پارت صد و بیست و هفتم :

حیان با صدایی که بم‌تر و گرفته‌تر از همیشه بود، انگار که خودش هم برای کنترل نفس‌هایش تلاش کند، گفت؛

- بهتر؟! هه... آتیشی که تو وجودم انداختی با هیچی جز خودت قرار نیست آروم بشه!

آسمان چیزی نگفت، فقط به سختی نفس کشید. انگار که کلمات در گلویش گره خورده بودند. فقط یک نگاه، فقط یک لحظه بیشتر در این فاصله‌ی نفس‌گیر، و شاید دیگر هیچ‌چیز مهم نبود! نه زمان، نه مکان، نه حتی منطقی کÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محدثه

    0

    ههوووف...عالی بود عاالی

    ۲ سال پیش
  • ....

    0

    طوری ک از عشق میگه:)

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    بازم خوبه پدرزن کوتاه اومد🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    حیان خیلی خیلی عالیه ممنون عزیزم 💜🌟💜🌟💜

    ۲ سال پیش
  • ر

    1

    عالی و زیباو خوش قلم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    اوه اوه شماقشنگ حرف میزنیدآقای امیدی😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️