راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و دوم :
سعید کمی دورتر از مژده تسبیح فیروزه ای رنگش را چرخی داد و نفسش را شبیه آهی عمیق و طولانی بیرون داد. سینا کنار عزیزه نشسته بود و با دهانی نیمه باز و چشمان پف آلود و نگاه کنجکاوش گاهی به مژده خیره میشد و گاهی به آقا سعید. عزیزه دستی به سر سینا کشید و با لحنی دلگرم کننده به مرضیه گفت:
- قربون دستت مادر. بیا بشین. چای رو بعدا هم میشه خورد اما عجالتا اگه روی منِ گیسسفیدو زمین نمیندازین، میخ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0امیدوارم بتونه راضیش کنه...