پارت صد و بیست و دوم :

پنجاه و هشت. بوی پایان!


خوابگاه بوی پایان گرفته بود. هر گوشه‌ای از سالن و اتاق‌ها پر شده بود از وسیله ها و چمدان‌های باز و لباس‌هایی که روی تخت‌ها و صندلی‌ها پخش بودند. نور زنده خورشید بهاری از پنجره‌ها به داخل می‌تابید و ذرات معلق در هوا را برجسته می‌کرد، خود خورشید هم به تماشای این وداع نشسته بود.
از صبح زود، که از سفر رسیده بودند، مشغول بودند. سرپرست تا ظهر فرصت دا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    3

    حتی رفتنشون از خوابگاه برای منم غم انگیزه چ برسه ب اونا:)

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    اومدم دیدم پارت گذاشتی کلی ذوق کردم💜🌟💜🌟😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️