رس به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و چهارم :
علیرام اخم کمرنگی کرد. روی موهای دم اسبیاش کلی دانههای درشت برف نشسته بود. رامونا دستش را بالا برد و روی موهای سیاه او را تمیز کرد و گفت: کاش بتونیم یه برنامهای برای سپیده بچینیم.
علیرام جوری که گویی کلنگ دست سومش باشد، با نوک تیز آن لختی از موهای او را جلو کشید و گفت: بسپرش به من. تو فعلاً برو تو. کنارش باش.
ـ باشه.
چند قدم پیش رفت. بعد ایستاد. همین طور که بازوهایش را بغل گر
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
0وای😍❤️ چه پارت شاهکاری😍❤️
۱ ماه پیشسرو
3سپیده هم اهل حاله چه فضایی براشون محیا کرد
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقا🤣
۱ ماه پیشبهار
1وای خدا چقه ناز و قشنگ نوشتین
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
فدات عسلم
۱ ماه پیشمریم ن
1خوبه خوبه پارت هم بیشتر شد امید وار شدیم بهت آرزو جون عالی بود همینطور ادامه بده 😍💋
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😁😁
۱ ماه پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون خسته نباشید
۱ ماه پیشاکرم بانو
0عروسک مرده خود راموناست؟اخه بهش میگن مثل عروسک شدی
۱ ماه پیشمهسا
1چه پارت زیبایی بود مرسی نویسنده
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت
۱ ماه پیشدختر صحرا
1فکر کنم اونی تو معما باید کشته شه سپیده اس
۱ ماه پیشفاطمعه 😊
1به نظرم سپیده عروسک مرده نیست خوده رامونا عروسک مرده هست چون تویه داستان سپیده گفت مثله عروسک شدی همین طور نیست آرزو جان😊😊
۱ ماه پیشمانا
1آخه رامونا که هنوز نمرده ، کماست مگر اینکه اون حالت افسرده بودنش رو مردگی در نظر بگیریم
۱ ماه پیشپگاه
0ای جانم سپیده هم مربی خوبی هستاااا
۱ ماه پیشمیم
1خیلی عالی بود،سپیده یجوری رفتار کرد انگار تولد راموناس نه خودش 🙏🏻🥰
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
واقعیتش هم همینقدر مهربونه سپیده😍
۱ ماه پیشزلی
8مثل همیشه عالی بی صبرانه منتظرم ادامش چی میشه کاشکی پارت ها رو بیشتر بزاری ممکنه سپیده عروسک مرده باشه .. همش حس میکنم اخرش علیرام قاتل هست نمیدونم چرا
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0سپیده جون خدا خیرت بده که اینقدر پایه و باحالی خوداا داداداادااددادادادا همه چی فراهم کرده قربون دستت سپیده جوننونوننونونونمنونو🥀🥲🖤🥲🥀🥲🥀🥲🥀🥲🥀🥲🥀🥲🥀🥲🥀🥲🥀✨🥲✨🥲✨🥲🥲✨🥲✨🥲✨🥲✨