راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت صد :
این بار نگاه نگار خشمگین و عصبی بود. نفسی با حرص بیرون داد و در حالیکه به سمت در میرفت با عصبانیت جواب داد:
- خون داره به پا میشه مرضی خانم. برای این کار نیازی به کمک پدرشم نیست خودش داره کار ایشونو راحت میکنه. زود باش تا دیر نشده بریم پیداش کنیم.
مرضیه دستش را ناباورانه به صورتش کوبید و زیر لب ناله کرد:
- خدا مرگم بده... یا ضامن آهو خودت رحم کن.
قبل از اینکه مرضیه خانم حاضر ش
لطفا صبر کنید...
