راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و هشتم :
اما خبری از سینا نبود. دل نگار آشوب شده بود و فشار خون عزیزه بالا رفته بود. چند دقیقه طول کشید تا برق سالن اجتماعات دوباره روشن شد و صدای شادی بچهها فضا را پر کرد. لبخندی نیمبند که حاکی از آرامشی اجباری بود روی لبهای نگار نشست و نگاهش تند و عجولانه روی چهره های خندان بچه ها سر خورد. اما وقتی چشمانش چندین بار روی صورتهای بچهها چرخید عضلات صورتش کمکم جمع شد و خنده از لبانش پرکشید. همزمان

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اتفاق بدی واسش نیفته... هرچنداز اولش میدونستم نگار از اینکارش پشیمون میشه ولی سیناگناه داره