پارت پنجاه و هشتم :

علیرام قفل دستانش را به دور کمر او تنگ‌تر کرد. سر رامونا که از خنده عقب رفته بود، علیرام سرش را در گودی گلوی او فرو برد و روی گلویش را بوسه زد.
گونه‌های رامونا به داغی نشست و خنده‌اش را فرو خورد و به چشمان مشکی و جدی و پر ابهت علیرام خیره شد. علیرام گفت: من بمیرم اگه از این حنجره صدایی غیر از خنده بیرون بیاد. خب؟
ـ نکن علی.
ـ چرا؟
می‌خواست بگوید اگر بمیرم و دیگر به تو نرسم چه طو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    واییویوویویویویوویویویوی اینا تقصیر علیرام پدر سوختس داره کاری میکنه که رامونا هدفش رو یادش بره وای نهنهنهنهنهنهنهنههم😰😰🔪😰🔪😰🔪😰🔪😰🔪😰🔪🔪😰😰🔪🔪😰😰🔪🔪😰🔪😰🔪😰🔪😰🔪😰🔪

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    0

    یعنی چی چرا اینقدر زود موهاش داره سفید میشههشههشههشهشهشهشههشهشهشههشهشهشخشخشخشخشخخشخشخشخشخشخخشخسخسخخسخسخشخخششخ وای😭🔪😭🔪😭🔪😭🔪🔪😭🔪😭🔪😭😭🔪😭🔪😭🔪😭🔪🔪😭🔪

    ۴ هفته پیش
  • فرشته

    0

    چه قدر به هم میان😍❤️ چه عشقی😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🤤💦

    ۱ ماه پیش
  • الناز

    1

    اونجاست که خدا میگه اگر شما رو برگردونم زندگی باز هم همون کاری رو میکنید که توی زندگی اولتون کردید و دوباره غرق دنیا میشید

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    دقیقااا

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    حالا علیرام همون عروسک زنده نباشه صلوات🤦

    ۱ ماه پیش
  • میم

    3

    بیچاره دوستاش اونجا در غم از دست دادن ترانه نشستن،منتظرن به امید رامونا که روز روشن اونجا بتونه معمارو حل کنه اونوقت تنها کاری که یادش نیست همونه،انگار هر روز فقط میره سر قرار با علیرام 😠😏🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • ملیکا

    4

    نکنه اصن دلیل وجود علیرام یه همچین چیزی باشه اینکه رامونا از هدفش دور بشه

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🤫...

    ۱ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    به نظرم عشق خیلی مقدس تر از اونه که بخوان ازش برای وقت کشی یا فریب استفاده کن علیرام خودش برای کامل کردن پازل کمک کرد پس قطعا وجودش الکی و فریبانه نیست

    ۱ ماه پیش
  • پگاه

    1

    حدس میزنم که علیرام به نحوی توی کما و توی بیمارستانه،و رامونا بعد از برگشتن از بیمارستان و نامید شدن از بازگشت علیرام به زندگی بوده که خودشو از پل پاین انداخته و خودکشی کرده که مثلاً بره پیش علیرام

    ۱ ماه پیش
  • الناز 🌼

    4

    نمیدونستم روحام میتون معاشقه کن🤔اینا دیگه خیلی پارتی بازی میکن قبول نیس😒 این وقتی که واسه کارای خاکبرسری هدر دادن معما رو حل میکردن الان خلاص شده بودن😑

    ۱ ماه پیش
  • الناز 🌼

    2

    همه ابهت علیرام با این کار مونا واسم ریخت چ معنی داره مردو با اون همه پشم و پیل آرایش کنی نه تنها تو رمان من کلا با این موضوع مخالفم😣

    ۱ ماه پیش
  • Z.k

    1

    چون خیلی خوشگذرونی کردن زمان هم زودی گذشت 😁

    ۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    یه حس بدی بهم میگه که قراره ورق بدجوری برگرده

    ۱ ماه پیش
  • زلی

    0

    این قسمت از ذوق قش کردم 💋😁🙃

    ۱ ماه پیش
  • Sky

    1

    عه من فکر میکردم مکنه علیرام شیطان باشه ولی اینجا معلوم شد اونم در اثر اتفاقی تو کماست! خسته نباشی عزیزم ❤

    ۱ ماه پیش
  • اژدهای سرخ

    0

    ای از عشق، امان از عشق، هعی از عشق. منون آرزو جان 💖

    ۱ ماه پیش
کپی شد!