پارت هشتاد و هفتم :

همان وقت بیرون از ساختمان، پراید دودی شهاب کمی پایینتر از مجتمع بهشت ایستاد و شهاب با دستی پر، از ماشین پیاده شد. بسته‌ی بزرگ کادویی را در دستش جابجا کرد و قبل از ورود نگاهش به تعمیرکار یونیفرم‌پوشی که کنار جعبه‌ی برق ساختمان مشغول فعالیت بود افتاد. صدای آشنای نگهبانِ مجموعه کمی دورتر نگاهش را از تعمیرکار گرفت و سوی خود کشید:
- سلام مهندس... به موقع اومدی بچه‌ها تو سالن اجتماعاتن.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    دلم کباب شد...سینااز تاریکی میترسه🥺🥺🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    پسرک معصوم من😥

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️