پارت نود و هشتم :

توجهی نکرد و این بار گوشش را به در شیشه ای آی سی یو چسباند. کسی میگفت « اکسیژنش خیلی پایینه» دیگری از تزریق وریدی حرف میزد و این میان کسی انگار به قلبش چنگ میزد و جان را از پاهایش بیرون میکشید. صدای هیاهوی گنگی که از داخل آی سی یو شنیده میشد طاقتش را طاق کرد و زن بیچاره در حالیکه نمیدانست آنسوی این پرده های ضخیم سبز رنگ چه حادثه ای در حال وقوع است بغضش شکست. روی سنگهای سرد زمین فرو نشست و صدا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    خداروشکر بابک خوب شد.،ولی من از مژده و اون پل عابر پیاده میترسم....

    ۸ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مخاطب تیزبین 🥰👌🏼

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️