لیست کلیه پارتهای رمان رعیت ارباب زاده : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 61
آفتاب باز دیدمشون،من بازم اون فخرالزمان و خواهرزادش رو دیدم،اما چرا اون دختر هنوز اینجا بود،چرا هنوز به شهرش برنگشته بود، ارباب تحمل نکرد و داد زد: _دیگه بس کن خانم بزرگ،تو هنوز چرا خودت رو به یه راهی میزنی که نفهمی آفتاب این وسط بی گناه بوده،چرا نمیخوای این رو بفهمی همش یه دسیسه ی کثیف برای ب...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 62
باورم نمیشد این گل نسا خانم بود که حامله بود،چطور ممکن بود این اتفاق افتاده باشه،همه اون رو نازا خطاب میکردن اما یهو حامله شد... لبخند گرمی به روی گل نسا خانم زدم و گفتم: _خانم جان خداروهزاران مرتبه شکر،این همش قسمت و حکمت پروردگاره،الهی که سالم و سلامت به دنیا بیاریدش خانم جان. گفتم و نگاهم ر...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 63
چقدر دیگه باید زور گوی های فخرالزمان رو تحمل میکردم،اون یه شیطان بود تو وجودش،فقط میخواست خواهرزاده اش دیده بشه دیگه هیچ کس.. چونم شروع به لرزیدن کرد و اون ادامه داد: _این عمارت باتمام بزرگی و عظمتی که داره،یا بهتر بگم... یکم مکث کرد و گفت: اموال ارباب،نمیتونه به بچه ی یه گدای کلفت برسه،پس بن...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 64
ارباب قدم قدم بهم نزدیک شد و گفت: _فخرالزمان،برای چی؟؟ لب زدم: _مهم نیست... انگار این روزا تا تقی به توقی میخورد،بغضم میگرفت،صدام لرزش بدی داشت که جواب دادم: _ارباب،یه چیزی ازتون میخوام؟؟ یه تای ابرو های پرپشت مشکی رنگش رو بالا داد و گفت: _چی میخوای،زود باش بگو!!! آروم لب زدم: _ارباب،بزا...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 65
چشم بستم و باز کردم: _چچ.. چشم هرچی شما بگی آقا... لب باز کرد: _بازم که این رو گفتی،گفتم سپند صدام بزن! آروم لب زدم: _چشم سپند ارباب لبخند رضایت بخشی روی لب هاش نقش بست. ارباب دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود،چندین ساعت بود که کنارم بود ساعد دستش رو روی پیشونیش گزاشته بود که صداش رو ش...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 66
نفس عمیقی کشیدم و با سر حرف ارباب رو تایید کردم، تا دم دم های صبح ارباب کنارم بود و بعداز اون با گفتن باید برم کنار گل نسا،اتاق رو ترک کرده بود.. امشب بعد از مدت ها آرامش رو احساس کردم. فردا صبح باید با ارباب راهی شهر میشدیم پس بهتر بود زودتر میخوابیدم چون چیزی تا صبح نمونده بود.. بخاطر همین ...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 67
نفس عمیقی کشیدم و رو به آفتاب کردم و گفتم: _زود باش آفتاب باید زودتر بریم... آفتاب نمیدونم فخرالزمان با من چه پدرکشتکی داشت که انقدر از من متنفر بود،من هنوزم جای رد شلاق های ارباب روی صورتم بود،اما باید ارباب رو میبخشیدم،چون قرار بود برای همیشه کنار ارباب زندگی میکردم.. انقدر مشغول فکر بودم ی...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 68
باخاموش شدن جیپ همراه ارباب پیاده شدیم و وارد سالن عمارت شدیم! با دیدن پوران که با عجله به سمت ارباب اومد توجه ام جلب شد نزدیک اومد و گفت: _سلام ارباب،کجا بودید،خیلی نگرانتون بودم،ترسیدم نکنه.... ارباب دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد وگفت: _جای برا نگرانی نبوده،من به خانم بزرگ گفتم که میخوام...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 69
پوران با یه حرکت به سمت گل نسا خانم برگشت و گفت: _سلام گل نسا،داشتم این دختر پر رو رو ادبش میکردم.. گل نساخانم آروم از پله های پایین اومد و با دیدن من که آروم آروم اشک از چشمام سرازیر میشد جواب داد: _نفهمیدم،میخوای آفتاب رو ادب کنی،مگه بی ادبی ازش دیدی؟ ابرو ای بالا داد و گفت: _معلومه که بی ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 70
زیور خانم با هول از بغلم بیرون اومد و کنار رفت، فخرالزمان جلو اومد و گفت: _تو چطور جرعت کردی با ارباب بلند بشی بری شهر،اصلا میدونی شهر چیه دهاتی احمق.. دیگه نمیتونستم تحمل کنم این همه توهین و خفت رو بخاطر همین جواب دادم: _خیلی ببخشید خانم بزرگ،اگه من یه دختر از طبقه ی پایین هستم،دلیل نمیشه شم...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 71
