پارت چهل و هشتم :


راننده اسنپ از آینه عقب نگاهی به رامونا کرد و گفت: خانم شما مال همین محله هستین؟
رامونا گفت: بله چه طور؟


ـ این جریان دختری که با تیغ رگ خودشو زد شنیدین؟
ـ یکی دوتا کوچه با ما فاصله دارن.

ـ آخه من خودم بچه همین محلم. اسم دختره ارکیده کاظم نژاد بود. با مادرش و پدر ناتنی‌اش زندگی می‌کرد. می‌گن جنازه‌شو توی حموم پیدا کردن. بدجوری رگ هردو دستش رو زده بود.

اشکØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    وای قلبم داره کنده میشه . دلم میخواد جیغ بزنم ولی نمی تونم 😔🤩😍😉🙃

    ۲ ماه پیش
  • طوفان

    2

    دیدی گفتم حلقه مال خواستگاریه ایول ❤️🖤❤️🖤🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤🖤❤️❤️🖤🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤🖤❤️🖤❤️🖤🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤🖤❤️🖤🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️

    ۴ ماه پیش
  • الناز 🌼

    0

    جان علی😭💍🔥🔪مری می؟تف 🙈

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    تفففف

    ۴ ماه پیش
  • ماهلین

    3

    علی جنتلمن جذااااببببب و رامونای خوشگل و با وقارمون یکی از قشنگ ترین زوجایی هستن که تو رمانا خوندم😭💕

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    وای چه یهویی این پسر چکار کرد من که هنگ کردم

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    کی علیرام؟😁

    ۴ ماه پیش
  • ملکه ی دلقک

    3

    آخه علیرام گودو گودوو تو چقدر ناناصیییییییی؟؟😭😭🎀🎀 چقدر زوج کیوتی!

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    1

    وای خدا علیرام چقه تو عشقی

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    می بینی😭

    ۵ ماه پیش
  • نشمین

    0

    رمانت عالیه عزیزم بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم

    ۵ ماه پیش
  • خودم

    0

    شاید با علیرام ازدواج کرده بعد حامله شده توی یه تصادف هم علیرام هم بچه رو با هم از دست داده و دلیل خودکشی همین باشه البته تصادف عمدی

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای خدای من😍❤️ چه پارت دلبری😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    توکارت چی نوشته سیب حلقه و...چی بود🤔🙏

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سومی هنوز مشخص نشده

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    متوجه یه موضوعی شدین؟؟؟ اخرین چیزی که رامونا تو گذشته ش میبینه ربط به معماهای برزخ داره..مثلا سیبی که به زهرا داد یا حلقه ای که علیرام تقدیمش کرد!!!!

    ۵ ماه پیش
  • tina

    0

    مرگ بچه هایی که الان اونور کنارش هم هستن دیده مثلا ارکیده.

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    باریک الله دقیقا همینه

    ۵ ماه پیش
  • Z.k

    1

    اخی عزیزم چقدر هردو با وقار و شیک رفتار می کنند. خیلی عالی بود بانو جان مثل همیشه روان وزیبا .🥰🥰🥰🥰

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی میان بهم مگه نه

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی میان بهم مگه نه

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    0

    عالی بود، مثل همیشه💖فقط این دیالوگ آخر رو قربون🥰💖

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️