لیست کلیه پارتهای رمان رس : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 48
-
رمان رس - پارت 21
ساسان وحشت زده دو قدم عقب رفت و مهرشاد به رامونا نگاه کرد که کنار جنازه زانو زد. صورت کبود و لبهای یخ زده و چشمان گشادِ جنازه زیر نور سفید چراغ قوه خیلی دهشتناک بود. مثل این که لحظه ی آخر از دیدن چیزی ترسیده. یا این که بیدار بوده و مرگ خودش را شاهد. ارکیده دست لرزانش را سوی جنازه دراز کرد و گفت...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 22
فصل دهم: الوکیل ( عهدهدار همه ی امور بندگان و موجودات) رامونا پلک زد و لبهایش را تکان داد و گفت: علیرام! این منم! رامونا. علیرام کمی صورتش را کج کرد و گفت: و سوال سوم، اسم منو از کجا میدونی؟ رامونا حرف سدنا را به یاد آورد که میگفت: « هر کسی غیر از شماها در اینجا فقط یک تجسم هست و واقعیت ند...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان رس - پارت 23
ارکیده پرسید: توی دنیا؟ از قبل همو میشناختین؟ کیه طرف؟ رامونا گویا از تماشای علیرام سیر نمیشد. علیرامی که کلنگ به دست در سکوت به صحبتهای فروزنده گوش میکرد. رامونا به آرامی اعتراف کرد: عشق اول و آخرم! همه با تعجب نگاهش کردند. ارکیده گفت: چی میگی؟ یعنی این یارو عشقت توی دنیاست؟ یکیو ساختن توی ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 24
نیمه شب بود که با بچهها تصمیم گرفتند به قلعه بازگردند و این بار به نیت گرفتن سیب از داخل حیاط. مثل همان شب، ساسان از دیوار با کمک قلاب مهرشاد بالا رفت و در را باز کرد. اما این بار دیگر داخل قلعه نشدند و به سوی آن درخت سیب رفتند. همگی پایین درخت ایستادند و به سیب سرخ آبداری که از شاخهای بالا می...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 25
فصل یازدهم: الواجِد ( یابنده) گذشته: خانم رحمتی، استادش، برایش کف زد. و متعاقب آن بقیه ی همکلاسیها بعضیها بیمیل و بعضیها با میل برایش کف زدند. خانم رحمتی گفت: آفرین. بسیار عالی بودی. بسیار ارائه ی کاملی ارائه دادی. رامونا دانشجوی زبان روسی بود. از لحاظ ذهنی تیزهوش بود و درسهایش را با علاقه ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رس - پارت 26
چند روز بعد از آن ارائه ی جنجالی بساط غیبتهای دخترانه در تریای دانشگاه برپا بود. بهناز با چند نفر دیگر میز بغلی نشسته بود و درمورد علیرام صحبت میکرد و رامونا هم خواسته یا ناخواسته درحال ورق زدن کتابش، صحبتش را میشنید: علی بچه ی خوبیه. ازش خوشم میاد. چند باری رفتم از بوتیکش خرید کردم. خیلی لباس...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان رس - پارت 27
مدتی گذشته بود و چند وقتی بود تحمل کلاسهایی که با شراره داشت با وجود علیرام آسان شده بودند. آن روز قرار بود دانشگاه تعدادی از دانشجوها را برای تفریح به اردوگاهی تفریحی و فضای سبز ببرد. همگی سوار اتوبوس شده بودند و شاد و خوشحال دست میزدند و یکی از پسرهای بیمزه هم آوازی شش و هشت میخواند. وقتی ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 28
امتحان ترم بود. آن هم با آن استاد سختگیر که هیچکس دوست نداشت واحدش را بیفتد. قبل از شروع امتحان در میان هیاهوی بچههای کلاس که مطالب را باهم مرور میکردند یا مشغول آماده سازی تقلبها بودند، روی تک صندلیاش مطالعه میکرد که یک دختر ناشناس آمد و از او پرسید: رامونا پاشا تویی؟ رامونا سرش را به علام...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 29
همه چیز را برای زهرا جانش تعریف کرد. زهرا دنیایی برایش ذوق کرده بود. حسابی باهم خیالپردازی کرده بودند. کلی خندیده بودند. حالا باید به خانه برمیگشتند و باقی این روز قشنگ را پشت تلفن باهم مرور میکردند و میگفتند و کلاسِ علیرام شناسی برگذار میکردند. دم در دانشگاه رامونا از داخل کولهاش سیبی در آ...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 30
دوباره هوشیاریاش را باخت و برای دقایقی صداها محو شدند. این بار بینایی زودتر از شنوایی برگشت. پلکها از هم باز شد. داخل اتاق روی تخت دراز کشیده بود. مثل دفعه ی قبل که در جشن از هوش رفت و روی تختی در اتاقی بیدار شد. این دفعه هم علیرام را بالای سرش دید. خاطراتی که حالا دیده بود در ذهنش دور زدند. عل...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان رس - پارت 31
