رس به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و نهم :
او داشت چه میکرد؟ با علیرام عشقبازی میکرد درحالی که باید برای زنده بودن تلاش میکرد؟ دوستانش که بیخبر از همه جا فکر میکردند او مشغول گشتن است. عذاب وجدان گرفت و احساس وحشت کرد. از اینکه خود علیرام باعث شود که حواسش از هدف اصلی پرت شود و بازی را ببازد. از آغوش علیرام بلند شد. علیرام فوری برخاست: چی شده عزیزم؟ چرا بهم ریختی یه دفعه؟
رامونا ته کلنگ را به زمین کوبید و ته آن را روی علف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملکه ی دلقک
3قشنگ حس آرامش قبل از طوفان و دارم . همه شادن ، رامونا و علیرام کنار همن.. ول یحس میکنم قراره فروزنده و شایدم روح بودن علیرام دردسر بشه..شاید فرصت سیاه بچه ها مثل موهای رامونا سفید و بی رنگ بشه!
۴ هفته پیشفرشته
0خدای من، چه پارت های هیجانی و دلبر و پر از معمایی😍❤️ بهترینی بانو جانم، هزاران ماشاءالله بهت عزیزم.. قلمت جاودان و درخشان✨❤️
۱ ماه پیشنیلوفر آبی
0عالی بینظیر واقعا خسته نباشید ممنون
۱ ماه پیشSaina
1واقعا اگه آخرش بد تموم بشه افسردگی میگیرم🥲💔
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
پایان هیچکدوم از رمان های من تلخ نیست
۱ ماه پیشSaina
0خداروشکر 🌸🌸
۱ ماه پیششهد
0داستان علاوه بر جذابیت دارای ضرب المثل های فراوانی هم هست که به درستی و سر جای خودش استفاده شده باور کنید من همه را یاداشت می کنم برام خیلی جالبه
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😍😍😍
۱ ماه پیشاکرم بانو
1بنظرم رامونا یکم زیادی وقتو تلف میکنه و این جالب نیست
۱ ماه پیشبهار
0خداکنه هر دوتا شون برگردن و با هم با عشق زندگی کن قسمت اول که رامونا خودکشی کرده بود ،از جای فکر کنم افتاده بود چون میگفتن چرا تکونش دادین .
۱ ماه پیشپگاه
0مرسی آرزو جان عالی بود
۱ ماه پیشاسرا
1چقدروحشتناک رقص باعروسک 🙏
۱ ماه پیشمیم
1هنوز نه عروسک مرده رو پیدا کردن نه جسد و نه قاتل،چرا می خواد برگرده بینه کارت چی نشون می ده،تازه بقیه هم که شب میان 🤔🙏🏻
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0بیین ارزو اگه این پایان تلخ باشه افسردگی شدید میگرم بعدشم خودم میکشم بهت گفته بتشممااندمانذیمدژذیپطو😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪😠🔪🙃☠️🙃☠️🙃🙃☠️🙃🙃☠️☠️☠️☠️☠️🙃☠️🙃🙃☠️☠️🙃☠️🙃