پارت پنجاه و دوم :

رامونا سوالی را پرسید که جوابش را می‌دانست: الان ترانه کجاست؟
سدنا به آسمان نگاه کرد و گفت: فقط خداوند متعال خبر داره.
ـ تو حتماً می‌دونی. تو فرشته‌ای. خبر داری.
ـ بعضی چیزها هم هستن که ازشون خبر دارم ولی اجازه ی گفتنشون رو ندارم.
رامونا در نگرانی برای ترانه در خودش فرو رفت و بازوهای خودش را بغل کرد و گفت: قلبم درد می‌گیره که اون طور مرد.
سدنا با ته عصا برف‌های پایین پله‌Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • گلاره

    0

    باید بتونم ترانه الکی خودشو فدا نکرده..

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    صد در صد برمیگردن،به من اعتماد کن

    ۲ ماه پیش
  • الهام

    0

    برمیگردن قطعا

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    اونا موفق میشن به اذن خدا

    ۳ ماه پیش
  • jinx

    0

    حس میکنم قراره سه نفرشون بمیرن و معما رو رامونا حل میکنه و به زندگیشون بر میگردن

    ۳ ماه پیش
  • jinx

    0

    حس میکنم قراره سه نفرشون بمیرن و معما رو رامونا حل میکنه و به زندگیشون بر میگردن

    ۳ ماه پیش
  • jinx

    0

    حس میکنم قراره سه نفرشون بمیرن و معما رو رامونا حل میکنه و به زندگیشون بر میگردن

    ۳ ماه پیش
  • ونوس

    0

    عالیه رمانت ولی کاش ترانه نمی رفت دلم پر پر شد براش با چشمای عمگینش

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😭🥲

    ۳ ماه پیش
  • مها

    0

    حتماً برمی گردن

    ۳ ماه پیش
  • طوفان

    0

    به نظرم درد و زجر خیلی زیادی میکشن تا معما هارو حل کنن و قطعا بر میگردند🥲🖤🥲🖤🥲🖤

    ۴ ماه پیش
  • طوفان

    1

    نمیدونم چرا ولی عجیب غم بچه هارو درک میکنم و میفهمم.حرف سدنا درست ولی از یه جایی به بعد دیگه کسی واسه درد های تو ارزش قائل نیست و پدر و مادر درکت نمیکنن و اطرافیان اونو درد رو بعدا دوبرابر مثل پوتک به سرت میکوبن من الان خودم از همه اینا محرومم و هرروز غم روی غم میاد درد روی درد میاد د🥀🥺🥀🥺🥀🥺🥀

    ۴ ماه پیش
  • طوفان

    2

    اوج درد اونجاست که شب زمانی که همه خوابن تو از درد بمیری و هق هقت عالم رو دیوانه کنه ولی صبح باید نقاب لبخند بزنی تا کسی نفهمه که چی کشیدی من واقعا به کسی که بدون اینکه بهش بگم منو بفهمه و همراهیم کنه بدون چون و چرا لازم دارم خیلیلیلیایلیلیلیلیلی .. 🥀🥺🥀🥺🥀🥺🥀🥺🥀🥀💔💔🥀💔🥀💔🥀💔🥀🥲🖤🥲🖤

    ۴ ماه پیش
  • گلی

    0

    رمان خوبیه بی صبرانه منتظر ادامه پارت ها هستم

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    عزیزمممم

    ۴ ماه پیش
  • ندا

    2

    اره صد درصد و خداوند هم ترانه رو میبخشه و حس میکنم ترانه هنوز توی بازیه نرفته جهنم و شاهد ماجرا هست ولی کسی نه صداشو میشنوه نه میبینتش

    ۴ ماه پیش
  • شادی

    0

    با عشق و کمک علیرام اره

    ۴ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    با سینا موافقم . بنظرم رامونا و همه ی ما باید غم هامون رو با بقیه قسمت کنیم تا از سنگینی بارش کم بشه.

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️