راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و هفتم :
همان وقت بیرون از ساختمان، پراید دودی شهاب کمی پایینتر از مجتمع بهشت ایستاد و شهاب با دستی پر، از ماشین پیاده شد. بستهی بزرگ کادویی را در دستش جابجا کرد و قبل از ورود نگاهش به تعمیرکار یونیفرمپوشی که کنار جعبهی برق ساختمان مشغول فعالیت بود افتاد. صدای آشنای نگهبانِ مجموعه کمی دورتر نگاهش را از تعمیرکار گرفت و سوی خود کشید:
- سلام مهندس... به موقع اومدی بچهها تو سالن اجتماعاتن.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0دلم کباب شد...سینااز تاریکی میترسه🥺🥺🥺