راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و سوم :
نه اینکه من شرمم بشه از گفتنش نه... ترسم اینه که نگار دلخور بشه.
نگاه گیج و حیران سعید از خط و خطوط چهره ی پیرزن سُر خورد و تا روی دستان چروکیده اش پایین آمد. عزیزه دستان پیرش را مقابل او گرفت و با صدایی که تلاش میکرد صاف و بدون خش باشد گفت:
- هشت سال پیش دوماد جوون و دختر دسته گلمو ... با همین دستا گذاشتم زیر خاک.
- خدا بیامرزه... روحشون شاد...
- خدا اموات شمارم بیامرزه. اون موقع
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥰❤️
۱۱ ماه پیشبهاره
0اومدم غر بزنم به خودم. اصلا نمی دونم چرا امروز اومدم سراغ رمانت می دونستم تموم نشده ها ولی بازم افتادم تو هچل و خوندمش حالا موندم تو خماری. چقدر باید صبر کنم تا تموم بشه ویدا؟ این نامردیه!!!!
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ای جانم خوشحالم که دوسش داری بهار عزیز❤️❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0مثل اینکه رازبهارنارنج داره برملامیشه