پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و سی و ششم :
صدای تلفنش، او را از بحثی عمیق بیرون کشید.
آسمان تلفن را از جیبش بیرون آورد. نام "سارا" روی صفحه ظاهر شده بود. نفس عمیقی کشید، کمی مکث کرد و سپس دکمهی پاسخ را زد. صدای سارا، پر از انرژی و شادی، از آن طرف خط آمد:
-آسمان! چطوری؟ این یک هفته کجا بودی؟ سر نمیزنی!!
آسمان لبخندی زد، صدایش ملایم و خسته بود:
-چیکار کنم؟ یه مدت وقت نمیشه. چخبر؟ خوبی؟
سارا خندید:
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
یاس کبود
0من ولی حدس زدم ک قرارع حیان رو ببینع😎
۲ سال پیشفاطمه
0🥺🥺 چقدر این پارت قشنگ بود.. عزیزم بالاخره بهم رسیدن بعد از یه مدت دوری🥲🥲😇
۲ سال پیشمحدثه
0با تموم شدن این رمان ، ی تیکه از قلب من هم باهاش کنده میشه ...خیلی زیبا بود
۲ سال پیشفاطمه ❤️
2منم خیلی سورپرایز شدم به خدا 😍💜💜💜من از موقعی که آسمان گفت میخواد بره بیرون منتظر بودم یه اتفاقی براش بیفته😂(به قول یه بنده خدایی ذهنم زیاد جنایی میسازه😅)
۲ سال پیشآمینا
1منم سوپرایز شدم🥰🥰🥰خوش به حال آسمان که حیان داره😍😍
۲ سال پیشمهدیه
1فقط اون لحظه دویدن آسمان از پشت کانتر... و دیگر هیچ... البته یه پرانتز کوتاه از لحظه سفارش دادن حیان تا در اغوش هم فرو رفتنشون :)
۲ سال پیشاسرا
0من برعکس آسمان موقع احساستی شدن اخم همراه بالبخنددارم حالاازبس احساستی شدم تواین پارت سردردگرفتم عالیه هامین💋
۲ سال پیش....
1از زیبایی این پارت هر چی بگم کمههههه:))وای خدای من خیلی ناز بود این پارت.
۲ سال پیشستاره
0ای جان چه سورپرایز قشنگی،چقدقشنگن ایناحیان باهمه وجودبرای آسمان کارمیکنه وبه دلنشین ترین حرفهاوکارهادل آسمونامیلرزونه 😍😍😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
0بااینکه حدس میزدم حیان این قرار رو گذاشته باشه اما باز شگفت زده شدم از این همه احساس ،واقعا نویسنده چطور اینقدر بااحساس می نویسی،این جمله های احساسی رو چه جوری می سازی،تمام حرفا وکاراشون آخر،احساس،دوست داشتن وعشقه