راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و هفتم :
درست همان وقت کمی دورتر از بیمارستان، مژده مثل تمام روزهای گذشته داخل اتاقش طاق باز روی تخت افتاده و به سقف زل زده بود. سقفی که به بلندای آرزوهایش نبود و حتی اکسیژن به قدر کافی نداشت. سرش جولانگاه افکاری شده بود که این روزها بدجوری آزارش میدادند. دنیای هفت رنگ دخترانه اش خیلی زود تبدیل به تلی خاکستر شده بود و تمام رویاهای قشنگ و نابش مثل حبابِ روی آب یک به یک ترکیده بود. و حالا گپ و گفت پنه

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1فک کردم پدرش سرعقل اومد باعزیزه حرف زد...اینجوری ک بدتر شد...