پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و پنجم :
مادر حیان با شنیدن خبر بازگشت الینارز، لحظهای سکوت کرد. چهرهاش رنگ باخت و نگاهش به آرامی بین چهرهی الینارز و حیان جابهجا شد. صدایش وقتی بالاخره لب باز کرد، بهسختی شنیده میشد و لرزشی آشکار داشت:
-میری...؟ به همین زودی؟! تازه پیداتون کردم...
الینارز به مادربزرگش نگاه کرد، اما هیچ کلمهای از دهانش خارج نشد. حیان دستانش را به هم فشرد و ادامه داد:
-میدونم سخ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

محدثه
0اوی قلبم...مثل همیشه زیبا ممنون عاطفه ی عزیزم