رس به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و ششم :
رامونا از کنار آرایشگاه رد شد و با خودش فکر کرد که آیا ممکن است او هم روزی به نقطهای برسد که بخواهد زندگیاش را تمام کند؟ عرق سردی به گردنش نشست.
خیلی وحشتناک بود. آن نقطهای که آدم تصمیم میگیرد همه چیز را تمام کند خیلی باید تاریک باشد. خیلی باید پوچ باشد. خیلی باید تنها باشد. اما او که تنها نبود. او هنوز علیرام را داشت!
نام علیرام که آمد، راهش را کج کرد. قلبش تندتر تپید. لبخند
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر آبی
0خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا با اینکه مریضم ولی از خوندن رمانتون لذت میبرم
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🥺🥺
۳ روز پیششادی
1لعنت به این ترانه کاش زود تر پارت بعد مزاشتین خیلی کنجکاو شدم
۳ روز پیشبهار
1آخ از دست این شراره بدجنس
۳ روز پیشاکرم بانو
0چرا این شراره همه جا هست...اه...خرمگس معرکه...
۳ روز پیشمیم
2شراره می خواد لباس انتخابی رامونا رو ببره،نباید بذاره 😠🙏🏻
۳ روز پیشاسرا
1بعضی بااینکه قیافه خوب پول وحتی دوستان زیاددارن ولی اینقدرکوچک حقیرهستن بی اعتمادبه نفس هستن که دیگران تحقیرمیکنه مثلاشراره که درنظرراموناازاون بدترولی خودشراره اینجورفکرنمیکنه که داره تحقیرمیکنه🙏
۳ روز پیشفرشته
2جذاب و خاص و زیبا، مثل همیشه❤️
۳ روز پیش🦋.....
6پارت ها زیادی کوتاهن . لطفا بیشتررررر
۳ روز پیشسهیل۲۹
2خدا نکشتت شراره نکنه رامونا باز خجالت بکشه بذاره لباسه رو ببره 😕😕😕🫤🫤🫤
۳ روز پیش🦋...
1فک نکنم علیرام بزارهههههههه.
۳ روز پیشراحیل
5همشون تویه محله هستن و بدازبرزخ هم باهم دوست میشن وچیزی یادشون دیگنمیاد چقدکوتاهه پارت ها
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...
...
3حالاااگه یکم پارتاطولانی ترباشن نمیشه؟😐