پارت دوم :

نفس نفس زنان خودم رو به ماهدخت رسوندم،و از همون بالا تشت رو رو زمین کوبوندم که صداش دراومد:
دختر مگه کور شدی چت شده امروز چرا همچین میکنی تو،فکر بابا نه نه ی پیرمون باش یکم آدم شو دل به کار بده..
زیور با یه تشت پره دیگه لباس برگشت:
_من که میگم بهت ماهدخت این خواهرت رو بفرست بره ده پیش پدر و مادرت اینجا موندنش اصلا فایده نداره جز اینکه یه کار دیگه به کارات اضافه کنه...
ماهدخت ساکت شده بود و فقط با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشید‌‌.
شروع کردم به بیرون آوردن لباسای گلی،اما همینکه چشم زیور به لباسای گلی خورد یه دونه محکم تو سر خودش زد:
_خاک عالم اینارو چرا کثیف کردی ما که شسته بودیمشون ..
دیگه تحمل نکردم و جواب دادم:
_بردم پهنشون کنم تا خشک شن اما یهو ارباب زاده عین جن ظاهر شد و باعث شد تشت از دستم بیوفته و لباسا کثیف شن،
حالا هم نمیخواد حرص بخورید خودم بازم میشورمشون!
گفتم وشروع به شستن کردم که ماهدخت تحمل نکرد و رو بهم کرد:
_چی شده،.تو ارباب زاده رو دیدی،اون که یه مدته رفته شهر،تو چطوری دیدیش؟
همونطور که مشغول شستن رخت ها بودم جواب دادم:
_من چه میدونم چرا اینجا بود اما من حواسم نبود و با تشت رفتم تو شکمش..
اما سر و لباساش خیلی مرتب بود انگار که تازه...
زیور یه دونه به پام زد و بین حرفم پرید:
_ور پریده خب معلومه که باید لباساش خیلی مرتب باشه،اون اربابه جدیده این عمارته،اون وقت تو با تشت لباسا رفتی تو شکمش؟؟
و سرش رو به نشونه تاسف برام تکون داد..
چیزی نگفتم و در مقابل اخم های ماهدخت به شستن لباسا ادامه دادم و زیور هم با غر زدناش گزاشت و رفت...
روز خیلی سختی بود،میتونم‌بگم کلی کار کردیم و عمارت رو گرد گیری گردیم!
گفته بودن که فردا زن ارباب زاده رو انتخاب میکنن،اون دختر خوش سعادت کی بود که میخواست زن این ارباب زاده بشه با این همه ثروت و برازندگی،
با اینکه داشت زن میگرفت اما بازم با گل نسا خانوم که زن اولش بود میگفتن خیلی خوش برخورده،
اصلا میگفتن حاضر نشده که تن به گرفتن زن دوم بده اما از اونجا که فخرالزمان مادرش خیلی برای داشتن بچه تاکید میکرده مجبور شده!!
خان دو ساله پیش از دنیا رفته بود از اون روز به بعد همه کاره ی عمارت اول فخرالزمان بود و بعدش ارباب زاده...
خیلی ازشون میترسیدم،همیشه سعی می‌کردم کاری کنم که مورد خشمشون قرار نگیرم اما امروز با اون خراب کاری که جلوی ارباب پسر کرده بودم،مسلما باید به فلک بسته میشدم،اما اینطور نشد و نمیدونم چرا!!
به پهلوی چپ خابیدم و پشتم رو به ماهدخت خواهرم کردم،
ارباب برای همه ی کلفت هاش یه خونه در نظر گرفته بود که همگی شبا کنار همدیگه میخوابیدیم،
با فکر به فردا و انتخاب زن دوم چشم بستم و به خواب خیلی عمیقی فرو رفتم..

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    خوب عالیه من رمان اربابی دوست دارم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود مرسی ❤️❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • نهیر

    0

    خیلی خوب است

    ۱۰ ماه پیش
  • نهیر

    0

    عالیه این رومان

    ۱۰ ماه پیش
  • نهیر

    0

    بهترین است

    ۱۰ ماه پیش
  • بیتا

    0

    بنظرم موضوع قشنگی داره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    آفتاب بنظرم وخواهرش برام قابله باوره

    ۱۰ ماه پیش
  • شیوا

    0

    عالی احسنت

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    حس میکنم افتاب زن ارباب میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • گلی

    0

    خیلی علیه وازرمان های باموضوع ارباب رعیتی خوشم میاد

    ۱۰ ماه پیش
  • ص

    1

    ولا نمیدانم خیلی هیجان دارم ببینم چه میشه عالی بود مچکر مرسی

    ۱۰ ماه پیش
  • محسا

    0

    عالیی بودد تا آلات

    ۱۰ ماه پیش
  • ماهور

    0

    بله به نظر رمان خوبی است

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    عالی است ممنونم

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم‌

    0

    خیلی عالیه

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!