پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و نهم :
صبح روز بعد، بعد از گشتوگذار طولانی در منهتن و دیدن شلوغیهای و زیبایی های شهر، دخترها و پسرها به هتل برگشته بودند. حالا در حوالی غروب و بعد از یک استراحت کوتاه، دختر ها در لابی هتل نشسته بودند و صحبت میکردند. نگاههایشان هنوز کمی گیج و خوابآلود بود، اما شور و هیجان گشت و گذارشان در نیویورک باعث میشد که همچنان پرانرژی به نظر برسند.
آسمان که هنوز با لذت به خاطرات صبح فکر میکر
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
0عاشقانه های آرام بینشون رو دوست دارم 💜حیان و آسمان عشقن💜 حتماً این رمان بسیار زیبا رو بخونید 💜💜💜🌟🌟🌟