پارت هجده :

ارباب امروز بد عصبانی شده بود،همش هم بخاطر ندونم کاری های خودم بود،
من دیگه باید هیچ کاری نمیکردم درست عین یه مترسک..
دستم رو آروم روی شکمم کشیدم،داخل شکمم بچه ای بود که خون یه خان توی رگاش جاری بود..آروم لب زدم:
_مامانی شاید اگه تو زودتر به دنیا بیای حال و روز مادرت بهتر بشه،کمتر مورد خشم خان قرار بگیره..
بغض سنگینی گلوم رو گرفته باید میرفتم پایین یکم پیاده روی میکردم،نزدیÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یاسی

    0

    یعنی پول که گرفتی عزیزم ،داستان آبکی کردی فاتحه شو خوندی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    قشنگه فعلا تا اینجاش

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️