راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و چهارم :
عزیزه بغضش را با اندک بزاق دهانش بلعید و وقتی به چشمان متعجب و پرسشگر حاج سعید زل زده بود با صدایی مرتعش ادامه داد:
- بعدم تو روم خندید و گفت« کی بهتر از پسر حاج نعیم؟... نذار دیر بشه. تا قبل از تموم شدن فصل شکوفه های بهارنارنج دست نگارو بذار تودستش.»
چشمان بهت زده ی آقاسعید حالا به اندازه ی یک گردو درشت شده بود و ناباورانه پرسید:
- پسر حاج نعیم؟ همین شهاب خودمون؟!
دانه ی اشک
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ملیسا
0اون جاییش که از جوونیاش و اون سنجاق سره میگفت خیلی دوست داشتم🥲❤️