راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و سوم :
گاهی تنها با یک نگاه ، گاهی فقط با یک لبخند و حتی گاهی با یک رایحهی همیشگی و آشنا مثل عطر خوش بهار نارنج که یادآور عاشقانه های نه چندان دورت باشد.
بیرون از این فضای دلهره آور هومن با بسته ی بزرگ کادویی پله های سنگی ساختمان بهشت را دوتا یکی بالا رفت و مقابل دفتر مدیریت که رسید دو ضربه ی آهسته به در نواخت.
- خانم نجفی... کسی اینجا نیست؟!...
همان وقت عمو عزت دواندوان سوی او آمد و
لطفا صبر کنید...

صدف
210شب اومده😏😏