رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت دوم :
نفس نفس زنان خودم رو به ماهدخت رسوندم،و از همون بالا تشت رو رو زمین کوبوندم که صداش دراومد:
دختر مگه کور شدی چت شده امروز چرا همچین میکنی تو،فکر بابا نه نه ی پیرمون باش یکم آدم شو دل به کار بده..
زیور با یه تشت پره دیگه لباس برگشت:
_من که میگم بهت ماهدخت این خواهرت رو بفرست بره ده پیش پدر و مادرت اینجا موندنش اصلا فایده نداره جز اینکه یه کار دیگه به کارات اضافه کنه...
ماهدخت ساکت شده بود و فقط با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشید.
شروع کردم به بیرون آوردن لباسای گلی،اما همینکه چشم زیور به لباسای گلی خورد یه دونه محکم تو سر خودش زد:
_خاک عالم اینارو چرا کثیف کردی ما که شسته بودیمشون ..
دیگه تحمل نکردم و جواب دادم:
_بردم پهنشون کنم تا خشک شن اما یهو ارباب زاده عین جن ظاهر شد و باعث شد تشت از دستم بیوفته و لباسا کثیف شن،
حالا هم نمیخواد حرص بخورید خودم بازم میشورمشون!
گفتم وشروع به شستن کردم که ماهدخت تحمل نکرد و رو بهم کرد:
_چی شده،.تو ارباب زاده رو دیدی،اون که یه مدته رفته شهر،تو چطوری دیدیش؟
همونطور که مشغول شستن رخت ها بودم جواب دادم:
_من چه میدونم چرا اینجا بود اما من حواسم نبود و با تشت رفتم تو شکمش..
اما سر و لباساش خیلی مرتب بود انگار که تازه...
زیور یه دونه به پام زد و بین حرفم پرید:
_ور پریده خب معلومه که باید لباساش خیلی مرتب باشه،اون اربابه جدیده این عمارته،اون وقت تو با تشت لباسا رفتی تو شکمش؟؟
و سرش رو به نشونه تاسف برام تکون داد..
چیزی نگفتم و در مقابل اخم های ماهدخت به شستن لباسا ادامه دادم و زیور هم با غر زدناش گزاشت و رفت...
روز خیلی سختی بود،میتونمبگم کلی کار کردیم و عمارت رو گرد گیری گردیم!
گفته بودن که فردا زن ارباب زاده رو انتخاب میکنن،اون دختر خوش سعادت کی بود که میخواست زن این ارباب زاده بشه با این همه ثروت و برازندگی،
با اینکه داشت زن میگرفت اما بازم با گل نسا خانوم که زن اولش بود میگفتن خیلی خوش برخورده،
اصلا میگفتن حاضر نشده که تن به گرفتن زن دوم بده اما از اونجا که فخرالزمان مادرش خیلی برای داشتن بچه تاکید میکرده مجبور شده!!
خان دو ساله پیش از دنیا رفته بود از اون روز به بعد همه کاره ی عمارت اول فخرالزمان بود و بعدش ارباب زاده...
خیلی ازشون میترسیدم،همیشه سعی میکردم کاری کنم که مورد خشمشون قرار نگیرم اما امروز با اون خراب کاری که جلوی ارباب پسر کرده بودم،مسلما باید به فلک بسته میشدم،اما اینطور نشد و نمیدونم چرا!!
به پهلوی چپ خابیدم و پشتم رو به ماهدخت خواهرم کردم،
ارباب برای همه ی کلفت هاش یه خونه در نظر گرفته بود که همگی شبا کنار همدیگه میخوابیدیم،
با فکر به فردا و انتخاب زن دوم چشم بستم و به خواب خیلی عمیقی فرو رفتم..
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0عالی بود مرسی ❤️❤️❤️
۹ ماه پیشنهیر
0خیلی خوب است
۱۰ ماه پیشنهیر
0عالیه این رومان
۱۰ ماه پیشنهیر
0بهترین است
۱۰ ماه پیشبیتا
0بنظرم موضوع قشنگی داره
۱۰ ماه پیشفاطمه
0آفتاب بنظرم وخواهرش برام قابله باوره
۱۰ ماه پیششیوا
0عالی احسنت
۱۰ ماه پیشفاطیما
0حس میکنم افتاب زن ارباب میشه
۱۰ ماه پیشگلی
0خیلی علیه وازرمان های باموضوع ارباب رعیتی خوشم میاد
۱۰ ماه پیشص
1ولا نمیدانم خیلی هیجان دارم ببینم چه میشه عالی بود مچکر مرسی
۱۰ ماه پیشمحسا
0عالیی بودد تا آلات
۱۰ ماه پیشماهور
0بله به نظر رمان خوبی است
۱۱ ماه پیشمریم
0عالی است ممنونم
۱۱ ماه پیشمریم
0خیلی عالیه
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلا
0خوب عالیه من رمان اربابی دوست دارم