ـ یه چند تا چیز مثل همین سیب هست که باید توی قلعه پیداشون کنم. تنهایی نمیتونم. ـ چه چیزهایی؟ ـ بعضیهاشونو هنوز خودمم نمیدونم چی هستن. مثلاً تو میدونی عروسک مُرده کجاست؟ علیرام اخم کرد و گفت: اینجا چیزی حدود پونصد تا عروسک داریم ولی تا به حال همچین لقبی به گوشم نخورده. عروسکهای اینجا همهشو...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان رس - پارت 32
چرخید و کلیدش را در قفل فرو کرد و در را گشود و آن دو دوباره با هم وارد فضای تاریک و سرد قلعه ی رَس برگشتند و این بار به جای آن همه راه پرپیچ و خمی که آمدند، رامونا خودشان را مستقیم وسط سرسرای اصلی و جنوبی قلعه دید. درست مقابل در خروجی. او گفت: ازت ممنونم. چیز خوبی بود که فهمیدم. فکر کنم که... دیگ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان رس - پارت 33
فصل دوازدهم: القیوم ( قائم به ذات) سر میز صبحانه همه از وقایع دیشبی که برای رامونا افتاد خبردار شدند. البته غیر از بوسهای بین رامونا و علیرام رد و بدل شد. وقتی رامونا از سختی کار میگفت، ارکیده که لپهایش مثل سنجاب پر بود، گفت: چرا از کمک هامون، همون سنگهای یافتاح، استفاده نمیکنیم؟ مهرشاد روی ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 34
ساسان زیرچانهاش را مالید و گفت: ما که نه. رامونا. چیه؟ چرا اون جوری نگاهم میکنین؟ ما با این مغزهای نخودی و فندقیمون عمراً بتونیم همچین معماهای سنگینی رو حل کنیم. مگه خودتون نمیبینین؟ اون ( به رامونا اشاره کرد) به چیزایی دقت میکنه که چشم ما اصلاً اونا رو نمیبینه. بقیه خندیدند. بعد از صبحانه...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان رس - پارت 35
نگاه زیرزیرکی پرمعنا و لبخند سپیده را که دید داغ شد. سپیده گفت: علیرام نگهبان ماست. ازش خوشت میاد؟ رامونا رویش نشد جواب بدهد. سپیده خندید و ظرف بیسکوییت و شکلات را به سوی رامونا هل داد و گفت: پسر خیلی خوبیه. هم جذابه هم باشخصیت. فکرکنم از تو بدش نیومد. نگاهش رو دیدم. رامونا سرآستینهایش را روی ا...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رس - پارت 36
مگر علیرام یک تجسم نبود؟ آیا تجسمها خودشان از برزخ بودن و ساختگی بودن این دنیا خبر داشتند؟ یا یادآوری این جریان جزوی از بازی سیاه و ترسناک برزخ حساب میشد؟ آیا باید به او میگفت چرا اینجاست؟ یا قوانین بازی بهم میخورد؟ اما او علیرام بود. حتی اگر تجسمش باشد. حتی اگر فقط توهم باشد. پس روراست گفت:...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان رس - پارت 37
وقتی ظهر به خانه برگشت، غمناک و متفکر بود. ارکیده و ترانه دورش را گرفتند. ارکیده بازویش را چسبید و گفت: چیزی شده؟ قیافهات درهمه. رامونا لبخند تلخی زد و گفت: نه. ذهنم درگیره. ارکیده او را رها کرد و گفت: مهرشاد و ساسان هنوز نیومدن. تا اونها بیان و بخوایم ناهار بخوریم ممکنه کمی طول بکشه. من نسکافه...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان رس - پارت 38
نسکافه ی ارکیده به انتها رسیده بود ولی غم دلش نه. ترانه دستش را بر دست او روی میز نهاده بود و میفشرد. اما هیچ کمکی به کم شدن سوز دل ارکیده نمیکرد. او درحال گریه کردن توضیح میداد: اون کثافت... اومد... اومد سر وقت من. نتونستم کاری بکنم. مرد بود. زور داشت. هیکل داشت. خواستم جیغ بزنم اون دست کثیفش...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان رس - پارت 39
فصل سیزدهم: القابض ( تنگ کننده ی روزی) دوباره وقت آن رسیده بود که به قلعه بیایند و این بار به سراغ تکه پازل دوم گذشته ی رامونا یعنی «حلقه» بروند. رامونا در تلاش برای انتخاب این که امشب چه بپوشد که هم راحت باشد برای مقابله و مبارزه و هم این که زیبا به چشم علیرام بیاید، کمد داخل کلبه را زیر و رو...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان رس - پارت 40
رامونا گفت: میریم توی اتاقش تا ببینیم من میتونم حلقه رو از دستش در بیارم یا نه. ساسان هم پچ پچ کرد: این که کاری نداره که بابا. الان مشکلمون اینه چه جوری وسط این ظلمات خودمونو صحیح و سالم برسونیم داخل. من که میگم اون دکتر قاتل فهمیده ما شبها میایم زده همه جا رو تاریک کرده. مهرشاد گفت: از ک...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش