لیست کلیه پارتهای رمان رس : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 85
-
رمان رس - پارت 61
هنوز خیلی از گشتنشان در اتاق فروزنده نگذشته بود، که چوب کلنگ علیرام جلوی شکم رامونا نشست. رامونا سر بلند کرد و دید علیرام انگشت روی بینیاش گذاشته. گفت: رامونا. برو توی کمد. سریع. ـ چرا؟ ـ فروزنده برگشته! ـ اون که شیفت بود. ـ برو. زود باش. رامونا توی کمد چوبی گوشه ی اتاق قایم شد. صدای فروزنده را...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 62
ـ اگه بهت دروغ گفته باشه چی؟ رامونا خواست فرضیه ی او را رد کند ولی گفت: نمیدونم شاید سدنا بهش گفته چیزی نگه و وانمود کنه نمیفهمه من درمورد چی حرف میزنم. ارکیده دستانش را پشت گردنش قفل کرد و گفت: چه خبر داشته باشه چه نداشته باشه جفتش فاجعهست. اگه بدونه و به ما نگفته باشه ممکنه سدنا به اون گفته...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 63
بگویی نگویی انتظار داشت وسط راه عروسکی به او حمله کند و حتی به او مهلت بالا رفتن از پلههای قلعه را ندهند ولی کسی مزاحمش نشد. حیاط مثل شبهای قبل ساکت بود. گرچه مه و تاریکی حس بد و ترسناکی در قلبش زمزمه میکرد. نگاهی به برجهای نوک تیز و خشن قلعه انداخت و چشمانش روی پنجرههای کشیده و تاریک آن چرخ...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان رس - پارت 64
علیرام که پلهها زیر قدمهای نیم بوت چرم و سیاهش فشرده میشدند، گفت: طبیعیه احساس گرما کنی. اون بالا پر از آتیشه. ساسان دستانش را توی جیبهای فرو کرد انگار اینجوری میشد از خودش محافظت کند. گفت: میشه دقیق توضیح بدی منظورت از این واژه ی ناخوشایند آتیش چی بود؟ علیرام بیآن که برگردد همان طور که آر...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 65
فصل هجدهم: المجید ( بسیار لایق ستایش) چشمش را که باز کرد، ساعت هفت و نیم بود. روی تختش نشست و موهایش را مالید. چشمش به آینه قدی رو به روی دیوار افتاد. به موهای مشکی بلندش. خمیازه ی سنگینی کشید و گفت: عجب خواب عجیب غریبی. و به نرمی و لختی موهایش دستی کشید. موی سفید به او میآمد. باید یک روزی وقت...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان رس - پارت 66
ده دقیقه نشست و حس کرد دلش دارد میترکد. هرچه گریه میکرد به جای این که سبک شود، بیشتر دلش سنگین میشد و حالش بدتر. از جا بلند شد و به مقصد نامعلومی راه افتاد که لای بوتهها چیزی توجهش را جلب کرد. جلو رفت و یک عروسک را لا به لای علفها دید. ـ عه اینجایی؟ صدای دختری توجهش را جلب کرد. جلو آمد و عرو...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 67
بلند شد و مچ دستش را چرخاند. میز و صندلیها ناپدید شدند و بچهها روی زمین افتاد و شینا با قهقههای بلند به شکل گلولهای از آتش درهم گوریده و از دیدشان ناپدید شد. ارکیده به اطراف چرخید و گفت: آشغال عوضی کجا رفت؟ آتشی از جایی وسطشان کوبیده شد. جیغ کشیدند و همه از هم جدا شدند. علیرام فریاد زد: پناه ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 68
ساسان را چون هنوز علائم حیاتی داشت با آمبولانس به بیمارستان بردند و علیرام و رامونا و ارکیده و مهرشاد هم با او رفتند. خب در آن شهر فقط یک بیمارستان وجود داشت و آن هم فروزنده رئیسش بود. غیر از اینجا هم هیچ شهری وجود نداشت؛ بیرون از شهر بیابانهای برزخ بود. فروزنده به محض این که وارد دالان شده بود ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 69
از کنار نانوایی همیشگی محله میگذشت. یک هفتهای میشد که آن پسر شاطر با چشمان غمگین و ساکت را ندیده بود. به خودش آمد ودید که چند دقیقهای هست که ایستاده و به جای خالی آن پسر که حالا با شخص دیگری پر شده، زل زده. صحبت دو خانم که برای نان گرفتن آمده بودند، توجه رامونا را جلب کرد: ـ میگن توی کماست. ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 70
انگشتانی مردانه، با پشت دست گونه ی رامونا را نوازش میکردند. وقتی چشمها را باز کرد، صورت مهربان علیرام بالای سرش دید. سرش روی پای علیرام بود و پاهایش روی کاناپه دراز. ارکیده و مهرشاد هم پایین کاناپه کنارش نشسته بودند و شدیداً انتظار میکشیدند تا چشمانش را باز کند. موهای صاف و سفید رامونا روی پاه...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان رس - پارت 71
