پارت هشتاد و هشتم :

اما خبری از سینا نبود. دل نگار آشوب شده بود و فشار خون عزیزه بالا رفته بود. چند دقیقه طول کشید تا برق سالن اجتماعات دوباره روشن شد و صدای شادی بچه‌ها فضا را پر کرد. لبخندی نیمبند که حاکی از آرامشی اجباری بود روی لبهای نگار نشست و نگاهش تند و عجولانه روی چهره های خندان بچه ها سر خورد. اما وقتی چشمانش چندین بار روی صورتهای بچه‌ها چرخید عضلات صورتش کم‌کم جمع شد و خنده از لبانش پرکشید. همزمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اتفاق بدی واسش نیفته... هرچنداز اولش میدونستم نگار از اینکارش پشیمون میشه ولی سیناگناه داره

    ۱۰ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😢

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️