پارت چهل و دوم :

رامونا که تیزتر و حواس‌جمع‌تر از بقیه بود، گفت: یه چیزی توی صحبتت اشاره کردی. گفتی عروسک‌های قلعه از تو فرمان می‌برن و جای نگرانی نیست. مگه قراره از جانب عروسک‌ها مشکلی برامون پیش بیاد؟

علیرام لبخندی به او زد که یعنی نترس چیز مهمی نیست؛ ولی رامونا خوب متوجه شد که این لبخند صرفاً جهت دلداری هست و حس ششمش اشتباه نکرده. در پس این عروسک‌های به ظاهر معصوم یک حقیقت ترسناکی نهفته است

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رُمان‌باز

    0

    یا *** گفتن ساسان فقط😂😂

    ۳ هفته پیش
  • طوفان

    0

    دوربین مداربسته وای خدا خیلی خوب بود ای حرف 😁😂😂✨

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😏😁

    ۴ هفته پیش
  • ریحانه زهرا

    1

    عالی بود. من که دو هفته ست مشغول فکر کردن به این ماجرام: عجیبن غریبا! 🤔

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😁😁

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    عالی بود مرسی نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • آیلاری

    1

    اجی مجی لاترجی علیرام غیب ترجی

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چراانقد علیرام مشکوک حرف میزنه؟نمیتونم بفهمم واقعا طرف کیه

    ۲ ماه پیش
  • اسرا

    1

    یعنی۲نفرجوک هرپارت هستن🙏

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمانی دلبر و جذاب و بی نظیر😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • Soraya

    0

    عالی بود خستە نباشی 🤍🤗

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    خب، گفت برین موفق باشین،همونجا خداحافظیش بود دیگه،خودشون باید برن دنبال ماموریت،هرجا کمک لازم باشن بخاطر رامونا پیداش می شه 🤔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • قابلمه قرمه سبزی

    1

    شت علیرام کجا رفتتت💀💀

    ۲ ماه پیش
کپی شد!