لیست کلیه پارتهای رمان رس : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان رس - پارت 41
علیرام شالگردن سیاه دور گردن خودش را مرتب کرد و گفت: سپیده بهم داد. گفت که بیرون گشت میزنم گلوم یخ نکنه. امشب خیلی بیشتر از شبهای دیگه سرده. باد هم میزنه. شما دنبال چی هستین امشب؟ مهرشاد گفت: حلقه ی ازدواج خانم فروزنده. ابروهای علیرام بالایی طی کرد و چشمانش هم گشاد شد. معنای این حالت صور...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 42
رامونا که تیزتر و حواسجمعتر از بقیه بود، گفت: یه چیزی توی صحبتت اشاره کردی. گفتی عروسکهای قلعه از تو فرمان میبرن و جای نگرانی نیست. مگه قراره از جانب عروسکها مشکلی برامون پیش بیاد؟ علیرام لبخندی به او زد که یعنی نترس چیز مهمی نیست؛ ولی رامونا خوب متوجه شد که این لبخند صرفاً جهت دلداری هست و...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 43
ساسان دستانش را بلند کرد و گفت: خب الان علیرام هم هست. مهرشاد دست به سینه شد و گفت: کدوم علیرام دقیقاً؟ ارکیده و ساسان و رامونا چرخیدند. جای علیرام خالی بود. ساسان عقب پرید و گفت: یا امام. کجا غیب شد؟ باد سردی وزید و موهای رامونا را پریشان کرد. شبیه بادهایی که قبل از حادثه ی بدی میوزند. رامو...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 44
تازه رامونا میخواست جهت پوتینش را تغییر بدهد و به آن سوی استخر برود که یکباره دستانی فلس و پولک دار، مثل تیغ آب را شکافت و مچ پای ساسان را چسبید و دست دیگر پای رامونا را، و هردو را مثل ماهی شکار شده، غلفتی داخل آب کشید. ساسان جیغ کشید و بعد در یک لحظه صداهای دور سر رامونا خاموش شد و جایش را شرش...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 45
رامونا میخواست نردبان را بالا برود و مهرشاد را برای کمک خبر کند ولی عروسکهای مزاحم نمی گذاشتند. رامونا یک دستی درحال کلنجار رفتن با آنها بود که در استخر باز شد و ترانه داخل آمد. رامونا صدا زد: ترانه برو. ترانه کاپشنش را درآورد. با چشمانی که از اشک برق میزد، لبخند تلخی به رامونا زد. قلب رامون...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان رس - پارت 46
رامونا از کنار آرایشگاه رد شد و با خودش فکر کرد که آیا ممکن است او هم روزی به نقطهای برسد که بخواهد زندگیاش را تمام کند؟ عرق سردی به گردنش نشست. خیلی وحشتناک بود. آن نقطهای که آدم تصمیم میگیرد همه چیز را تمام کند خیلی باید تاریک باشد. خیلی باید پوچ باشد. خیلی باید تنها باشد. اما او که تنها ن...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان رس - پارت 47
یک آن ناخنهای بلند و لاک زده ی شراره روی لباس نشست. نگاهِ حقارت باری به لباسهای تن رامونا انداخت و گفت: تورو چه به این لباس؟ دم در یک سبد گذاشته مخصوص لباسهای حراجی. برو اون تو شاید یه چیزی پیدا کنی به سر و ریختت بیاد. خودش و سعیده زدند زیرخنده. شراره گردنش را تاب داد و بلند و با عشوه گفت: عل...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 48
راننده اسنپ از آینه عقب نگاهی به رامونا کرد و گفت: خانم شما مال همین محله هستین؟ رامونا گفت: بله چه طور؟ ـ این جریان دختری که با تیغ رگ خودشو زد شنیدین؟ ـ یکی دوتا کوچه با ما فاصله دارن. ـ آخه من خودم بچه همین محلم. اسم دختره ارکیده کاظم نژاد بود. با مادرش و پدر ناتنیاش زندگی میکرد. میگن ج...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 49
علیرام ناگهان چرخید و از جیبش یک جعبه حلقه درآورد. کنار فواره زانو زد و حلقه را به رامونا تعارف کرد: با من ازدواج میکنی؟ رامونا متحیر از چیزی که شنیده بود دستش را بالا آورد و جلوی لبهایش را گرفت. آنقدر این اتفاق ناگهانی بود که باورش نمیکرد. میدانست علیرام با احساسات خودش تعارف ندارد اما در ا...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 50
دل رامونا مثل درختی که پر از برف بوده و یک نفر تکانش داده، یک هویی ریخت. لبه ی تخت را چنگ زد و پرسید: بچهها کجان؟ ـ خونه. ـ ترانه حالش خوب بود؟ پلکهای علیرام فرو افتاد. انگشتانش به دور کلنگ سفتتر شدند و این حرکت از چشم رامونا دور نماند. نیمخیز شد و صدا زد: علی؟ نگاه علیرام بالا آمد: بگو جان...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 51
