پارت بیست :

یکی از قشنگ ترین رخت هامو تنم کردم،دامن گل گلی قرمز و جلیقه سفید،بدجور تو تنم خود نمای میکرد،
حالا که داشتم برای دیدن پدر و مادرم میرفتم باید خیلی خوب میرفتم،نباید حتی زره ای غم توی چشمام ببینن و غصشون بشه...
نگاهی به خودم از داخل آیینه انداختم و آروم دستم روروی شکمم که یه کوچولو برآمده شده بود کشیدم،
همیشه عادتم بود که چند دقیقه از وقتم رو با نطفه ی داخل شکمم بگذرونم براش حرف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون 🤣❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️