لیست کلیه پارتهای رمان رعیت ارباب زاده : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 21
با برگشتن فخرالزمان به سمتم بزاق دهنم رو بریده پایین فرستادم،حتی ارباب هم بهم زل زده دونفرشون منتظر چیزی بودن که قرار بود از دهنم بیرون بیاد... لب زدم: _فخرالزمان ،حق باشماست، درسته من از یه خانواده ی رعیتم و شاید شما منو لایق این قصر و زندگی نمیدونی،اما... اما... بین حرفم اومد: _معلومه که...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 22
پوران استکان طلای رنگ رو از روی میز برداشت و گفت: _خاله جان، خانم بزرگ این عمارت،غمت نباشه،کاری میکنم اون آفتاب رعیت زاده با شرم و ننگ از این عمارت پاش رو بیرون بزاره مطمعن باش... از روی صندلی گهواره ایم بلند شدم و به سمت پوران قدم برداشتم: _ببین پوران، هرکاری،هر بلای که میخوای سرش بیا...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 23
نیم ساعت بیشتر نبود که کنار مادر و پدرم و ماهدخت نشسته بودیم، همش استرس رفتن رو داشتم،نمیدونم چم بود،اما بدجور دلم شور میزد،هروقت دلم گواه خوب نمیداد،حتم داشتم یه اتفاقی میوفته... سرم رو چند بار به بالا پایین تکون دادم میخواستم این فکر های و استرس هارو از خودم دور کنم که صدای مادرم رو به گوشم ر...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 24
مادرم حلقه ای از اشک تو چشماش خودنمایی میکرد،تحمل هر چیزی رو داشتم غیر اشک های مادرم بخاطر همین لبخندی به لبم نشوندم و گفتم: _خب دیگه من باید برم،الانه که دیر بشه و ارباب عصبانی بشه،اگه اجازه بده حتما یه روز دیگه هم میام بهتون سرمیزنم... سه نفرشون غم بزرگی تو چهرشون بیداد میکرد،خودمم دست کمی ا...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 25
_من محمد علی رو زنده نمیزارم، من اون پیرمرد رو تیکه تیکه میکنم،زن من... زن من دستش امانت بوده.چطور ممکنه ... من هیچی نمیفهمم... مادرم،فخرالزمان نگاهی طعنه بار بهم انداخت: _کمتر خودتواذیت کن پسرم،کمتر هم زنم زنم کن،اون رعیت زاده چی میدونه که بخواد بفهمه زن خانه و دب دبه و کب کبه داشته باشه، ...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 26
چند روز بود که نه آب خورده بودم نه غذا،چند روز میشد که جلو چشمام بسته بود و توی تاریکی محض غرق بودم،تو گوشام پنبه گزاشته بودن و دست و پا بسته بودم، هیچ کس نمیدیدم، هیچ کس... تا اینکه، باریکه نوری تو صورتم میخورد و نمیفهمیدم برای چیه،اصلا نمیدونستم این نور از کجا داره تو صورتم میخوره... کم کم...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 27
باید میرفتم، آره باید میرفتم عمارت،دیگه از این بیشتر نباید اینجا میموندم، حتما تا حالا ارباب نبود من رومتوجه شده بود،یهو سرم گیج رفت ک محکم با زانو زمین خوردم و درد پام و دلم باعث شد داد بزنم: _آخ خدا... تحملم تموم شده بود،دیگه نمیخواستم بیشتر از این اینجا بمونم،اما نمیدونستم باید از کدوم طرف...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 28
گل نسا _توروخدا ارباب، این کارو نکنید،دختر بیچاره گناه داره، بچه از بارش رفته،حال روز خوبی نداره توروخدا ارباب.. میگفتم و دلم به حال آفتاب بیچاره پر پر بود،که ارباب داد بلندی زد : _دیوونم نکن گل نسا،نزار بلای که سر آفتاب مادر مرده آوردم سر تو یکی هم بیارم، من تصمیم رو گرفتم،من دیگه اجازه نم...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 29
ارباب.. روز موعد رسیده بود،روزی که قرار بود حکمی که دادم اجرا بشه، از روزی که آفتاب رو با قیافه ای زار و سر و لباس خونی به عمارت آوردن ۱۰ روز میگذره، ۱۰ روزه که خواب به چشمم نیومده، هنوز شلاق زدنام رو به یاد دارم که آفتاب زیر دستم خونی مالی میشد و من بی رحمانه به کارم ادامه میدادم، من.. من ...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 30
انگار توی این دنیا نبودم،حتی نمیتونستم یک ثانیه سرم رو از روی زمین بردارم،سرگیجه ی شدیدی داشتم و هر لحظه به خودم اطمینان نداشتم که از حال نرم، نمیدونم این چه بخت بد و شومی بود که من داشتم،نمیدونم چرا انقدر بدبخت بودم، اصلا کی این کارو تونسته بود باهام بکنه،من که کاری با کسی نداشتم. نمیدونستم چ...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 31
