پارت نوزده :

در حال قدم زدم داخل محوطه ی بیرونی عمارت بودم که صدای خان از قدم برداشتن منعم کرد:
_اینجای آفتاب؟؟
ترس برم داشت که نکنه اون دختر خاله اش حرفی زده باشه و من بازم مورد حمله های خان قرار بگیرم،
چشم بستم و باز کردم و یه قدم به جلو برداشتم:
_سلام ارباب،
بله من اینجام اومدم یکم پیاده روی کنم پلکه ورم دست و پام بشینه..
گفتم و منتظر حرف ارباب بودم که لبخندی گوشه ی لبش نشست،اما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهلین

    0

    عااالیییییی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️