فصل بیستم: المُجیب ( اجابتکننده ی دعا) قرار شد انها همگی شبی را که با آشفتگی سر کرده بودند، تا وسطهای روز بخوابند. چون قصد داشتند شب به قلعه بروند. زیرا که فروزنده شیفت بود و در طول روز هم رفتن به آنجا ریسک بود. و آنها هم بعد از ازدست دادن ساسان خسته و پر از غم بودند. باید تجدید انرژی میکرد...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان رس - پارت 72
رامونا نگاه پر حسرت دیگری به مادرش انداخت و مویههای زیرلبیاش قلبش را درد آوردند. به سدنا گفت: اگه معماها حل بشه و گذشته رو به یاد بیارم میمیرم و میرم بهشت یا برمیگردم زمین؟ ـ اونو دیگه تو تصمیم نمیگیری. خدا تصمیم میگیره که بمیری یا برگردی. رامونا سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد: کاش به...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 73
رامونا لبخند کم زوری زد و بالحنی که خودش هم مطمئن نبود، گفت: ما از پسش برمیایم. ارکیده هم حرف خودش را باور نداشت ولی برای بالا بردن روحیه ی جمع، دستانش را بهم کوبید و گفت: معلومه که برمیایم. بابا چهارتا عروسکن. سخت نگیرین. همهمون توی بچگی عروسک بازی کردیم. و خندید. علیرام هم برای کمک به او لبخ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 74
رامونا فوری تشخیص داد و به علیرام نگاه کرد و گفت: صدای همون عروسکهست. همون که عکسش روی دیوار بود. علیرام دندان قروچه کرد: شروع شد. آشغال زرزرو. ارکیده در حال پاییدن اطراف با صدای لرزانی گفت: میگم... منظورش از عروسک مرده همین نمیتونه باشه؟ چون میگی برادرزاده ی فروزنده روحش این توئه و برادرزاد...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان رس - پارت 75
آنجی با صدای زلزله مثل شیپور به هوا جهید و دوباره قهقهه زد و قهقههاش به جیغ تبدیل شد. ارکیده و رامونا و علیرام و مهرشاد مثل شکارهایی که در تله گیر افتاده و منتظر شکارچیاند، بیهوده دست و پا میزدند. زلزله بعد از چند ثانیه فروکش کرد و پشت بندش صدای خزیدن چیز عظیمی روی سرامیک آمد. از درون تاریکی ج...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 76
فصل بیست و یکم: مُحیی ( زنده کننده) رامونا به چشمان ارکیده نگاه کرد و گفت: عروسک مُرده سپیدهست! ابروهای سیاه ارکیده به پیشانیاش چسبید و گفت: چی؟ سپیده؟ سپیده نه عروسکه، نه مردهست. از کجا به همچین نتیجه ی عجیبی رسیدی؟ ـ گوش بده. همسرش سپیده سه ماه بیشتر برای زنده موندن وقت نداشت. فروزنده مید...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان رس - پارت 77
از آن آزمایشگاه خارج شدند. ابتدا و انتهای راهرو را چک کردند. هیچ عروسک شومی یا قهقهه ی زیغی ندیدند و نشنیدند. ناگهان ارکیده گفت: عوق! این چیز نفرتانگیز چیه روی زمین؟ رامونا با اخم نگاهی به کف زمین انداخت زیر نور قرمز راهرو که هی روشن و خاموش میشد به آن دقیق شد و گفت: شبیه یه بند ناف بزرگه. بند...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 78
رامونا قبل از اینکه چشمانش را باز کرد و حتی بفهمد چه خطری در کمینش است به خودش آمد و دید محکم روی زمین لای برفها افتاده و دوتا غلت هم زده. تنش درد گرفت. خودش را از روی برفهای سرد بالا کشید. ارکیده هم یک گوشه افتاده بود. آنجی بالای سرشان بود و قهقهه میزد. رامونا بیتوجه به آنجی بلند شد و خودش...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 79
عصا از زیر انگشتان زانوهای فروزنده روی زمین فرود آمد. روی دو زانو فرود آمد و با صورت مچاله به سپیده گفت: دوستت دارم. و با صورت به زمین افتاد. سپیده چشمان زیبایش را بست و مژههای خیلی بلند و خیس و سیاهش چشمان رامونا را خیره کرد. رامونا جلو رفت و بازوهای سپیده را گرفت. گفت: چرا کشتیش؟ ـ نمیذاشتم ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 80
رامونا جلو رفت و فکر کرد که چه کسی زیر ملافه است؟ همین که ملافه را از روی سرش کشید، نفسش گیر کرد و شل شد و روی زمین افتاد. جنازه ی خودش بود! دستانش را جلوی دهان خودش گرفت و فشار داد. آنجا بود که متوجه شد چرا دستورالعمل کامل نشده بود. منظور از عروسک مُرده سپیده بود اما منظور از « جنازه را پیدا کن...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