شروع به پلک زدن کردم و گل نسا تو صورتم دقیق تر شد و بقچه ای که بغل کوکب بود رو گرفت و به سینم زد و گفت: _بگیر آفتاب، هرچقدر که میدونستم نیازت میشه ،این تو گزاشتم برات،بگیر و هر چه زودتر از این عمارت دور شو... با حرفی که زد ترسیدم،لرزی به تنم نشست و عقب عقب رفتم و بقچه رو نگرفتم و بابغض و چونه ...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 32
صدای کوکب رو شنیدم: _بجنب دختر،چرا انقدر معطل میکنی! جون تو دست و پام نبود بخاطر همین سرم رو چند بار به بالا پایین تکون دادم: _میرم، میرم خانوم جان... آروم لب زد: _برو به سلامت.. باورم نمیشد اینطوری داشتم این روستا رو ترک میکردم،بعد از اینکه انگ بی عفتی بهم زده بودن داشتم میرفتم از اینجا،ا...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 33
گل نسا آفتاب رفت،دلم مثل سیر و سرکه میجوشید،هنوز ارباب از چیزی باخبر نشده بود و ساعت ۶ صبح بود،تو اتاق نشسته بودم و به سو سوی چراغ داخل اتاق چشم دوخته بودم که در باز شد و فخرالزمان وارد شد: _گل نسا،کجای؟ جای که نشسته بودم تو دید قرار نداشتم بخاطر همین از سرجام بلند شدم و فخرالزمان رو تو چارچوب...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 34
پرسشگرانه به فخرالزمان زل زده بودم که ادامه داد: _من میدونم تو برای ارباب سپند خیلی عزیزی گل نسا،حتی با وجود اینکه براش وارثی به دنیا نیاوردی،اما بازم سپند دوست داره، انقدر که بخاطر حرفی که تو زدی قبول کرد اون رعیت زاده رو زن خودش کنه! چشم ریز کردم: _خانم بزرگ ،شما.. شما میخوای چی بگی؟ قدمی...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 35
تو همین لحظه قبل از اینکه من بتونم جوابی به خانوم بزرگ بدم،در اتاق باز شد و سکینه یکی از خدمتکارای عمارت با گریه و زاری وارد اتاق شد: _خانوم جان.. خانم جان،لطفا بیا پایین،توروخدا! لب خیس کردم: _چیشده سکینه،چه مرگته، فخرالزمان با اخم با سکینه چشم دوخته بود که بازم جواب داد: _توروخدا خانم جان...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 36
داشت چه اتفاقی میوفتاد،یادم میومد که نزدیک یه جیپ بودیم،یادم میومد میخواستم فرار کنم اما انگار موفق نشده بودم نتونسته بودم یادم میومد ارباب از موهام میگرفت دیگه چیزی یادم نمیومد، که داد ارباب باعث شد همه سکوت کنن: _اهای جماعت،همتون به گوش باشید ،امروز میخوام برای همیشه به این ننگ خاتمه بدم،میخو...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 37
بهترین کار همین بود،من نمیتونستم آفتاب رو سنگسار کنم، همه ی این اهالی من رو یه ارباب خشن بی رحم میشناختن،اما نمیتونستم یه خان بی رحم باشم،من تحصیل کرده بودم، من نمیتونستم مثل پدرم بی پروا باشم،من خود خواه نبودم.. حتی لحظه ای که آفتاب جلوی پام خونی مالی بود یادم نمیرفت،من چطور تونسته بودم این ب...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 38
لب زدم: _چی میخوای بگی مادر،چی باعث آرامش من میشه؟ مادرم همونطور که به پنجره ی شب چشم دوخته بود جواب داد: _تو یه خانی،و یه خان هم حداقل یه وارث میخواد که دودمانش رو ادامه بده،میخواد یا نمیخواد؟؟ سرم رو آروم تکون دادم وجواب دادم: _همینطوره،اما ای کاش هیچ وقت آفتاب وارد زندگیم نمیشد بخاطر یه و...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 39
پوران دخترم،نگران هیچی نباش،من از امشب راجب بهت با ارباب حرف زدم، مکثی کردم و ادامه دادم: _پسره ی دیوونه،هنوز هم فکرش درگیر اون ماجراس،همش پیگیر اینکه ببینه کی راست میگه کی دروغ،انگار کلا عقل از سرش پریده.. پوران نگاه مرموزانه ای بهم انداخت و گفت: _اون دختره دیگه شرش کنده شد، ارباب هم مطمعنم...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 40
شب از نیمه گذشته بود و هنوز ارباب وارد اتاق نشده بود و من مثل همیشه منتظرش بودم،ده سال پیش توی مکتب خونه با ارباب آشنا شده بودم،اون زمان سن و سال زیادی نداشتم بخاطر همین احساسی شدم و دل به ارباب سپند سپردم،اون روزا ارباب یه پسر شوخ طبع و درس خون بود،هیچ کدوممون از طبقه ی اجتماعی همدیگه باخبر نبود...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
