راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و دوم :
انگار چیزی توی دل نگار فرو ریخت و عاقبت بعد از چند دقیقه نفسش بالا آمد . تصویر مقابلش از هجوم قطره های اشک تار و مواج شده بود. پاهای بی جانش کنار سینا از زانو خم شد و با دستانی لرزان سینای مظلومش را در آغوش گرفت و بغضش میان مویه های بیتاب عزیزه با صدای بلند شکست.
کمی دورتر صدای زنگ گوشی نجفی از داخل کیفش بلند شد و سکوت تلخ فضای ماشین را شکست. نگاهی به صفحهی روشنش انداخت و با دیدن اعداد

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2«عاشق که باشی بی هیچ کلامی حرف میزنی»چقد قشنگ بود🥺🥺🥺