پارت هشتاد و چهارم :

عزیزه بغضش را با اندک بزاق دهانش بلعید و وقتی به چشمان متعجب و پرسشگر حاج سعید زل زده بود با صدایی مرتعش ادامه داد:
- بعدم تو روم خندید و گفت« کی بهتر از پسر حاج نعیم؟... نذار دیر بشه. تا قبل از تموم شدن فصل شکوفه های بهارنارنج دست نگارو بذار تودستش.»
چشمان بهت زده ی آقاسعید حالا به اندازه ی یک گردو درشت شده بود و ناباورانه پرسید:
- پسر حاج نعیم؟ همین شهاب خودمون؟!
دانه ی اشک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ملیسا

    0

    اون جاییش که از جوونیاش و اون سنجاق سره میگفت خیلی دوست داشتم🥲❤️

    ۵ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون ملیسا جان❤️

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقد عزیزه دوست داشتنی و فهمیده ست...

    ۱۱ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    کاش تو همه خونه ها یه دونه ازین عزیزه ها بود🥰

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️