پارت صد و بیست و سوم :

دانیال، یونا، و آرمان به سمت در رفتند. یونا در حال رفتن دستش را در هوا تکان داد و گفت:

-نه بابا، ببرشون. فقط نگو بعدش بخوای پسشون بیاری!

خنده‌ای کوتاه از جمع بلند شد، اما حیان بدون اینکه به شوخی یونا توجهی کند، به آرامی نگاهش را به آسمان و الینارز دوخت.

-دو ساعت وقتتونو می‌گیرم. آماده بشین.

پسرها یکی‌یکی از خانه بیرون رفتند و به طبقه خودشان برگشتند. الینار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    2

    وای چه خوب شد همه چیز🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    چرا نه واقعا چرا... کسی به ما نمیگه نترس عزیزم من اینجام 😭😂حالا عقده ای شدیم خوبه چرا با احساسات ما بازی می کنی کادووو(به قول جناب خان😁)💜🌟عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️