رامونا از مهرشاد پرسید: تو کجا بودی وقتی ترانه اومد؟ مهرشاد با گریه گفت: یکی از عروسکها از سقف بود؟ نمیدونم کدوم گوری بود؟ پرید روی سرم و با یه چیزی توی سرم کوبید و بیهوش شدم. وقتی بهوش اومدم همه چی تموم شده بود.لعنتی. لعنت. چرا بیهوش شدم؟ چرا حواسم نبود؟ اگه بهوش بودم نجاتش میدادم. لعنتی نجات...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان رس - پارت 52
رامونا سوالی را پرسید که جوابش را میدانست: الان ترانه کجاست؟ سدنا به آسمان نگاه کرد و گفت: فقط خداوند متعال خبر داره. ـ تو حتماً میدونی. تو فرشتهای. خبر داری. ـ بعضی چیزها هم هستن که ازشون خبر دارم ولی اجازه ی گفتنشون رو ندارم. رامونا در نگرانی برای ترانه در خودش فرو رفت و بازوهای خودش را بغل ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان رس - پارت 53
ارکیده لبخند زد و گفت: اگه من توی دنیا باهات آشنا میشدم حتماً باهات دوست میشدم. ـ برگشتیم باهم ادامه میدیم. ـ به نظرت بر میگردیم؟ ـ برمیگردیم. بهم اعتماد کن. ـ بیا بهم یه قولی بدیم. وقتی برگشتی به دنیا میریم چرخ و فلک. اونجا بالای ارتفاع داد بزن شراره تو روحت! دوتایی خندیدند. ارکیده زانوی ا...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 54
علیرام اخم کمرنگی کرد. روی موهای دم اسبیاش کلی دانههای درشت برف نشسته بود. رامونا دستش را بالا برد و روی موهای سیاه او را تمیز کرد و گفت: کاش بتونیم یه برنامهای برای سپیده بچینیم. علیرام جوری که گویی کلنگ دست سومش باشد، با نوک تیز آن لختی از موهای او را جلو کشید و گفت: بسپرش به من. تو فعلاً ب...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 55
علیرام درحالی که سونیتا روی شانهاش نشسته بود جلو آمد. نگاهی به سراپای رامونا انداخت و از لبهای نیمه باز و لبخند محوی که به لبش نشسته بود میشد فهمید حسابی غافلگیر شده. رامونا از جلو آمدن او بیشتر معذب شد و خواست سمت چپ موها را پشت گوش بدهد که یادش آمد سمت چپ تا پس سر بافته شد. پس سپیده داشت او...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 56
فصل شانزدهم: الهادی ( راهنما) باورش نمیشد. علیرام همان علامتی را روی گردنش داشت که رامونا و دوستانش داشتند. علامت یک روح زنده! یعنی علیرام هم یک روح واقعی بود؟ نه یک تجسم؟ یعنی علیرام هم در دنیای واقعی خودکشی کرده بود؟ الان توی اغماء بود؟ اینی که جلوی رویش میدید روح علیرام واقعی بود؟ نمیتوانست...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان رس - پارت 57
روی قبر را خواند: آنجلا فروزنده. برادرزاده ی فروزندهست؟ علیرام سرش را به نشانه ی بله تکان داد. رامونا به تاریخ تولد و در گذشت او نگاه کرد و گفت: هفت ساله. ـ دختر خوبی بود. ـ چرا اینجا دفنش کردن؟ ـ اینجا قبرستون خونوادگی فروزندههاست. و با دست اشاره کرد به قبرهای دیگری که عقبتر و اغلب با نام خ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان رس - پارت 58
علیرام قفل دستانش را به دور کمر او تنگتر کرد. سر رامونا که از خنده عقب رفته بود، علیرام سرش را در گودی گلوی او فرو برد و روی گلویش را بوسه زد. گونههای رامونا به داغی نشست و خندهاش را فرو خورد و به چشمان مشکی و جدی و پر ابهت علیرام خیره شد. علیرام گفت: من بمیرم اگه از این حنجره صدایی غیر از خند...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 59
او داشت چه میکرد؟ با علیرام عشقبازی میکرد درحالی که باید برای زنده بودن تلاش میکرد؟ دوستانش که بیخبر از همه جا فکر میکردند او مشغول گشتن است. عذاب وجدان گرفت و احساس وحشت کرد. از اینکه خود علیرام باعث شود که حواسش از هدف اصلی پرت شود و بازی را ببازد. از آغوش علیرام بلند شد. علیرام فوری برخاس...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 60
رامونا روی صندلی کنار علیرام نشست. علیرام زیر گوش رامونا گفت: سپیده خیلی زن خوبیه. ولی فروزنده آدم درستی نیست. رامونا فوری نگاهش کرد. این حرف ناگهانی ته دلش را خالی کرد. علیرام نگاهش به سپیده بود وقتی به رامونا میگفت: خیلی رازها هست که توی این قلعه دفنه. امشب باید یه چیزهایی نشونت بدم. رامونا چی...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
