پارت صد و دوم :

دقایقی بعد، از ساختمان خارج شد. با آرامش از پله‌ها پایین رفت. تک تک قدم‌هایش آرام و محکم بر زمین می‌خورد. برگه‌های سفته هنوز در دستش بود و هیچ توجهی به اطرافش نداشت. در سکوت شب و زیر باران نم‌نم، اجازه داد که قطرات باران بر صورتش بریزند و تنش مهمان عطر باران شود. بوی نم خاک و هوای تازه احساس آرامش غریبی به او داد.
چند ثانیه‌ای به آسمان نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:

ـ لاحول ولاق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    زیبا بود ممنون🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    "بجز من ..." چ جمله ی غمگینی بود قلبم باهاش تند زد🥲 مرسی خیلی پارت زیبایی بود

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    مدسی بابت پارتهای طولانی🥰🥰حیان فکر میکنه آسمان دیگه دوسش نداره ناامید شده ولی آسمان تصمیم گرفته شوهرشو نگه داره این عالیه😍🤩

    ۲ سال پیش
  • افسانه.م

    0

    خیلی خوب بود ممنون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    خوب خدارو شکر یه کم از مشکلات حیان بیچاره حل شد ممنون عاطفه خانم💜💜🌟🌟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️