پارت هشتاد و دوم :

سعید کمی دورتر از مژده تسبیح فیروزه ای رنگش را چرخی داد و نفسش را شبیه آهی عمیق و طولانی بیرون داد. سینا کنار عزیزه نشسته بود و با دهانی نیمه باز و چشمان پف آلود و نگاه کنجکاوش گاهی به مژده خیره میشد و گاهی به آقا سعید. عزیزه دستی به سر سینا کشید و با لحنی دلگرم کننده به مرضیه گفت:
- قربون دستت مادر. بیا بشین. چای رو بعدا هم میشه خورد اما عجالتا اگه روی منِ گیس‌سفیدو زمین نمیندازین، میخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    امیدوارم بتونه راضیش کنه...

    ۱۱ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🥰❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️