پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و هشتم :
پنجاه و هشت. شبی به رنگ طلا و نور !
.
.
بعد از هشت ماه در شهری که شاید جز خوابگاه و مسیرش را تا کمپانی نمیشناختند، خداحافظی کردند. سخت بود دل کندن از ماهها خاطره! سخت بود دل کندن از خانه ای که دیوار به دیوارش، تلاشها و خستگی ها و صدای شادی و گریه هایشان را در خود حک کرده بود. رفتند! هیچکدام نمیدانستند که چه چیزی در انتظارشان است. شاید یک فصل جدید، که همه چیز را از نو میسازد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آمینا
1همون بهتر که حیان و آسمان جدا باشن هی بوس و ناز اعصاب ما خرد میشه پیش روی نمیکنن🤣🤣🤣
۲ سال پیش...
3وای خدا رفتارش با الینا رز>>>>>>🥹
۲ سال پیشر
2اول آفرین ب قلم خوبتون دوم آفرین ب شعور آسمان سوم تا باشه از این پدرا و دخترا وای چقد عالی با هم حرف زدن دوستی یعنی این
۲ سال پیشاسرا
1آسمان چقدرفهمیده که الینارزباپدرش تنهاگذاشت🙏
۲ سال پیشمحدثه
4اوهوی قلبم اکلیلی شد...
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0چقدر حس پدر و دختریشون قشنگ لذت بردم