رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت یازده :
ارباب بدون اینکه با من خداحافظی کنه گزاشت رفت و گل نسا خانوم هم پشت سرش بیرون رفت،اون حتی فکر نمیکرد من زنشم انقدر حالم داغون بود حد و حساب نداشت،اما من نباید جیک میزدم،اینجا من درست بود لفظی زن دوم ارباب بودم اما در مقابل افراد این عمارت هیچی نبودم،هیچی!
بعد از اینکه صدای روشن شدن جیپ ارباب رو شنیدم و روشن کرد و رفت من موندم و تنهای های بیکارنم،وقتی ارباب اینجا بود حتی با تمام بی محÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0عالی بود ❤️
۱۲ ماه پیشنهیر
0ّهترین است
۱ سال پیشنهیر
0ایا آفتاب زیاد رنج میبینه
۱ سال پیشموسوی
0رمان جالبیه
۱ سال پیشحدیث
0ارع احساس ناراحتی
۱ سال پیشص
0مهتاب وگل نسا چون مهربان دل سوز مهتاب هم صبور عالی
۱ سال پیشص
0به خدا عالی هسش تو رو جان عزیزت دم دقیقه نظر نخا عالی به قران
۱ سال پیشدلارا
0عالیهههههههههههه
۱ سال پیشبله هرلهظه برای
0خوندن پارت بعدی هیجان داشتم
۱ سال پیشسلین
0خیلی عالیه
۱ سال پیشمریم
0خیلی عالیه
۱ سال پیشمریم
0خیلی عالیه
۱ سال پیشمریم
0خیلی عالیه
۱ سال پیشآیناز
0خوبه اما ازاین ک افتاب انقدر میترسه ی خجالت میکشه بدم میاد
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0خوب بود عالی بود