پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و پانزده :
نیمه شب بود. همه خانه در خواب...
ماه، همچون فانوسی خاموش در آسمان شناور بود و نور نقرهگونش بر سطح دریا انعکاس مییافت. امواج آرام دریا به نرمی به صخرهها میکوبیدند، انگار که زمزمههایی نامفهوم از دل طبیعت برمیخاست. صدای باد، آرامش عجیبی را در فضای تاریک شب پخش میکرد؛ سکوتی که پیش از طوفان از راه میرسید.
او ایستاده بود. تنها بر لبهی بالکن، با قامتی بلند و محکم کÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ولی حیان که اینو نمیدونه :)
۲ سال پیشر
0عالی عاطفه جون. ولی آخه دلیل حیان چیه هم مارو جون به سر کرد هم آسمان بیچاره رو.شاید یکیش بخاطر محرم نبودن، یکیش هم کاریه البته حدس میزنم وگر ن دلیلش چیه اون آسمونو دوس داره عاشقشه.والا گیج وخفه شدم
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
محرمن عزیزم از قبل اومدن محرمن به هم. دلیلش بابای آسمانه که زنگ زد بهش و گفت که مخالفه دیگ
۲ سال پیشآمینا
0یدفه وسط دریا هم استارت عشق بازی رو زدن🤣🤣
۲ سال پیش...
0وای خدا:)))چه عجب آسمان ی کاری کردید🫠
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ر
1ولی بی بی گفت باباش راضی شده میخواد جهیزیه بخره جهیزیه قبلشو بفروشه