گفت و به سرعت از اتاق بیرون زد.. بابیرون رفتنش،اون بغضی که تو گلوم جاخشک کرده بود سر بازکرد ک به گریه افتادم،زیور جلو اومد و لب زد: _آفتاب عزیزم،الهی خیر نبینه که با تو این رفتار خشن رو دارن،واگذارشون به خدا کن کاریت نباشه.. بزاق دهنم رو پایین فرستادم و گفتم: _من باید به ارباب بگم زیور خانم،ا...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 72
آفتاب داد و بیداد داخل سالن پایینی عمارت تو کل فضا پیچیده بود که با هول از پله ها پایین رفتم و با دیدن فخرالزمان وارباب و محمد علی جاخوردم. و آروم آروم چند پله ی آخر رو جاگزاشتم و بهشون گوش سپردم ارباب داد زد: _این رو چی میگی خانم بزرگ؟بازم میخوای بگی نه؟ فخرالزمان کلافه شده بود که با داد ج...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 73
صدای کر کر چمدون اومدو بعدش پوران تو دید همه با لباس های بیرون حاضر شد و لب زد: _ارباب،کافیه،انقدر خاله خانم رو اذیت نکنید،من دارم میرم،تا بلکه شما راحت باشید،از اولشم نباید میومدم اینجا و با ارباب ازدواج میکردم.. ارباب پوزخند صداداری زد وگفت: _کجا به سلامتی،تازه دارم پی میبرم که تو کی هستی،تا...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 74
فخرالزمان دادزد: _خوبه والا،نو که اومده به بازار همگی ما شدیم دل آزار، خوبه والا ارباب...بازم از روزی که این دختر پاش رو تو این خونه گزاشته همگی ما شدیم خار تو چشم شما الی این دختره گدا.. صدای نفس های بلند ارباب و بالا شون قفسه ی سینش نشون از حال بدش میدادکه جواب داد: _خانم بزرگ،هروقت من هرحر...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 75
چند دقیقه بود که کنار گل نسا خانم بودم که گفت: _آفتاب دلت برای خانوادت تنگ شده؟؟ سرم رو پایین انداختم و لب زدم: _خانم جان،دلم هم تنگ بشه دیگه بی فایدست،حتی اگه از دلتنگی بمیرم دیگه نمیخوام برگردم و خانوادم رو ببینم یک بار دیدم بعدش کلی زجر کشیدم دیگه نمیخوام بازهم اون اتفاق بیوفته! گل نساخا...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 76
گل نساخانم لبخندی به روم زد و گفت: _فکر میکردم تاحالا خبر دارشدی،اما انگار هنوز نمیدونی.. چشم ریز کردم که ادامه داد: _مدت ها پیش وقتی قرار بود که به عقد ارباب دربیام،مادربزرگم،تاج السلطنه موافق این ازدواج نبود، اولش فکر میکردم که بخاطر اینکه انتخاب خودمه مخالف و دلش به این ازدواج نیست،اما شب ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 77
ارباب باتکون دادسر جواب دو نفرمون رو داد و من لب زدم: _ب.. بله ارباب اینجام،اومدم، خواستم از حال واوضاع خانم احوالی گرفته باشم.. ارباب لبخندی زد و گفت: _خوب کاری کردی آفتاب،خوب کاری کردی.. دستی به روسریم کشیدم و رو به گل نساخانم کردم و گفتم: _خب دیگه خانم جان،من برم تو اتاقم،شماهم یکم استر...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 78
چند دقیقه میشد که وارد کلبه شده بودم و با دیدن ماهدخت و پدرم هم کلی خوشحال شده بودم که مادرم لب زد: _الهی مادر به قربانت بشه عزیزجانم،شنیده بودیم که ارباب زن دومش رو برگردونده عمارت.. اما هیچ وقت فکر نمیکردیم،بازهم به اینجا بیای! پدرم کلاه نمدیش رو از سر برداشت و گفت: _دختر بسوزه پدره،پدر و م...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 79
برای گل نساخانم انقدر ترسیده بودم که نمیتونستم دندون رو جیگر بزارم و همش سر کبری خانم داد میزدم و میگفتم یه کاری بکنه، کبری خانم عصبانی شد و گفت: _خانم جان،من فدای شما بشم،لطفا از اتاق برو بیرون ببینم من چه خاکی میتونم تو سرم بگیرم.. بزاق دهنم رو پایین فرستادم و لب زدم: _باشه کبری خانم،ولی ...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان رعیت ارباب زاده - پارت 80
چشم بستم و باز کردم: _بله حتما خانوم جان،من میرم داخل اتاقم،هرکاری داشتید حتما صدام بزنن! گل نسا خانوم لبخند بی حالی به روم زد و گفت: _حتما عزیزم بهتره دیگه بری! رو به ارباب کردم وآروم لب زدم: _آقا شما با من کاری ندارید؟؟ ارباب سر تکون وگفت: _خیلی خب برو آفتاب.. نگاه گذرای به قاب سه نفره ...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
