پارت هفده :

چیزی که این روزا میدیدم رو باور نمیکردم،
رفتار ارباب از این رو به اون رو شده بود،کسی حتی جرعت نداشت از گل نازک‌تر بهم بگه،حتی اون فخزالزمان که همیشه قصد داشت اذیتم کنه،
گل نسا خانومم همیشه هوام رو داشت و نمیزاشت چیز سنگین بردارم،
اما امروز خیلی اتاق یه ریخته شده بود،
به گفته ی ارباب لباس های تر و تمیز تن کرده بودم و مثل زن ارباب شده بودم،
درحال جمع و جور کردن بودم که ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نجمه

    0

    تازه شروع کردم خوبه

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • .

    0

    خیلی خوبع ممنونم خانم نویسنده فقط اگ میشع پارت هارو بیشتر کنید و وقتشو هر روز بزارید

    ۲ سال پیش
  • علیرضا

    0

    سلام چرا اینقدر پارت ها کمه😑😑

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️