رس به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و نهم :
علیرام ناگهان چرخید و از جیبش یک جعبه حلقه درآورد. کنار فواره زانو زد و حلقه را به رامونا تعارف کرد: با من ازدواج میکنی؟
رامونا متحیر از چیزی که شنیده بود دستش را بالا آورد و جلوی لبهایش را گرفت. آنقدر این اتفاق ناگهانی بود که باورش نمیکرد. میدانست علیرام با احساسات خودش تعارف ندارد اما در این حد؟ عشق میکرد که این همه تکلیفش با خودش مشخص است و راست و پوست کنده و بیاتلاف وق
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
تیسراتیل
1پس اون قاتلی که دنبالشونه کجاست؟ ترسم از اینه که علیرام باشه نمیدونم به این کمک هاش حس خوبی ندارم انگار منتظر یه فرصته شایدم اشتباه میکنم.
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
1ای شراره لعنتی طفلی علیرام که کتک خورده ممنون خسته نباشید
۲ ماه پیشعشق معصومه
3سلام برای این رمان خیلی وقت کم میزاری با اینکه خیلی طرف دار داره بازم کم پارت میزاری خب خیلی بده حتی پارت هدیه هم نمیدی اخه دلت یکم به حال ماهم بسوزه بخدا روزی یه پارت هم راضی هستیم اصلا پارت هدیه هم نخواستم ولی توروخدا هرروز پارت بزار ادم یادش میره چی خونده وقلمت هم خیلی خوبه وآدم رو مشتاق میکنه
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سلام دوست قشنگم. سپاسگزاریم از همراهی شما. هررمانی روزهای پارت گذاری مخصوص به خودش رو داره❤️
۲ ماه پیشفرشته
0رمانی شاهکار که جذابیتش هر بار بیشتر میشه❤️ خیلی ممنونم بانو جانم، خدا قوت عزیزم، قلمت جاودان و درخشان،هزاران ماشاءالله به هنر زیبا و بی نظیرت... بهترینی✨❤️
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ ماه پیشفرشته
0آخ، چه پارت پر از احساسی... هم شادی هم غم، هم خوشی هم درد، هم عشق هم فراق🥺🥺❤️❤️
۲ ماه پیشاکرم بانو
1چقدر رامین و شراره به درد هم میخورن، بدجنس های حسود،بااون تعصب بیجاش....
۲ ماه پیشپگاه
0ممنونم عالی بودو پر از احساس
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🥺🥺
۲ ماه پیشSaina
0ولی فک نمیکنم رامین و این قضیه باعث خودکشی رامونا بشن ... یه چیز فراتره که مربوط به علیرام هم میشه ، نمیدونم حس میکنم یه کاری می کنن یا یه پاپوشی برای رامونا میسازن که ذهنیت علیرام عوض بشه نمیدونم والااااا
۲ ماه پیشSaina
0چقد شراره و سعیده بیشعورن😐😐حسودای بدبخت
۲ ماه پیشمیم
1خودکشیش صددرصد به رامین احمق و زورگو و شراره بدجنس مربوطه 😠😠😠
۲ ماه پیشمیم
1خیلی جای بدی تموم شد،چرای خودش معلوم نشد هیچ،حتی نفهمیدیم بقیه بچه ها چی شدن 🥺🙏🏻
۲ ماه پیشبهار
1رامین بدجنس حتما نذاشته علیرام به رامونا برسه
۲ ماه پیشاسرا
1مطمئن شراره عکسهافقط به برادرش نداده🙏
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
شراره واقعا نکبته
۲ ماه پیشریحانه زهرا
1بالاخره اولم، آرزو جان خیلی خوب فقط اون جایی سیلی خورد.... هعیییی
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سیلی ناحق...💔
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الناز 🌼
0دیدی گفتم علیرام گفته یه حلقه طلای اسمتو روش نوشتم😂نوسترآداموس کی بودم من😂