رس به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و سوم :
ارکیده لبخند زد و گفت: اگه من توی دنیا باهات آشنا میشدم حتماً باهات دوست میشدم.
ـ برگشتیم باهم ادامه میدیم.
ـ به نظرت بر میگردیم؟
ـ برمیگردیم. بهم اعتماد کن.
ـ بیا بهم یه قولی بدیم. وقتی برگشتی به دنیا میریم چرخ و فلک. اونجا بالای ارتفاع داد بزن شراره تو روحت!
دوتایی خندیدند. ارکیده زانوی او را تکان داد: دیگه از خاطراتت با علیرام هیچی یادت نیست برام بگی؟
رامونا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
صدف
1سلام کجا خودکشی ساسان گفتی که من نخوندم.....
۱ ماه پیشاسرا
0هرآدمی تویه چیزی کاری استعدادداره 🙏
۱ ماه پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت
۱ ماه پیشاکرم بانو
0فک کنم این تولد فرصت خوبی باشه،امااین بار باید دنبال چی بگردن؟
۱ ماه پیشفرشته
0بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️
۱ ماه پیشفرشته
0رمانی جذاب و دلبر که نمیشه از خوندنش دست برداشت و از هزار بار خوندن دوباره اش هم خسته نمیشی! به معنای واقعی کلمه، شاهکاری بی نظیره❤️ بهترینی بانو جانم❤️
۱ ماه پیشنشمین
3مرسی عزیزم از بس رمانت خوبه دلت نمیاد تموم شه ولی متاسفانه پارت خیلی کم بود لطفاً پارتها رو طولانی تر کن ممنون عشقم
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
پارت های جدیدی که در اینده گذاشتم طولانی کردم❤️😚😚
۲ ماه پیشاژدهای سرخ
0می خوام منتظر بمونم در آینده پیش رو چی کار می کنی😊مطمئنم عالی میشه که همین الانم هست☆
۱ ماه پیشمیم
1دو سوم موهاش سفید شده یعنی یک سوم از وقتشون مونده و بیشتر معماها حل نشده مونده 🥺🙏🏻
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
درسته 💔
۱ ماه پیشSaina
1خیلی قشنگ بود مثل همیشه، اخرای رمانه؟
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دوم سوم رمان رو رد کردیم❤️
۱ ماه پیشاژدهای سرخ
4ممنون آرزو جان، عالی بود توش جمله های سنگین داشت😁 ولی خب کوتاه بود دیگه(ناراحت نشو، بعضی چیز ها کوتاهن ولی عمق دارن! مثل زندگی) خسته نباشی 💖
۲ ماه پیشدختر صحرا
2آقا خیلی کم بود🥺
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0ای خدا چقد غم داره این رمان اییایایاایایایایایایاای خداداداددادادداداداد🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