پارت چهل و نهم :

علیرام ناگهان چرخید و از جیبش یک جعبه حلقه درآورد. کنار فواره زانو زد و حلقه را به رامونا تعارف کرد: با من ازدواج می‌کنی؟

رامونا متحیر از چیزی که شنیده بود دستش را بالا آورد و جلوی لب‌هایش را گرفت. آنقدر این اتفاق ناگهانی بود که باورش نمی‌کرد. می‌دانست علیرام با احساسات خودش تعارف ندارد اما در این حد؟ عشق می‌کرد که این همه تکلیفش با خودش مشخص است و راست و پوست کنده و بی‌اتلاف وق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز 🌼

    1

    دیدی گفتم علیرام گفته یه حلقه طلای اسمتو روش نوشتم😂نوسترآداموس کی بودم من😂

    ۴ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    پس اون قاتلی که دنبالشونه کجاست؟ ترسم از اینه که علیرام باشه نمیدونم به این کمک هاش حس خوبی ندارم انگار منتظر یه فرصته شایدم اشتباه میکنم.

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    ای شراره لعنتی طفلی علیرام که کتک خورده ممنون خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • عشق معصومه

    3

    سلام برای این رمان خیلی وقت کم میزاری با اینکه خیلی طرف دار داره بازم کم پارت میزاری خب خیلی بده حتی پارت هدیه هم نمیدی اخه دلت یکم به حال ماهم بسوزه بخدا روزی یه پارت هم راضی هستیم اصلا پارت هدیه هم نخواستم ولی توروخدا هرروز پارت بزار ادم یادش میره چی خونده وقلمت هم خیلی خوبه وآدم رو مشتاق میکنه

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سلام دوست قشنگم. سپاسگزاریم از همراهی شما. هررمانی روزهای پارت گذاری مخصوص به خودش رو داره❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمانی شاهکار که جذابیتش هر بار بیشتر میشه❤️ خیلی ممنونم بانو جانم، خدا قوت عزیزم، قلمت جاودان و درخشان،هزاران ماشاءالله به هنر زیبا و بی نظیرت... بهترینی✨❤️

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    آخ، چه پارت پر از احساسی... هم شادی هم غم، هم خوشی هم درد، هم عشق هم فراق🥺🥺❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقدر رامین و شراره به درد هم میخورن، بدجنس های حسود،بااون تعصب بیجاش....

    ۴ ماه پیش
  • پگاه

    0

    ممنونم عالی بودو پر از احساس

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۴ ماه پیش
  • Saina

    0

    ولی فک نمیکنم رامین و این قضیه باعث خودکشی رامونا بشن ... یه چیز فراتره که مربوط به علیرام هم میشه ، نمیدونم حس میکنم یه کاری می کنن یا یه پاپوشی برای رامونا میسازن که ذهنیت علیرام عوض بشه نمیدونم والااااا

    ۵ ماه پیش
  • Saina

    0

    چقد شراره و سعیده بیشعورن😐😐حسودای بدبخت

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    خودکشیش صددرصد به رامین احمق و زورگو و شراره بدجنس مربوطه 😠😠😠

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی جای بدی تموم شد،چرای خودش معلوم نشد هیچ،حتی نفهمیدیم بقیه بچه ها چی شدن 🥺🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    1

    رامین بدجنس حتما نذاشته علیرام به رامونا برسه

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    1

    مطمئن شراره عکسهافقط به برادرش نداده🙏

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    شراره واقعا نکبته

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    1

    بالاخره اولم، آرزو جان خیلی خوب فقط اون جایی سیلی خورد.... هعیییی

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سیلی ناحق...💔

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️