلای که بخوام سر زن های حامله ام می...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 119
هرچی بود و نبود تو معدم خالی شد،اما باز هم حالم همینجور بود، ماهدخت با نگرانی همش صدام میزد؛ _آفتاب،خواهر .. آخه چرا اینجوری شدی،توروخدا حالت خوب بشه،من که جز تو از اینجا کسی رو ندارم... چشمام رو روی هم گزاشتم و به زور لب زدم: _چیزیم نیست باجی،خوب میشم.. و بازهم شروع به بالا آوردن کردم... ...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 120
ارباب با عجله به سمتم دوید و گفت: _آفتاب،چیشده چرا باز حالت بد شد،مگه نگفتی حالت خوبه و نیاز نیست بیاییم مریض خونه؟؟ با خجالت سر پایین انداختم و گفتم: _نمی نمیدونم چه مرگمه آقا،همش میخام بالا بیارم... ارباب برای لحظه ای توی فکر فرو رفت و گفت: _نکنه... نکنه... با چیزی که ارباب تو فکرش بود...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
