رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سیزده :
نمیدونستم باید به ساز کدوم یکی از افراد این خونه برقصم،نمیدونستم باید چیکار کنم توی این طالعه ی سیاهی که برام رقم خورده بود،
تنها کاری که ازم برمیومد اطاعت بود و بس..
آروم قدم برداشتم و به سمت اتاق راه افتادم،آروم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم.
بی مهابا خودم رو روی زمین انداختم و بغضم ناخود آگاه شکست،انقدر گریه کردم که چشمام میسوخت و تار میدید،
یک ساعت میشد که توی اتØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
اشتراک بگیرید
۵ روز پیشقشنگخیلی عالی خوب
0رمانش واقعا عالیی
۳ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
تشکررررررر
۳ ماه پیشعسل
0سلام خانم نعمتی خسته نباشی ..برای این رمان مبلغ رو واریز کردم چرا پارت ها باز نمیشه
۷ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خزائی هستم...در روزهای مشخصه گفته شده باز میشن به ترتیب
۷ ماه پیشساناز
0ثبت نامه ه چیز مزخرفیه
۷ ماه پیشمژگان
0چرا فخرالزمان از آفتاب بدش میاد
۱۰ ماه پیشاشرف علی پور
5این رمان را خیلی دوست دارم ولی نمی تونم سکه داشته باشم
۱۰ ماه پیشمهیا
0رمان خیلی خوبیه
۱۲ ماه پیشیکی
0خیلیییی برنامه خوبی است
۱۲ ماه پیشیکی
0خیلیییی برنامه خوبی است
۱۲ ماه پیشستاره
0خوب بود عالی بود
۱۲ ماه پیشفاطمه
0عالی بود ❤️❤️
۱۲ ماه پیشگندم
6خیلی گند میزنید به رمان به خاطر ثبت نام
۱۲ ماه پیشنهیر
0بهترین رومان است
۱ سال پیشمحیا
0چرا فخرازمان ازافتاب بدش میاد
۱ سال پیشمحیا
0چرا فخرازمان ازافتاب بدش میاد
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

امیر
0سلام چطورباید بقیه پارت های قفل شده راباز کرد