پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و سی و سوم :
شصت. این قلب مال توئه !
چرخهای هواپیما با تکانی نرم به زمین نشستند. یک ضربهی خفیف، کاهش سرعت، و بعد…
حس واقعی لمس خاکی که خانهاش بود.
آسمان نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت. نور ملایم عصرگاهی از لابهلای ابرهای پراکنده عبور کرده و روی زمین پهن شده بود. همه چیز آشنا بود، اما انگار با چشمهایی دیگر میدید.
یک نفس عمیق کشید. انگار میخواست هوای وطن را قبل از هر چیز
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
0وااااای سوژه جدید اومد وسط ک یا بسم الله حالا مگه تموم میشههه😦 شما رو خواهش زودتر تموم کنید بریم پی کار زندگیمون دیگ نمونه کسی ک نه میخواد بمونه، نه میتونه بره😂💔
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
چیزی نیس:) فقط محض بسته شدن پرونده اشه! به زودی تمومه رمان
۲ سال پیش...
0ای وای امیرحسین دیگ از کجا پیداش شد
۲ سال پیشمحدثه
1زیبا مثل همیشه. قسمت بعدی جالبه...
۲ سال پیشاسرا
0آخ این امیرحسبن چی میگه وای مصیبتا😡🙏
۲ سال پیشآمینا
1کارِخدا حیان میخشو محکم کرده. آسمان هم اینقدری دلش حیان رو میخواد که دیگه کسی به چشمش نمیاد🥰
۲ سال پیشفاطمه ❤️
4آخه چرا 😭 عاطفه جون الان وقت تموم شدن بود موندن تو خماری 😂😂 خیلی بده (◍•ᴗ•◍)❤حس وحالشون تو فرودگاه رو خیلی خیلی دوست داشتم قربون همه ی مامان بزرگا💜💜 وروح اونایی هم که نیستن شاد😭
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

A-a
0ممنون عاطفه جون پر از احساس وزیبا بود خسته نباشید👏🌸