پارت نود و سوم :

گاهی تنها با یک نگاه ، گاهی فقط با یک لبخند و حتی گاهی با یک رایحه‌ی همیشگی و آشنا مثل عطر خوش بهار نارنج که یادآور عاشقانه های نه چندان دورت باشد.
بیرون از این فضای دلهره آور هومن با بسته ی بزرگ کادویی پله های سنگی ساختمان بهشت را دوتا یکی بالا رفت و مقابل دفتر مدیریت که رسید دو ضربه ی آهسته به در نواخت.
- خانم نجفی... کسی اینجا نیست؟!...
همان وقت عمو عزت دوان‌دوان سوی او آمد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    2

    10شب اومده😏😏

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    الانم نمیومدی😏😏😏

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️