لیست کلیه پارتهای رمان رس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 48
-
رمان رس - پارت 1
تمامی اسم ها در این رمان فرضی هستند و هر گونه تشابه اسمی اتفاقی ست. مشو نومید از ظلمی که کردی که دریای کرم توبه پذیرست گناهت را کند تسبیح و طاعات که در توبهپذیری بینظیرست مولانا خودکشی یک شبه اتفاق نمیفتد. از مدتها قبل کلنگش زده میشود. هشیار باشیم! سرآغاز: ـ یاحسین! یاابولفضل! یه نفر زنگ ب...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 2
مرد از داخل کشوی پرونده ی سیاه رنگی در آورد. رامونا چشمش به سایر پروندههای داخل کشو افتاد و اسامی روی آنها را خواند: نیکی آسمانزر، فاطمه سهیلیزاده، علی میرزایی، امیررضا ستارینژاد. این اسامی را میشناخت. افرادی بودند که در دنیا مثل خودش خودکشی کرده و فوت شده بودند و خبرشان را از تلویزیون یا ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 3
فصل دوم: السَمیع ( شنوا) سدنا او را با آسانسور به طبقات پایینتر برد. طبقات منفی. آسانسور در طبقه ی منفی هفت متوقف شد و صدای برخورد فلزش ته دل رامونا را خالی کرد. ناخودآگاه شانههایش بالا پرید. سدنا پوزخندی حواله ی قد و بالای او کرد و خونسرد از آسانسور کذایی بیرون رفت. رامونا به دنبالش پا به راه...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 4
ارکیده ناخنش را جوید و گفت: من فشار جسمم توی کما روی سه و چهاره. چه جوری قراره از فشار سه و چهار برگردم به زندگی؟ سدنا گردنش را عتابآمیز سوی او کج کرد و گفت: تو توی دنیا هم بودی همینقدر خنگ بودی نه؟ تعجبی نداری اینجایی. فکر میکنی برای خالق فشارخون سخته که تورو برگردونه؟ ارکیده ساکت شد. سدنا گ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 5
فصل سوم: المُصَوَّر. (صورتگر) چشمهایشان را در یک خانه ی ویلایی دلباز باز کردند. هوا تاریک بود و صدای قورقور قورباغهها از پنجرههای باز، بعد از تحمل یک دوره ی طولانی عذابهای جهنمی، چه قدر آرامش میداد. ترانه پشت میز آشپزخانه، مهرشاد جلوی در، ساسان روی کاناپه و ارکیده روی فرش از خواب بیدار شدند...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 6
ساسان درحال گاز زدن به هلویی از روی شانه ی رامونا سرک کشید: چرا بقیه ی کارتها عکس ندارن؟ مهرشاد هم درحال جویدن تکه نانی به آنها ملحق شد. نگاهی به کاغذ انداخت و گفت: شاید باید به ترتیب وسایلی که گذشته ی راموناخانم رو یادش میارن پیدا کنیم. هرکدوم رو پیدا کنیم بعدی هم ظاهر میشه. ساسان تخم هلو را ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 7
رنگ و روی ارکیده و ترانه پرید. مهرشاد به آرامی شانه ی ساسان را کنار زد و گفت: راست میگه. من میرم درو باز کنم. شماها همینجا بمونین. ساسان گفت: منم چاقو میگیرم پشت سرت قایم میشم. خانوما بمونن توی اتاق. رامونا در راهروی منتهی به اتاق خوابها ایستاد و به در ورودی که رو به رو بود خیره شد. ترانه و...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان رس - پارت 8
از خودش پرسید آیا به جز خودشان پنج نفر روح دیگری هم اینجا بود؟ ـ نه. شماها تنها احمقهای اینجایین. از صدای سدنا سرش را برگرداند. روی دیوار بلند و تیره ی قلعه نشسته بود و پاهایش را بازیگوشانه تکان میداد. عصای سیاهش هم دستش بود. باهمان لباسهای قبلی و انگار که هیچ سردش نبود. رامونا پرده ی سیاه موه...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 9
فصل پنجم: المُبِدء ( نخسین آفریننده) فردای آن روز رامونا به قلعه ی رس رفت. این بار دروازه با رویی گشاده برایش باز شد. مطمئن بود وسعت حیاط این قلعه خیلی زیاد است با این حال وقتی که از نزدیک خودش را در حیاط دید، زبانش بند آمد. خودش را در مسیر پهن سنگ فرش پوشی دید که انتهای آن قلعه ی بزرگ رَس درکنار...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان رس - پارت 10
رامونا متوجه ی پلههایی شد که به زیرزمین میرفتند. لحظهای احساس کرد عروسکی مثل عروسکهایی که گوشه و کنار قلعه چیده بودند، پایین پلهها دیده؛ و آن چه توجهش را جلب کرد، چشمان خونی عروسک بود. لبه ی پلهها ایستاد. بله. یک عروسک از در نیمه باز زیرزمین، داخل میرفت. رامونا چندبار پلک زد و ابتدا خیال ک...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 11
