پارت پنجاه و دوم :

رامونا سوالی را پرسید که جوابش را می‌دانست: الان ترانه کجاست؟
سدنا به آسمان نگاه کرد و گفت: فقط خداوند متعال خبر داره.
ـ تو حتماً می‌دونی. تو فرشته‌ای. خبر داری.
ـ بعضی چیزها هم هستن که ازشون خبر دارم ولی اجازه ی گفتنشون رو ندارم.
رامونا در نگرانی برای ترانه در خودش فرو رفت و بازوهای خودش را بغل کرد و گفت: قلبم درد می‌گیره که اون طور مرد.
سدنا با ته عصا برف‌های پایین پله‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • jinx

    0

    حس میکنم قراره سه نفرشون بمیرن و معما رو رامونا حل میکنه و به زندگیشون بر میگردن

    ۳ روز پیش
  • jinx

    0

    حس میکنم قراره سه نفرشون بمیرن و معما رو رامونا حل میکنه و به زندگیشون بر میگردن

    ۳ روز پیش
  • jinx

    0

    حس میکنم قراره سه نفرشون بمیرن و معما رو رامونا حل میکنه و به زندگیشون بر میگردن

    ۳ روز پیش
  • ونوس

    0

    عالیه رمانت ولی کاش ترانه نمی رفت دلم پر پر شد براش با چشمای عمگینش

    ۲ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😭🥲

    ۲ هفته پیش
  • مها

    0

    حتماً برمی گردن

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    0

    به نظرم درد و زجر خیلی زیادی میکشن تا معما هارو حل کنن و قطعا بر میگردند🥲🖤🥲🖤🥲🖤

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    0

    نمیدونم چرا ولی عجیب غم بچه هارو درک میکنم و میفهمم.حرف سدنا درست ولی از یه جایی به بعد دیگه کسی واسه درد های تو ارزش قائل نیست و پدر و مادر درکت نمیکنن و اطرافیان اونو درد رو بعدا دوبرابر مثل پوتک به سرت میکوبن من الان خودم از همه اینا محرومم و هرروز غم روی غم میاد درد روی درد میاد د🥀🥺🥀🥺🥀🥺🥀

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    1

    اوج درد اونجاست که شب زمانی که همه خوابن تو از درد بمیری و هق هقت عالم رو دیوانه کنه ولی صبح باید نقاب لبخند بزنی تا کسی نفهمه که چی کشیدی من واقعا به کسی که بدون اینکه بهش بگم منو بفهمه و همراهیم کنه بدون چون و چرا لازم دارم خیلیلیلیایلیلیلیلیلی .. 🥀🥺🥀🥺🥀🥺🥀🥺🥀🥀💔💔🥀💔🥀💔🥀💔🥀🥲🖤🥲🖤

    ۴ هفته پیش
  • گلی

    0

    رمان خوبیه بی صبرانه منتظر ادامه پارت ها هستم

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    عزیزمممم

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    اره صد درصد و خداوند هم ترانه رو میبخشه و حس میکنم ترانه هنوز توی بازیه نرفته جهنم و شاهد ماجرا هست ولی کسی نه صداشو میشنوه نه میبینتش

    ۱ ماه پیش
  • شادی

    0

    با عشق و کمک علیرام اره

    ۲ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    با سینا موافقم . بنظرم رامونا و همه ی ما باید غم هامون رو با بقیه قسمت کنیم تا از سنگینی بارش کم بشه.

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمانی شاهکار و آموزنده❤️

    ۲ ماه پیش
  • اژدهای سرخ

    3

    نمی خوام حرف الکی بگم چون واقعا سخته و غیر قابل پیش بینی، اما من حدس میزنم نفرات زیادی فداکاری می کنن در هر حال بر می گردن

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    بله همه برمیگردن

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    بله همه برمیگردن

    ۲ ماه پیش
کپی شد!