پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و دوم :
پنجاه و هشت. بوی پایان!
خوابگاه بوی پایان گرفته بود. هر گوشهای از سالن و اتاقها پر شده بود از وسیله ها و چمدانهای باز و لباسهایی که روی تختها و صندلیها پخش بودند. نور زنده خورشید بهاری از پنجرهها به داخل میتابید و ذرات معلق در هوا را برجسته میکرد، خود خورشید هم به تماشای این وداع نشسته بود.
از صبح زود، که از سفر رسیده بودند، مشغول بودند. سرپرست تا ظهر فرصت دا
لطفا صبر کنید...

....
3حتی رفتنشون از خوابگاه برای منم غم انگیزه چ برسه ب اونا:)