پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و ششم :
آسمان در سکوت به او خیره شد، قلبش میکوبید. نگاهش به چشمان حیان گره خورد، اما نمیتوانست بفهمد که در آن چشمان عمیق، نگرانی بود یا اشتیاق؟ شاید هر دو.
حیان نفس عمیقی کشید، دستهایش را در جیبش فرو برد، انگار که نمیدانست باید چه کند. اما نگاهش هنوز از آسمان جدا نشده بود. لحظهای سکوت کرد، بعد سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت:
- قهری؟!
- معلومه که نه!
-نارØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
0جوری ک آسمان آخرش گف؛😭😂
۲ سال پیشAa
0پر از عشق واحساس ممنون عاطفه جون👏🌸
۲ سال پیشفاطمه
0شنا کردن ...حالت رو بهتر کرد؟ وای این جمله خیلی خفن بود😅 آسمان شیطنت نکن به زودی نوبت حیان هم میرسه😁😈
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
تنش میخاره :))))
۲ سال پیشر
0عالی مث همیشه.
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1خیلی عاشقانه های زیبایی دارن💜💜💜 فقط تیکه آخر حرفهای آسمان خیلی کوبنده بود😁😂
۲ سال پیشاسرا
2وای بعدازاونهمه احساس یهوچی گفت آخرش 🤣🤣🤣🤣🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آمینا
0وای حالا یدفه هم حیان وا بده والا .خودِ آسمان دلش میخواد گناه داره🥺🥺😬😬