پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و سوم :
دانیال، یونا، و آرمان به سمت در رفتند. یونا در حال رفتن دستش را در هوا تکان داد و گفت:
-نه بابا، ببرشون. فقط نگو بعدش بخوای پسشون بیاری!
خندهای کوتاه از جمع بلند شد، اما حیان بدون اینکه به شوخی یونا توجهی کند، به آرامی نگاهش را به آسمان و الینارز دوخت.
-دو ساعت وقتتونو میگیرم. آماده بشین.
پسرها یکییکی از خانه بیرون رفتند و به طبقه خودشان برگشتند. الینار
لطفا صبر کنید...

آمینا
2وای چه خوب شد همه چیز🥰🥰