رس به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و ششم :
رامونا از کنار آرایشگاه رد شد و با خودش فکر کرد که آیا ممکن است او هم روزی به نقطهای برسد که بخواهد زندگیاش را تمام کند؟ عرق سردی به گردنش نشست.
خیلی وحشتناک بود. آن نقطهای که آدم تصمیم میگیرد همه چیز را تمام کند خیلی باید تاریک باشد. خیلی باید پوچ باشد. خیلی باید تنها باشد. اما او که تنها نبود. او هنوز علیرام را داشت!
نام علیرام که آمد، راهش را کج کرد. قلبش تندتر تپید. لبخند
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
3حالاااگه یکم پارتاطولانی ترباشن نمیشه؟😐
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
0خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا با اینکه مریضم ولی از خوندن رمانتون لذت میبرم
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🥺🥺
۲ ماه پیششادی
1لعنت به این ترانه کاش زود تر پارت بعد مزاشتین خیلی کنجکاو شدم
۲ ماه پیشبهار
2آخ از دست این شراره بدجنس
۲ ماه پیشاکرم بانو
0چرا این شراره همه جا هست...اه...خرمگس معرکه...
۲ ماه پیشمیم
3شراره می خواد لباس انتخابی رامونا رو ببره،نباید بذاره 😠🙏🏻
۲ ماه پیشاسرا
2بعضی بااینکه قیافه خوب پول وحتی دوستان زیاددارن ولی اینقدرکوچک حقیرهستن بی اعتمادبه نفس هستن که دیگران تحقیرمیکنه مثلاشراره که درنظرراموناازاون بدترولی خودشراره اینجورفکرنمیکنه که داره تحقیرمیکنه🙏
۲ ماه پیشفرشته
2جذاب و خاص و زیبا، مثل همیشه❤️
۲ ماه پیش🦋.....
6پارت ها زیادی کوتاهن . لطفا بیشتررررر
۲ ماه پیشسهیل۲۹
2خدا نکشتت شراره نکنه رامونا باز خجالت بکشه بذاره لباسه رو ببره 😕😕😕🫤🫤🫤
۲ ماه پیش🦋...
1فک نکنم علیرام بزارهههههههه.
۲ ماه پیشراحیل
5همشون تویه محله هستن و بدازبرزخ هم باهم دوست میشن وچیزی یادشون دیگنمیاد چقدکوتاهه پارت ها
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0🥺🥺❤️✨❤️🥺❤️✨🥺🥺❤️✨🥺🥺❤️✨🥺🥺❤️✨🥺🥺❤️✨