فصل ششم: الوَدود ( دوست) فردای آن روز دومین روزی بود که رامونا به قلعه ی پر از رمز و راز رس میرفت. دکتر فروزنده این بار او را به طبقه ی بالای سرسرای اصلی برد. رامونا در راه به او گفت: قلعه ی خیلی بزرگی دارین. آدم میتونه توش گم بشه. صدای خنده ی نرم و آقامنشانه ی فروزنده را که به رسم ادب به خانم...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 12
فصل هفتم: الرَقیب! ( نگهبان) بالا رفتن از دیوار قلعه کار آسانی نبود چون به هرحال بالای دروازه ی آهنی و محکم قلعه پر از سیخکهای تیز بود. پسرها قلاب گرفتند و ساسان از روی دیوار داخل پرید و دروازه را به آرامی از داخل باز کرد. آمدن در طول روز به آنجا خودش به قدر کافی دلهرهآور بود؛ وای به حال این ک...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 13
ساسان که به دور و بر سرک میکشید، گفت: بچهها در پشت سرمون بسته نشده. روی هم رفته. ارکیده گفت: خب برو ببند. ساسان که گویی نمیخواست از جمع دور بشود، بحث را عوض کرد و گفت: اینجا هیچکس نیست. قلعه ی به این بزرگی رو مگه میشه شبها بدون آدم ول کنن؟ اگه دزد بیاد چی؟ ارکیده زانویش را تند تند تکان می...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 14
رامونا مصمم به طرف آن عروسک مو فرفری رفت و آن را به دست گرفت. چشمان آبی عروسک به قدری بیگناه بود که آدم از هر سوءظنی خجالت میکشید. رامونا گفت: اینجا فقط تویی که داری یواشکی راه میری. بقیه همه سرجاشون نشستن. زیر سر توئه مگه نه؟ یک دفعه گردن عروسک شکست و سرش پیش پای رامونا افتاد. ارکیده جیغ بنف...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان رس - پارت 15
فصل هشتم: الخَبیر ( آگاه ترین) شب گذشته از شدت استرسی که به آنها وارد شده بود، نتوانسته بودند بخوابند. هی از شانه به آن شانه و از این پهلو به آن پهلو میغلتیدند. و این فکر در همه مشترک بود که چه طور از پس همچین داستان پیچیده و سختی بربیایند؟ آن هم با این زمان محدودی که حتی نمیدانستند کی به پایا...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان رس - پارت 16
سپیده لبخند زد: جونم؟ ـ غیر از شما کس دیگهای هم توی قلعه ی رَس سکونت داره؟ لبخند سپیده مثل تفالههای چای سیاه شد و غم انگیز. گفت: قبلاً داشت. مُرده. مردمک چشمهای رامونا چند درجه گشاد شد و رنگ صورتش کمی تیره گشت. این بار که به حیاط نگاه کرد هیچ خبری از آن مرد نبود. سپیده گفت: چی شد که اینو پرسید...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 17
فصل نهم: الجامِع( گرد آورنده) جشن برای آنها خیلی هیجانانگیز بود. هم چون قرار بود سیب را بدزدند، هم این که بچهها بعد از گذراندن دوره ی سختی در جهنم میخواستند شاد باشند. برای همه ولی برای رامونا نه. رامونا بیشتر درگیر این بود که چه طور معما را حل کند. لباسهایی که سپیده به آنها داد خیلی بامزه...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 18
مرد کلنگ را زیر گلوی رامونا برد و او مجبور شد چانهاش را عقب بدهد تا تیغه ی برنده ی آن که انعکاس صورت رنگ پریده و بینی سرخ از سرمای خودش را در آن میدید، پوستش را نبُرد. مرد گردنش را کج کرد و حلقه ی دستش را کمی شلتر. پای چپ رامونا هم کمی روی صخره ی یخزده لغزید و حس کرد زیردلش خالی شده. چشمانش ر...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان رس - پارت 19
همان لحظه یک خدمتگذار از بغل علیرام رد شد و به او آبمیوه تعارف کرد و علیرام با بالا فرستادن ابروهایش پاسخ منفی داد. ساسان نچی کرد و گفت: تئوری رد شد. یارو واقعیه. آنها همین طور ایستاده بودند و برگهای حدس و گمانشان را رو میکردند که دیدند، پسری که مهرشاد را اولین صبح برای نانوایی برده است، با ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 20
از این که خودش هم مثل فروزنده فکر کرده باشد، برخود لرزید. سپیده گفت: یه بار آنجلا قسمت عقبی قلعه، ضلع شمالی بازی میکرد. یه حادثهای اتفاق افتاد و فوت شد. رامونا گفت: آقای دکتر میگفتن که خیلی از جاهای دیگه ی قلعه مرمت میخواد و خطر داره. سپیده لبخند تلخی زد و پلکهایش را روی هم آورد: بله. رامون...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش