پارت صد و بیست و پنجم :

مادر حیان با شنیدن خبر بازگشت الینارز، لحظه‌ای سکوت کرد. چهره‌اش رنگ باخت و نگاهش به آرامی بین چهره‌ی الینارز و حیان جابه‌جا شد. صدایش وقتی بالاخره لب باز کرد، به‌سختی شنیده می‌شد و لرزشی آشکار داشت:

-می‌ری...؟ به همین زودی؟! تازه پیداتون کردم...

الینارز به مادربزرگش نگاه کرد، اما هیچ کلمه‌ای از دهانش خارج نشد. حیان دستانش را به هم فشرد و ادامه داد:

-می‌دونم سخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محدثه

    0

    اوی قلبم...مثل همیشه زیبا ممنون عاطفه ی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    عالی بود🩵👏👏🌸

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    مادرحیان چرااینطوررفتارکردازادواج اینهاناراحت🤔

    ۲ سال پیش
  • ...

    3

    وای خدا🫠🤏

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    3

    حیان چجوری آسمان رو برد واسه عشق وحال🥰😅🥰😅

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    چقدر الینارز دختر فهمیده وبا احساسیه🤩🤩

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️