پارت صد و بیست و چهارم :

آسمان نگاهش را به او دوخت. چشمانش پر از اطمینان و همان آرامشی بود که همیشه در نگاه‌های حیان می‌دید. نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
مادر حیان بالاخره از الینارز جدا شد و نگاهی به پسرش انداخت. الینارز که نگاه‌های منتظر عمو و عمه‌اش را دید، لبخند دندان‌نمایی زد و با شوق وارد خانه شد. بلافاصله به سمت آنها رفت و شروع به احوالپرسی کرد.
مادر حیان که حالا تمام توجهش به پسرش بود، دستش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    2

    آسمان طفلی چرا تنها موند.حیان چی میشد کنارش مینشستی🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    💜🌟💜🌟💜

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️