پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و سی و چهارم :
همه چیز در چند لحظه، در نگاه آسمان زنده شد. خاطراتی که پشت سر گذاشته بود، مسیری که از آن عبور کرده بود، خودش که تغییر کرده بود…
و حالا این مرد، بعد از اینهمه وقت، درست اینجا ایستاده بود.
پسر که متوجه نگاههای سنگین شده بود، با کمی تردید اما با صدایی به همه سلام کرد. آسمان به سمت در حرکت کرد ولی صدای او دوباره او را حرکت بازداشت؛
- آسمان... میشه چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟
لطفا صبر کنید...

آمینا
3خوب جواب همسر سابقشو داد.باباشم خوب جواب آرش رو داد.اگه حیان بود جواب همه رو عالی میداد😅😅