پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و بیست و چهارم :
آسمان نگاهش را به او دوخت. چشمانش پر از اطمینان و همان آرامشی بود که همیشه در نگاههای حیان میدید. نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
مادر حیان بالاخره از الینارز جدا شد و نگاهی به پسرش انداخت. الینارز که نگاههای منتظر عمو و عمهاش را دید، لبخند دنداننمایی زد و با شوق وارد خانه شد. بلافاصله به سمت آنها رفت و شروع به احوالپرسی کرد.
مادر حیان که حالا تمام توجهش به پسرش بود، دستش
لطفا صبر کنید...

آمینا
2آسمان طفلی چرا تنها موند.حیان چی میشد کنارش مینشستی🥰